آزمایشگاه

دوره: کتاب اول / : آزمایشگاه / درس 1

آزمایشگاه

توضیح مختصر

این داستان در مورد آزمایشگاه پدر میا است.

  • زمان مطالعه 2 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

آزمایشگاه

پدر میا یک آزمایشگاه داشت اما میا نمی‌دانست که چه چیزی در آن است. پدرش همیشه وقتی می‌رفت در را می‌بست و قفل میکرد.او می‌دانست که پدرش از آن برای پروژه های کاریش استفاده میکند. او هرگز به میا نگفت که این پروژه ها چه بودند.

یک شب میان به در آزمایشگاه نزدیک شد. بعد ایستاد و( با خود) فکر کرد:« نمیدانم که او الان دارد روی چه پروژه ی احمقانه ای کار میکند.» ناگهان صدای بلندی شنید. صدایی شبیه به خنده ی یک شیطان بود. صدا او را ترساند سپس او به سرعت به اتاقش برگشت.

شب بعد دوستش لیز به خانه اش آمد. وقتی لیز رسید، میا به او درمورد شب گذشته گفت. او گفت:« اوه، افتضاح بود.»

لیز پرسید:« چرا نبینیم چی اونجاست؟ ماجراجویی باحالی میشه!» میا یکم درمورد رفتن به آزمایشگاه پدرش احساس نگرانی کرد اما پذیرفت. مثل همیشه در قفل بود. آنها صبر کردند تا پدر میا آزمایشگاه را برای صرف شام ترک کند.لیز گفت:« او در را قفل نکرد! بیا بریم.» آزمایشگاه تاریک بود. دخترها بادقت از پله ها پایین رفتند. میا بوی عجیب مواد شیمیایی را احساس کرد. پدرش درحال ساختن چه چیز مضخرفی بود؟

ناگهان آنها صدای خنده ای شیطانی را شنیدند. آن صدا حتی بدتر از صدایی بود که میا شب قبل شنیده بود. نکند که قرار است هیولایی آنها را بکشد؟ میا باید کاری می‌کرد. او برای کمک فریاد زد.

پدر میا به سمت اتاق دوید و لامپ را روشن کرد.

او گفت:« اوه، نه. شما باید راز من را فهمیده باشید.» میا گفت:« هیولای ت سعی کرد مارا بکشد.»

او پرسید:« هیولا؟ منظورت اینه؟» او عروسکی زیبا در دست داشت. عروسک خندید.

صدای خنده دیگر مثل قبل شیطانی به نظر نمی‌رسید.« من این را برای تولدت ساختم. میخواستم آن موقع این را به تو بدهم، اما الان میتوانی آن را داشته باشی. امیدوارم که دوستش داشته باشی.»

متن انگلیسی درس

The Laboratory

Mia’s father had a laboratory, but she had no idea what was in it. Her dad always closed and locked the door when he went in. She knew that he used it to do projects for work. He never told Mia what these projects were.

One night, Mia approached the door to the laboratory. She stopped and thought, “I wonder what crazy experiment he is doing now.” Suddenly, she heard a loud noise. It sounded like an evil laugh. The noise scared her, so she walked quickly back to her room.

The next night, her friend Liz came to her house. When Liz arrived, Mia told her about the night before. “Oh, it was terrible,” she said.

“Why don’t we see what is in there?” Liz asked. “It will be a fun adventure!” Mia felt nervous about going into her father’s laboratory, but she agreed. As always, the door was locked. They waited until Mia’s father left the laboratory to eat dinner. “He didn’t lock the door!” Liz said. “Let’s go.” The laboratory was dark. The girls walked down the stairs carefully. Mia smelled strange chemicals. What terrible thing was her father creating?

Suddenly, they heard an evil laugh. It was even worse than the one Mia heard the night before. What if a monster was going to kill them? Mia had to do something. She shouted for help.

Mia’s father ran into the room and turned on the lights.

“Oh, no,” he said. “You must have learned my secret.” “Your monster tried to kill us,” Mia said.

“Monster?” he asked. “You mean this?” He had a pretty doll in his hands. The doll laughed.

The laugh didn’t sound so evil anymore. “I made this for your birthday. I wanted to give it to you then, but you can have it now. I hope you like it!”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

  • raha4 raha4

    مشارکت : 100.0 درصد

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

  • raha4 raha4

    مشارکت : 0.1 درصد

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.