واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش ۱۸

لیست کلمات

وفق دادن

فعل. وفق دادن به‌معنای تغییر برای مقابله با یک وضعیت جدید است.

وقتی او به شهر جدید رفت، مجبور شد خود را با تمام تغییرات آب‌وهوا وفق بدهد.

بیولوژیکی

صفت. بیولوژیکی روند زندگی و موجودات زنده را توصیف می‌کند.

در علم، ما با روند بیولوژیکی رشد باکتری آشنا شدیم.

سلولی

صفت. وقتی چیزی سلولی باشد، مربوط به سلول‌های حیوانات یا گیاهان است.

او برای دیدن فعالیت در سطح سلولی از میکروسکوپ استفاده کرد.

پویا / فعال

صفت. وقتی افراد پویا باشند، سرزنده و دارای ایده‌های خلاقانه هستند.

کارمند جدید و پویا راهی خوب برای جابه‌جایی حجم کارش پیدا کرد.

خیال

اسم. فانتزی وضعیت مطبوعی است که مردم درباره‌ی آن فکر می‌کنند، اما بعید به نظر می‌رسد.

فضانورد شدن خیالی است که کودکان بسیاری آن را دارند.

وراثت

اسم. وراثت فرایند انتقال ویژگی‌ها از والدین به فرزندان است.

چهره‌ی پسر به‌دلیل وراثت شبیه پدرش است.

درونی

صفت. وقتی چیزی درونی باشد، در درون یک شخص، شیء یا مکان وجود دارد یا اتفاق می‌افتد.

کیس بیرونی را خارج کردیم تا سیم‌های داخلی کامپیوتر مشخص شود.

حداقل / کمترین

صفت. وقتی چیزی مینیمال باشد، بسیار کوچک است.

شوهر تنبل من در خانه کمترین کار را انجام می‌دهد.

پیشگام

اسم. پیشگام به اولین کسی گفته می‌شود که چیزی را کشف کند یا درگیر آن شود.

او پیشگام برنامه‌نویسیِ رایانه بود.

تجویز کردن

فعل. تجویز کردن دارو یعنی به شخصی بگویید چه چیزی مصرف کند.

زمانی که بیمار بودم، دکتر داروی آنفولانزا برای من تجویز کرد تا آن را مصرف کنم.

نسبی

صفت. وقتی چیزی نسبی باشد، به‌طور جداگانه به هر شخصی که گفته شده، مربوط می‌شود.

به بوکسورها گفته شد که به گوشه‌های مربوط به خود بازگردند.

سفت‌وسخت.

صفت. وقتی قوانین یا سیستم‌ها سفت‌وسخت باشند، بسیار جدی هستند، زیرا نمی‌توان آن‌ها را تغییر داد.

جوامع غالباً قوانینی سخت‌گیرانه درباره‌ی نحوه‌ی عملکرد مردم دارند.

توالی

اسم. توالی تعدادی رویداد یا چیز است که یکی پس از دیگری رخ می‌دهند.

دومینوها به‌طور متوالی یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند.

مشابه

صفت. موارد مشابه تقریباً یکسان هستند.

من تجربه‌ای مشابه تجربه‌ای که شما توصیف کردید داشته‌ام.

جانشین کردن

فعل. جایگزینی چیزی یا کسی به‌معنای این است که او جای دیگری را بگیرد.

وقتی آب‌میوه‌ام تمام شد، مجبور شدم آب را جایگزین کنم تا صبح بنوشم.

جراح

اسم. جراح پزشکی است که برای انجام جراحی آموزش دیده‌است.

جراح قلب پیرمرد را جراحی کرد.

معالجه

اسم. معالجه، درمانی برای بیماری یا بیماری جسمی یا روانی خاصی است.

او پس از شکستن پاها، از فیزیوتراپی استفاده کرد تا یاد بگیرد چگونه دوباره راه برود.

منتقل کردن

فعل. to transfer یعنی چیزی را از مکانی به مکان دیگر انتقال دادن.

خانواده مواد غذایی را از سبد خرید به ماشین منتقل کردند.

انتقال

اسم. انتقال فرایندی است که طی آن تغییراتی از شکلی به شکل دیگر به وجود می‌آید.

در گذر از تابستان به پاییز هوا سردتر می‌شود.

پیوند

اسم. پیوند عملیاتی است که در آن قسمت آسیب‌دیده‌ی بدن فرد جایگزین می‌شود.

کودک بیمار برای زندگی نیاز به پیوند قلب داشت.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 18

Word list

adapt [əˈdæpt]

v. To adapt means to change in order to deal with a new situation.

When he went to the new town, he had to adapt to all the weather changes.

biological [ˌbaiəˈlɒdʒikəl]

adj. Biological describes the process of life and living things.

In science, we learned about the biological process of bacterial growth.

cellular [ˈseljələr]

adj. When something is cellular, it relates to the cells of animals or plants.

She used a microscope to see the activity at a cellular level.

dynamic [daiˈnæmik]

adj. When people are dynamic, they are lively and have creative ideas.

The new, dynamic employee came up with a good way to juggle his work load.

fantasy [ˈfæntəzi]

n. A fantasy is a pleasant situation that people think about, but is unlikely to happen.

Becoming an astronaut is a fantasy shared by many children.

heredity [hiˈredəti]

n. Heredity is the process of passing on features from parents to children.

The boy’s face is similar to his father’s because of heredity.

internal [inˈtəːrnl]

adj. When something is internal, it exists or happens inside a person, object, or place.

We removed the outer case to reveal the computer’s internal wires.

minimal [ˈminəməl]

adj. When something is minimal, it is very small.

My lazy husband does a minimal amount of work around the house.

pioneer [paiəˈniər]

n. A pioneer is a person who is the first to discover or be involved in something.

He was a pioneer of computer programming.

prescribe [priˈskraib]

v. To prescribe medicine means to tell someone to take it.

When I was sick, the doctor prescribed me flu medicine, for me to take.

respective [risˈpektiv]

adj. When things are respective, they relate separately to each person just mentioned.

The boxers were told to return to their respective corners.

rigid [ˈridʒid]

adj. When rules or systems are rigid, they are severe, because they cannot be changed.

Societies often have rigid rules about the way that people are supposed to act.

sequence [ˈsiːkwəns]

n. A sequence is a number of events or things that come one after another.

The dominoes fell in a sequence of one after another.

similar

adj. Things which are similar are almost the same.

I have had a similar experience to the one you describe.

substitute [ˈsʌbstitjuːt]

v. To substitute something or someone means to have them take the place of another.

When I ran out of juice, I had to substitute water to drink in the morning.

surgeon [ˈsəːrdʒən]

n. A surgeon is a doctor who is trained to do surgery.

The surgeon operated on the old man’s heart.

therapy [ˈθerəpi]

n. Therapy is treatment for a particular physical or mental illness or condition.

After she broke her legs, she used physical therapy to learn how to walk again.

transfer [ˈtrænsfə:r]

v. To transfer something means to move it from one place to another.

The family transferred the groceries from the shopping cart to the car.

transition [trænˈziʃən]

n. A transition is a process where there is a change from one form to another.

The weather gets colder during the transition from summer to autumn.

transplant [trænsˈplænt]

n. A transplant is an operation in which a damaged part of one’s body is replaced.

The sick child needed a heart transplant to live.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.