واژگان

دوره: کتاب دوم / : دانش‌آموز خوب / درس 2

واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش ۱۴

لیست کلمات

آشکار

صفت. apparent یعنی واضح یا دیدنش راحت است.

شادی او از لبخند روی صورتش پیدا بود.

نابینا

صفت. فرد یا حیوان نابینا نمی‌تواند ببیند.

مرد نابینا گودال را ندید و نزدیک بود داخلش بیفتد.

حساب کردن

فعل. حساب کردن یعنی پیدا کردن جواب با استفاده از ریاضی.

من حساب کردم چقدر پول لازم دارم تا آن ماشین را بخرم.

گپ زدن

فعل. گپ زدن یعنی صحبت کردن با کسی.

حتی با اینکه آن زوج خیلی از هم دور بودند، هر روز گپ می‌زدند.

متعهد شدن

فعل. متعهد شدن یعنی قول دهید آن کار را بکنید.

ست می‌خواست به خانه برود، ولی متعهد شده بود کار را تمام کند.

ترکیب و درست کردن

فعل. چیزی را compose کردن یعنی آن را از بخش‌های کوچک‌تر درست کردن.

تونیا گزارشش را با استفاده از منابع داده درست کرد.

خوابگاه

اسم. خوابگاه ساختمان مدرسه‌ای است که دانش‌آموزان آنجا زندگی می‌کنند.

سر شروعِ سال تحصیلی جدید به خوابگاه نقل مکان خواهم کرد.

خسته کردن

فعل. کسی را exhaust کردن یعنی اینکه فردی را خسته کنید.

جان خودش را با تمامِ روز شنا کردن خسته کرد.

گلخانه

اسم. گلخانه ساختمان کوچک شیشه‌ای است که از آن برای پرورش گیاهان استفاده می‌شود.

در حیاط پشتی‌مان گلخانه‌ی کوچکی داریم که آنجا گیاه پرورش می‌دهیم.

نادیده گرفتن

فعل. چیزی را نادیده گرفتن یعنی جوری رفتار کنید انگار آن را نمی‌بینید و نمی‌شنوید.

پیامی که داشت می‌نوشت را نادیده گرفتم و به درس خواندن ادامه دادم.

واضح

صفت. obvious یعنی روشن و به‌راحتی دیده می‌شود.

واضح بود که خسته است. مرتب خوابش می‌برد.

فیزیک

اسم. فیزیک علمی است که با انرژی و اینکه انرژی چطور روی اشیا اثر می‌گذارد سروکار دارد.

در کلاس فیزیک، از گهواره‌ی نیوتن برای آموختن درباره‌ی انرژی استفاده کردیم.

قسمت

اسم. قسمتی از یک چیز بخشی از آن است.

فقط یک قسمت کوچک از آن پیتزا را خوردم.

یادآوری کردن

فعل. به کسی یادآوری کردن یعنی به او بگویید یادش باشد که کاری را انجام دهد.

پدر نیک به او یادآوری کرد که تکلیف مدرسه‌اش را انجام دهد.

منشی

اسم. منشی کسی است که در دفتر کار می‌کند.

ربکا از منشی‌اش خواست گزارشی را تایپ کند.

شدید، سخت

صفت. severe یعنی خیلی بد یا جدی.

سم بعد از اینکه محکم با چکش روی دستش زد، درد شدیدی داشت.

استعداد

اسم. استعداد توانایی ذاتی و طبیعی برای خوب انجام دادن کاری است.

ماریا استعداد پیانو زدن دارد.

تز

اسم. تز چیزی است که لازم است اثبات شود.

او خوب از تزش دفاع نکرد.

لباس فرم

اسم. لباس فرم لباسی است که افراد یک گروه می‌پوشند.

تمام اعضای گروه رژه‌ی ما لباس‌های فرم هماهنگ و یکسان می‌پوشند.

بینایی

اسم. بینایی توانایی دیدن است.

چشم‌پزشک بینایی‌ام را تست کرد.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 14

Word list

apparent [əˈpærənt]

adj. Apparent means clear or easy to see.

Her happiness was apparent from the smile on her face.

blind [blaɪnd]

adj. A blind person or animal cannot see.

The blind man didn’t see the hole and almost fell in.

calculate [ˈkælkjəleɪt]

v. To calculate is to find an answer using math.

I calculated how much money I would need to buy the car.

chat [tʃæt]

v. To chat is to talk with someone.

Even though they were far apart, the couple chatted every day.

commit [kəˈmɪt]

v. To commit to something is to promise to do it.

Seth wanted to go home, but he had committed to finishing the job.

compose [kəmˈpəʊz]

v. To compose something is to make it from smaller parts.

Tonya composed her report using many sources of information.

dormitory [ˈdɔːrmətɔ:rɪ]

n. A dormitory is a school building where students live.

I will move into the dormitory at the beginning of the school year.

exhaust [ɪgˈzɔːst]

v. To exhaust someone is to make that person tired.

John exhausted himself by swimming all day.

greenhouse [ˈgriːnhaʊs]

n. A greenhouse is a small glass building that is used to grow plants.

We have a small greenhouse in our backyard where we grow plants.

ignore [ɪgˈnɔːr]

v. To ignore something is to act like you do not see or hear it.

I ignored the message he was making and kept studying.

obvious [ˈɒbvɪəs]

adj. Obvious means clear or easy to see.

It was obvious that he was tired. He kept falling asleep.

physics [ˈfɪzɪks]

n. Physics is a science that deals with energy and how it affects things.

In physics class, we used Newton’s Cradle to learn about energy.

portion [ˈpɔːrʃən]

n. A portion of something is a part of it.

I only ate a small portion of the pizza.

remind [rɪˈmaɪnd]

v. To remind is to tell someone to remember to do something.

Nick’s dad reminded him to do his homework.

secretary [ˈsekrəterɪ]

n. A secretary is a person who works in an office.

Rebecca asked her secretary to type a report.

severe [sɪˈvɪə:r]

adj. Severe means very bad or serious.

After hitting his hand with the hammer, Sam was in severe pain.

talent [ˈtælənt]

n. A talent is a natural ability to do something well.

Maria has a talent for playing the piano.

thesis [ˈθiːsɪs]

n. A thesis is an idea that needs to be proved.

She did not support her thesis very well.

uniform [ˈjuːnəfɔːrm]

n. A uniform is a piece of clothing worn by people of the same group.

All the members of our marching band wear matching uniforms.

vision [ˈvɪʒən]

n. Vision is the ability to see.

The eye doctor tested my vision.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.