واژگان

دوره: کتاب چهارم / : مدیر فاسد / درس 2

واژگان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

واژگان

بخش 10

لیست لغات

مدیر.اسم. یک مدیر کسی است که یک کسب و کار، شرکت یا موسسه را کنترل می کند.

همه داخل فروشگاه هرکاری که مدیراز آنها می خواست را انجام می دادند.

ثروتمند. صفت. اگر کسی ثروتمند باشد،پولدار و مرفه هستند.

مردم شهر معمولا از مردم روستا مرفه تر هستند.

حسابرسی کردن.فعل. حسابرسی و بازرسی مالی کردن یعنی بررسی اطلاعات مالی یک شخص یا کسب و کار.

دولت معمولا شرکت هایی را که درامد هایی کمتر از حد معمول را گزارش می دهند، مورد بازرسی مالی قرار میدهند.

خودکار سازی.فعل. شرکتی را خودکارسازی کردن یعنی اینکه دستگاه ها و کامپیوتر هایی نصب کنید تا کار ها را انجام دهد.

وقتی بانک دست به خودکار سازی زد، شروع به نصب دستگاه های خودپرداز کرد.

رشوه دادن.فعل. به کشی رشوه دادن یعنی به صورت غیر قانونی با پول آنها را به انجام کمک یا لطفی ترغیب کردن

به قاضی رشوه داده شده بود تا مضنون را آزاد کند.

فاسد.صفت. اگر کسی فاسد باشد،آنها برای پول یا شهرت قانون شکنی می کنند.

پلیس های فاسد مرد را دستگیر نکردند چون به آنها پول داد.

خلاص شدن از دست چیزی.فعل. خلاص شدن از دست چیزی یعنی رها شدن از دست آن چیز.

او با انداختن قوطی داخل سطل زباله از دست آن خلاص شد

دفتر مرکزی.اسم. دفتر مرکزی، یک ساختمان است که رئیس های یک شرکت آنجا کار می کنند.

او جاده ی طولانی را تا دفتر مرکزی طی کرد چون روز خوبی بود.

انگیزه.اسم. انگیزه چیزی است که کسی را وادار می سازد کاری را انجام دهد.

شانس بردن یک جایزه انگیزه ای بود که باعث شد مردم آن بازی را انجام دهند.

زیر ساخت.اسم. زیر ساخت مجموعه ای از خدماتی است که برای مدیریت و گرداندن یک جامعه یا کسب و کار مورد نیاز است.

خطوط انتقال برق بخش های مهمی از زیر ساخت های شهری است.

قانون گذاری کردن. فعل. قانون گذاری کردن یعنی وضع قوانین.

سناتور ها باید منصفانه و عادلانه قانون گذاری کنند، تا بیشتر مردم از مزایا بهره مند شوند.

قانونی. صفت. اگر چیزی قانونی باشد،آنوقت بر اساس قانون قابل قبول است.

او یک طرح قانونی یافت تا برای کارش بودجه و پول اضافه جمع کند.

دستکاری کردن. فعل. چیزی را دستکاری کردن یعنی ماهرانه و به شکلی غیر منصفانه آن را کنترل یا تحت تاثیر قرار دادن.

دکتر داده هارا دستکاری کرد تا کاری کند به نظر برسد آن درمان دارد جواب می دهد.

اجناس. اسم. اجناس، کالاهایی هستند که آماده ی خریده شدن یا فروخته شدن هستند.

فروشگاه اجناس بیشتری را اضافه کرد چون خریداران بیشتری وجود داشتند.

خرده فروشی. اسم . خرده فروشی عملِ فروختن اجناس به عموم، اغلب برای استفاده شخصی است.

اگرچه درست کردن یک تیشرت ارزان است، هنگامی که به قیمت خرده فروشی می رسد، قیمتش ده برابر بیشتر می شود

درآمد.اسم. یک بازده درآمد تولید شده توسط یک شرکت است.

