واژگان

دوره: کتاب سوم / : بابا نوئل واقعی / درس 2

واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش دوم

فهرست لغت

توافق

توافق یک تصمیم رسمی در مورد اقدامات آینده است.

فکر می کنم او موافقت تام را با این پیشنهاد بگیرد.

پیش آمدن

پیش آمدن یعنی رخ دادن.

چون کامپیوترش قدیمی بود، در کار با آن مشکلاتی پیش آمد.

خیرخواه، حامی مالی

خیرخواه شخصی است که برای کمک به کسی پول می دهد.

حامی مالی آن دانش آموز به او پول داد تا خرج درس خواندنش کند.

آهنگر

یک آهنگر کسی است که از فلز وسیله درست می کند.

آهنگر تکه فلز را کوبید تا تخت شد.

دودکش

دودکش یک لوله بلند است که استفاده می شود تا دود را از ساختمان بیرون ببرد.

گربه روی پشت بام بود و کنار دودکش نشسته بود.

جبران کردن، تلافی کردن

جبران کردن یعنی به کسی به خاطر وقتی که صرف کاری کردند پول بدهید.

رییس او اضافه کاری هفته ی قبل او را تلافی کرد.

مواجه شدن با، برخورد کردن به

روبرو شدن برای پیدا کردن یا ملاقات با یک شخص یا چیز.

وقتی داشتم شنا می‌کردم با یه لاک‌پشت دریایی برخورد کردم.

از حدی بیشتر شدن یا از حدی تجاوز کردن

از حدی تجاوز کردن یعنی بیشتر از چیزی بودن.

از آنجا که از حد تجاوز کردم، تصمیم گرفتم خودم را از دست کارت های اعتباری ام راحت کنم.

ساختن، درست کردن

ساختن یعنی تولید کردن بویژه با زحمت.

رفاقت استیسی و هِرز وقتی نوجوان بودند شکل گرفت.

فروتن، افتاده

صفت

آدم هایی که فروتن هستند باور ندارند که بهتر از دیگران باشند.

حتی با وجودی که باب باهوش ترین پسر مدرسه است با این حال فروتن است.

آهن

آهن فلز سفتی است که برای درست کردن اشیا استفاده می شود.

اسب نعل هایی داشت که از آهن درست شده بود.

نردبان

نردبان شیئ است که برای بالا و پایین رفتن از چیزها از آن استفاده می شود.

او از یک نردبان استفاده کرد تا بالای خانه درختی اش برود.

متواضع

صفت

اگر مردم متواضع باشند، فکر نمی کنند که خیلی مهم باشند.

درِک برای آدمی که اینقدر پولدار است، خیلی متواضع است.

اشغال کردن

اشغال کردن یعنی جایی زندگی کردن، کار کردن یا بودن.

کِوین و آلیس صندلی ها را اشغال کرده و بحث طولانی ای داشتند.

سک یک پنی

یک پنی یک سکه به ارزش یک سِنت است.

تصویر آبراهام لینکولن رئیس جمهور آمریکا روی سکه یک پنی است.

موعظه کردن

موعظه کردن یعنی صحبت یا تبلیغ کردن در مورد یک ایده مذهبی.

آرون اغلب در مورد زندگی درستکارانه کردن موعظه می کرد.

شکوفا شدن، موفق شدن

شکوفا شدن یعنی موفق بودن یا پول زیادی در آوردن.

کسب و کار جدید فرانک بالاخره بعد سال ها کارِ سخت شکوفا شد.

ایالت، استان

یک ایالت بخش کوچکی است که توسط یک کشور اداره می شود.

کانادا به چندین ایالت مختلف تقسیم شده است.

رضایت

رضایت یعنی احساسی که وقتی کار خوبی می کنید یا چیز خوبی میگیرید، دارید.

بِرَد وقتی دید شام چیست، لبریز از رضایت شد.

حفظ کردن

حفظ کردن یعنی چیزی ادامه یا دوام پیدا کند.

انرژی باد راهی تمیز برای حفظ انرژی یک شهر است.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 2

Word list.

Agreement

n. An agreement is a formal decision about future action.

I think he’ll get Tom’s agreement to this proposal.

arise [əˈraɪz] v. To arise is to happen.

Difficulties arose with his computer because it was old.

benefactor [ˈbenəfӕktər] n. A benefactor is a person who gives money to help someone.

The student’s benefactor gave him money to spend on his studies.

blacksmith [ˈblæksmɪθ] n. A blacksmith is a person who makes things out of metal.

The blacksmith pounded the piece of metal until it was flat.

chimney [ˈtʃɪmnɪ] n. chimney is a tall pipe used to carry smoke out of a building.

The cat was sitting on the roof next to the chimney.

compensate [ˈkɒmpənseɪt] v. To compensate is to pay someone for the time they spent doing something.

Her boss compensated her for the extra work she did last week.

encounter [ɪnˈkaʊntər] v. To encounter’s to find or meet a person or thing.

I encountered a sea turtle while I was swimming.

exceed [ɪkˈsiːd] v. To exceed is to be more than something.

Since I exceeded my limit, I decided to get rid of my credit cards.

forge [fɔːrdʒ] v. To forge is to make or produce, especially with difficulty.

Stacy and Heather forged their friendship when they were teenagers.

humble [ˈhʌmbl] adj. People who are humble do not believe that they are better than other people.

Even though Bob is the smartest boy in his class, he is humble.

iron [ˈaɪərn] n. Iron is a strong metal that is used to make many objects.

The horse had shoes made of iron.

ladder [ˈlædə:r] n. A ladder is an object that is used to climb up and down things.

He used a ladder to climb to the top of his tree house.

modest [ˈmɒdɪst] adj. If people are modest, they do not think that they are too important.

Derek is very modest for someone who is so rich.

occupy [ˈɒkjəpaɪ] v. To occupy a place is to live, work, or be there.

Kevin and Alice occupied the chairs and had a long discussion.

penny [ˈpenɪ] n. A penny is a coin worth one cent.

U.S. President Abraham Lincoln is on the penny.

preach [priːtʃ] v. To preach is to talk about and promote a religious idea.

Aaron often preached about living an honest life.

prosper [ˈprɒspər] v. To prosper is to be successful or make a lot of money.

Frank’s new business finally prospered after many years of hard work.

province [ˈprɒvɪns] n. A province is a small area that is controlled by a country.

Canada is divided into several different provinces.

satisfaction [ˌsætɪsˈfækʃən] n. Satisfaction is the feeling of having done or received something good.

Brad was filled with satisfaction when he saw what was for dinner.

sustain [səsˈteɪn] v. To sustain something is to keep it going.

Wind power is a clean way to sustain a city with energy.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.