واژگان

دوره: کتاب دوم / : سرآشپز بدجنس / درس 2

واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش ۱۲

لیست کلمات

بدرفتار کردن

فعل. to abuse یعنی به عمد به کسی یا چیزی صدمه بزنید.

آن مرد بدجنس وقتی سگش خیلی بلند پارس می‌کرد با او بدرفتاری می‌کرد.

از پس هزینه‌ی چیزی برآمدن

فعل. to afford something یعنی پول کافی برای پرداخت هزینه‌ی چیزی داشته باشید.

پولم را پس‌انداز کرده‌ام، پس می‌توانم از پس خرید یک دوچرخه‌ی نو بربیایم.

پختن

فعل. to bake یعنی غذا را در فر پختن.

خواهرم آشپز خوبی است. کیک‌های خوشمزه‌ای می‌پزد.

لوبیا

اسم. لوبیا دانه‌ی گیاهی است که خوردن آن خوب است.

انواع مختلفی از لوبیا برای خوردن وجود دارد.

شمع

اسم. شمع تکه‌ای از موم است که برای نور یا حرارت روشن می‌شود.

وقتی چراغ‌ها خاموش شد، چند شمع روشن کردیم.

تبدیل کردن

فعل. چیزی را convert کردن یعنی آن را به چیز دیگری تبدیل کردن.

مرد زمینِ به‌هم‌ریخته‌اش را به یک باغ گل تبدیل کرد.

بدهی

اسم. بدهی مبلغ پولی است که کسی بدهکار است.

قبض گازم را پرداخت نکرده‌ام. به شرکت گاز بدهکارم.

کاهش دادن

فعل. چیزی را کاهش دادن یعنی آن را از آنچه قبلاً بود کمتر کردن.

استخدام تعداد بیشتری افسر پلیس جنایت را در شهر کاهش داده است.

تقصیر

اسم. تقصیر مسئولیت یک اشتباه است.

تقصیر من است که گربه فرار کرد. من در را باز گذاشتم.

سرمایه

اسم. سرمایه مبلغی پول است که مردم دارند.

همه‌ی ما داخل سرمایه‌ی باشگاهمان پول می‌گذاریم.

بخشنده

صفت. فرد بخشنده دوست دارد چیزهایی را به مردم بدهد.

مرد بخشنده چندین کامپیوتر نو را به مدرسه‌ی ما اهدا کرد.

مواد لازم

اسم. ingredient چیزی است که جزئی از یک غذا است.

موادِ لازم برای کیک، تخم‌مرغ، شکر و آرد است.

اصرار کردن

فعل. اصرار کردن یعنی در اینکه به مردم بگویید چه کار کنند پافشاری کنید.

اصرار می‌کنم که چند تا از این کلوچه‌ها را امتحان کنی.

به‌هم‌ریختگی

اسم. mess وضعیتی است که تمیز و مرتب نیست.

اتاق هِدر یک به‌هم‌ریختگی به‌تمام‌معنا بود.

فلز

اسم. فلز ماده‌ی محکمی است که مردم برای ساختن چیزها از آن استفاده می‌کنند.

فولاد یک فلز معمول و متداول است که برای ساخت ساختمان از استفاده می شود.

تحت نظارت داشتن

فعل. تحت نظارت داشتن افراد یا چیزها یعنی آن‌ها را دقیق بپایید.

معلم وقتی دانش‌آموزان امتحان می‌دهند آن‌ها را تحت نظارت دارد.

مخالفت کردن

فعل. با چیزی مخالفت کردن یعنی از آن بدتان بیاید و ضد آن کار کنید.

می‌خواهم افسر پلیس شوم چون مخالفِ جرم و جنایت هستم.

منفعل

صفت. فرد منفعل، برای حل مشکلات اقدامی نمی‌کند.

مارسی آن‌قدر منفعل است که هرگز مشکلات خودش را حل نمی‌کند.

کمیت، مقدار

اسم. کمیت مقدار مشخصی از یک چیز است.

در لیوانم مقدار کمی شیر دارم.

شکایت کردن

فعل. to sue یعنی کسی را برای انجام اقدامات آسیب‌آور به دادگاه بکشانید.

بعد از اینکه در راهروی آن شرکت روی پوست موز سر خوردم و افتادم، از آن شرکت شکایت کردم.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 12

Word list

abuse [əˈbjuːz]

v. To abuse means to hurt someone or something on purpose.

The mean man abused his dog when it barked too loudly.

afford [əˈfɔːrd]

v. To afford something means to have enough money to pay for it.

I’ve been saving my money, so I can afford to buy a new bike.

bake [beɪk]

v. To bake means to cook food in an oven.

My sister is a good cook. She bakes delicious cakes.

bean [bi:n]

n. A bean is a plant seed that is good to eat.

There are many different kinds of beans to eat.

candle [ˈkændl]

n. A candle is a stick of wax that is lit on fire for light or heat.

When the lights went out, we lit some candles.

convert [kənˈvəːrt]

v. To convert something means to change it into something else.

The man converted his messy field into a garden of flowers.

debt [det]

n. A debt is an amount of money that a person owes.

I have not paid my gas bill. I owe a debt to the gas company.

decrease [ˈdiːkriːs]

v. To decrease something is to make it less than it was before.

Hiring more police officers has decreased crime in the city.

fault [fɔːlt]

n. A fault is responsibility for a mistake.

It is my fault that the cat ran away. I left the door open.

fund [fʌnd]

n. A fund is an amount of money that people have.

We all put money into our club’s fund.

generous [ˈdʒenərəs]

adj. A generous person likes to give things to people.

The generous man donated several new computers to our school.

ingredient [ɪnˈgriːdɪənt]

n. An ingredient is something that is part of a food dish.

The main ingredients in cake are eggs, sugar and flour.

insist [ɪnˈsɪst]

v. To insist means to be firm in telling people what to do.

I insist that you try some of these cookies.

mess [mes]

n. A mess is a condition that is not clean or neat.

Heather’s room was a complete mess.

metal [ˈmetl]

n. Metal is a strong material people use to build things.

Steel is a common metal that is used to build buildings.

monitor [ˈmɒnɪtər]

v. To monitor people or things is to watch them closely.

The teacher monitors the students when they take tests.

oppose [əˈpəʊz]

v. To oppose something means to dislike it or act against it.

I want to be a police officer because I oppose crime.

passive [ˈpæsɪv]

adj. A passive person, does not take action to solve problems.

Marcie is so passive that she never solves her own problems.

quantity [ˈkwɒntətɪ]

n. A quantity is a certain amount of something.

I have a small quantity of milk in my glass.

sue [su:]

v. To sue is to take someone to court for some harmful action.

I sued the company after I slipped on a banana peel in their hallway.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.