محصولات جدید درآمد ماهانه ی آن کسب و کار را افزایش داد.

آشغال. اسم. آشغال، زباله یا ضایعات است.

زمینِ دورِ سطل زباله پوشیده از همه جور آشغالی بود.

یارانه. اسم. یارانه پولی است که توسط دولت به شرکت ها پرداخت می شود تا به آنها کمک کند.

آن مقام دولتی به آن شرکت رایانه داد، تا بتواند دو کارخانه ی جدید باز کند.

معامله.اسم. یک معامله یا تراکنش عمل خریدن یا فروختن یک چیز است.

از آنجا که کارمند در آن کار تازه کار بود، آن معامله ی ساده کلی طول کشید

نقض کردن.فعل. قانون یا توافقی را نقص کردن یعنی شکستن آن.

من جریمه شدم چون پلیس گفت محدوده مجاز سرعت را نقض کرده بودم.

متن انگلیسی درس

Vocabulary

Unit 10

Word list.

administrator [ædˈminəstreitər] n. An administrator is a person who controls a business, company, or organization.

Everyone in the store did whatever the administrator asked them to do.

affluent [ˈæflu(:)ənt] adj. If someone is affluent, they are wealthy.

People in the city are usually more affluent than people in the country.

audit [ˈɔːdit] v. To audit means to inspect financial records from a person or business.

The government usually audits companies that report lower than usual incomes.

automate [ˈɔːtəmeit] v. To automate something means to have machines or computers do the work.

When the bank automated, it started installing ATM machines.

bribe [braib] v. To bribe someone means to illegally persuade them for a favor with money.

The judge was bribed so that she would set the suspect free.

corrupt [kəˈrʌpt] adj. If someone is corrupt, they break the law for money or fame.

The corrupt policeman didn’t arrest the man because he gave them money.

dispose [diˈspouz] v. To dispose of something means to get rid of it.

He disposed of the can by throwing it into the recycle bin.

headquarters [ˈhedˈkwɔːrtərz] n. A headquarters is a building where the bosses of a company work.

He toke the long route to headquarters because it was a nice day.

incentive [inˈsentiv] n. An incentive is what makes a person want to do something.

The chance of winning a prize was an incentive to get people to play the game.

infrastructure [ˈinfrəˌstrʌtʃər] n. An infrastructure is a collection of services needed to run a society or business.

Power lines are important parts of a city’s infrastructure.

legislate [ˈledʒisleit] v. To legislate means to make laws.

Senators have to legislate fairly, so most people will enjoy the benefits.

legitimate [liˈdʒitəmit] adj. If something is legitimate, then it is acceptable according to the law.

She found a legitimate plan to raise extra funds for her vacation.

manipulate [məˈnipjəleit] v. To manipulate something means to skillfully or unfairly control or affect it.

The Dr. manipulated the data to make it look like the cure was working.

merchandise [ˈməːrtʃəndaiz] n. Merchandise is goods ready to be purchased or sold.

The store added more merchandise because there were more shoppers.

retail [ˈriːteil] n. Retail is the activity of selling goods to the public, often for personal use.

Allthough cheap to make, once a t-shirt reaches retail, it costs ten times as much.

revenue [ˈrevənjuː] n. Revenue is the income made by a company.

The new products really increased the business’s monthly revenue.

rubbish [ˈrʌbiʃ] n. Rubbish is trash or waste.

The floor around the garbage can was covered with all kinds of rubbish.

subsidy [ˈsʌbsidi] n. A subsidy is money given by the government to companies to assist them.

The official gave the company a subsidy, so it could open two new factories.

transaction [trænˈsækʃən] n. A transaction is an act of buying or selling something.

Because the clerk was new at the job, the simple transaction took a long time.

violate [ˈvaiəleit] v. To violate a law, rule, or agreement means to break it.

I was given a ticket because the policeman said I violated a traffic law.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.