واژگان

دوره: کتاب دوم / : آلبرت انیشتین / درس 2

واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش 20

لیست لغت

انجام دادن، تمام کردن

کاری را انجام دادن یعنی تمام کردن آن.

او هدفش که ده مایل دویدن بود را انجام داد.

پسندیدن، موافقت کردن با

چیزی را پسندیدن یعنی از آن خوشتان می آید یا موافق آن چیز هستید.

همکاران او طرح او را پسندیدند.

تقریبی

تقریبی یعنی نزدیک بودن به یک مقدار، عدد یا زمان دقیق.

قد تقریبی من دو متر است.

مانع

مانع چیزی است که مسیر یا راهی را ببندد.

دیوار بزرگ چین مانعی است بین چین و دشمنانشان بود.

تشخیص دادن یا کشف کردن

چیزی را تشخیص دادن یعنی کتوجه چیزی شدن یا یافتن آن.

پسر وقتی بوی کلوچه ها را تشخیص داد به سوی آشپزخانه دوید.

وظیفه

وظیفه چیزی است که کسی باید انجام دهد.

این وظیفه ی پدر و مادرها است که از بچه هایشان مواظبت کنند.

ابتدایی، ساده

چیزی ابتدایی است اولین یا ساده ترین چیز است.

بچه ها قبل از دبیرستان به مدرسه ابتدایی می روند.

شکست، عدم موفقیت

وقتی کاری را درست انجام نمی دهید یک شکست رخ می دهد.

آشپزی ام با شکست تمام شد چون غذا را سوزاندم.

تدریجی

چیزی تدریجی به کندی رخ می دهد.

بچه ها با سرعتی تدریجی یاد می گیرد که بخوانند. آنها بلافاصله یاد نمی گیرند.

مهاجر

مهاجر کسی است که به کشور دیگری می رود.

پدر و مادرم مهاجر بودند. اهل لهستان بودند.

فرو کردن، داخل چیزی گذاشتن

چیزی را فرو کردن یعنی آن را داخل چیز دیگری گذاشتن.

پستچی نامه ها را داخل صندوق پست گذاشت.

لحظه

یک لحظه یک مقدار خیلی کوتاه است.

یک اجاق مایکروویو غذا را در یک لحظه می پزد.

فقر

فقر وضعیتِ فقیر بودن است.

فقر مشکلی در بسیاری از کشورهای سراسر جهان است.

وانمود کردن

وانمود کردن یعنی تظاهر کنید چیزی واقعی است.

پسر دوست داشت تظاهر کند یک پادشاه است.

درجه

درجه ی یک آدم موقعیت شان در ترتیبی از آدمهاست.

آن مرد در نیروی دریایی به درجه ی ناخدایی رسید.

مورد تحسین قرار گرفتن، شناخته شدن

مورد تحسین قرار گرفتن یا شناخته شدن عمل تحسین از دیگران است.

آن قهرمان برای اقدام شجاعانه اش مورد تحسین قرار گرفت.

خنک کردن

چیزی را خنک کردن یعنی آن را سرد کنید.

خواروبار فروشی ها میوه ها را سرد می کنند تا کاری کنند بیشتر دوام بیاورد.

اجاره

اجاره پولی که مردم به کسی می دهند تا در یک جای معین زندگی کنند.

برای زندگی در این خانه، سر هر ماه باید اجاره بدهم.

بازنشسته شدن

بازنشسته شدن یعنی کاری را ترک کردن، معمولا به خاطر سن بالا.

پدرم 65 سال دارد. او در شرف بازنشستگی از کار است.

آمار، ارقام

آمار یک عدد است که حقیقتی را در مورد چیزی بیان می کند.

آمار نشان می داد که امسال هم درست به خوبی پارسال عمل کردیم.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 20

Word list.

accomplish [əˈkʌmplɪʃ] v.

To accomplish something means to finish it.

He accomplished his goal of running ten miles.

approve [əˈpruːv] v.

To approve of something means you like or agree with that thing.

Her co-workers approved her new plan.

approximate [əˈprɒksəmɪt] adj.

Approximate means close to an exact amount, number or time.

My approximate height is two meters.

barrier [ˈbærɪər] n.

A barrier is something that blocks a path or way.

The Great Wall was a barrier between China and its enemies.

detect [dɪˈtekt] v.

To detect something means to notice or find something.

The boy ran to the kitchen when he detected the smell of cookies.

duty [ˈdjuːtɪ] n.

A duty is something that a person has to do.

It is parents’ duty to take care of their children.

elementary [ˌəlɪˈmentərɪ] adj.

An elementary thing is the first or most simple thing.

Children go to elementary school before high school.

failure [ˈfeɪljər] n.

A failure happens when something is not done right.

My cooking ended in failure because I burned the food.

gradual [ˈgrædjʊəl] adj.

Something gradual happens slowly.

Children learn to read at a gradual pace. They do not learn right away.

immigrant [ˈɪmɪgrənt] n.

An immigrant is a person who moves to a different country.

My parents were immigrants. They came from Poland.

insert [inˈsəːrt] v.

To insert something means to put it in something else.

He inserted in an extra sentence into the story.

instant [ˈɪnstənt] n.

An instant is a very short amount of time.

A microwave oven cooks food in an instant.

poverty [ˈpɒvətɪ] n.

Poverty is the state of being poor.

Poverty is a problem in many countries around the world.

pretend [prɪˈtend] v.

To pretend means to make believe something is real.

The boy liked to pretend he was a king.

rank [ræŋk] n.

A rank is a person’s place in an order of people.

The man got to the rank of captain in the navy.

recognition [ˌrekəgˈnɪʃən] n.

Recognition is the act of getting praise from other people.

The hero got recognition for his brave deed.

refrigerate [rɪˈfrɪdʒəreɪt] v.

To refrigerate something means to make it cold.

Supermarket refrigerate fruit to make it last long.

rent [rent] n.

Rent is the money people pay to live in a certain place.

To live in this house, I have to pay rent at the start of each month.

retire [rɪˈtaɪər] v.

To retire is to leave a job, usually because of old age.

My father is sixty-five years old. He is about to retire from work.

statistic [stəˈtɪstɪk] n.

A statistic is a number that tells a fact about something.

The statistics showed that we did just as well this year as last year.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.