چاقوی شانس

دوره: کتاب دوم / : چاقوی شانس / درس 1

چاقوی شانس

توضیح مختصر

یک دختر و عمویش گنج پیدا می کنند.

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

چاقوی خوش‌شانس

پارسال، این فرصت بی‌نظیر را داشتم که با عمویم کار کنم، کسی که زندگی‌اش را به مطالعه‌ی نسل‌های گذشته اختصاص داده‌است. عضوِ خدمه‌ی دانشجویانی بودم که او استخدام کرده بود. برای کار با او یک قرارداد امضا کردیم. او رئیس بود. جایی دور و در نزدیک‌ترین شهر زندگی می‌کردیم و در جایی که می‌توانستیم پیدا کنیم غذا می‌خوردیم.

بعضی از چیزهایی که می‌خوردیم طعم غیرمعمولی‌ای داشتند.

یک ماه بود که آنجا بودیم و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم. یک روز، شروع به کندن خاک کردم. لایه‌های زمین مرطوب‌تر می‌شد. کمی بعد داشتم در گل‌ولای می‌کندم. بیلم شروع به خیلی سنگین‌تر شدن کرد. انگار وزنش دو برابر شده بود، چون زمین آب زیادی را جذب کرده بود.

در نهایت، چیزی را در گل‌ولای دیدم. یک چاقویِ قدیمی بود! دسته‌اش در دستم صاف حس می‌شد. آن را بالا آوردم تا بهتر بتوانم آن را ببینم. روی آن یک نوشته بود. عمویم با لبخند گفت: «می‌گوید خوش‌شانسی می‌آورد.»

روز بعد، چیزهای خیلی بیشتری پیدا کردیم. قابلمه‌ها و ابزار بودند. عمویم تمام آن چیزها را به کمیسیون خیریه بخشید.

روزنامه‌های زیادی درباره‌ی آن نوشتند. به نظر می‌رسید آن چاقو واقعاً شانس خوب آورد!

متن انگلیسی درس

The Lucky Knife

Last year, I had a unique chance to work with my uncle, who has devoted his life to studying past generations. I was part of a crew of students he had hired. We signed a contract to work with him. He was the boss. We lived far from the nearest town and we dined on what we could find.

Some of the things we ate had an unusual flavor.

We had been there about a month and still hadn’t found anything. One day, I began to dig in the soil. The layers of soil got wetter. Soon I was digging in the mud. My shovel began to get very heavy. It felt like it had doubled in weight, because the ground had absorbed such a lot of water.

Finally, I saw something in the mud. It was an old knife! The handle felt smooth in my hand. I lifted it up so I could see it better. There was writing on it. “It says it will bring good luck,” my uncle said with a smile.

The next day, we found many more things. There were pots and tools. My uncle donated all of the things to a special committee of a charitable foundation.

Many newspapers wrote stories about it. It seemed the knife really did bring good luck!

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.