گفتگو در باره زلزله

دوره: انگلیسی واقعی را یاد بگیر / فصل: زمین لرزه / درس 1

گفتگو در باره زلزله

توضیح مختصر

در این درس مکالمه ای به زبان انگلیسی در رابطه با یک موضوع جالب و جذاب می‌شنوید.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

گفتگو در باره زلزله

جو: (سلام.) گوش کن (ببین درسته). میدونی اریک ازم چی پرسید، صبح که رسیدم سرِکار.

کریستین: نمیدونم. چی ممکنه ازت پرسیده باشه؟

جو: اون از من پرسید آیا زلزله شب قبل رو احساس کردم.

کریستین: زلزله؟ شوخی میکنی! من زلزله‌ای احساس نکردم.

جو: میدونم. این چیزیه که من گفتم. اون گفت که دیشب زلزله بیدارش کرد. میدونی؟

کریستین: چی رو؟

جو: ظاهرا در ساعت ۴ و ۴۲ دقیقه صبح اتفاق افتاده. بنابراین ما باید خواب بوده باشیم. اما (منظورم اینه که) اگه بیدار بودیم هم ممکن نبود متوجهش شده باشیم. چون میدونی زلزله‌ شاید در این نقطه شمالِ دور احساس نشد. اما منظورم اینه که فکر میکنم اریک با شروع صحبت در این مورد داشت سر به سر من میذاشت.

کریستین: من حدس میزنم درکش چندان باور نکردنی هم نیست، با توجه به اینکه ما اینجا روی گسل زندگی میکنیم.

جو: آره، ولی من فکر میکنم این زلزله روی گسل دیگه ای اتفاق افتاده. چون همونطور که میدونی اریک دقیقا در جنوب سن خوزه زندگی میکنه.

کریستین: آره

جو: زلزله ای که او گفت دقیقا در شرق سن خوزه بود. باینترتیب یقینا او خیلی به مرکز زلزله نزدیک تر از ما بوده. بنابراین من میگم، من حتی مطمئن نیستم زلزله در اینجا حس شده باشه.

کریستین: آره میفهمم. خب میدونی من در چند سال گذشته تعداد کمی زلزله رو کاملا تجربه کرده م. اما کمی بیش از دو ساله که در اینجا دارم زندگی میکنم. من ، من فکر میکنم من اینجا فقط یک مورد اون رو تجربه کرده م. حقیقتا خیلی هم عجیب بود. من (…) باید بگم هر زلزله ای تجربه ای کاملا متفاوت بوده. ولی اونی که من، اما اونی که من در اینجا حس کردم: بیرون یه رستوران وایساده بودم با AJ و یه دوست دیگه صحبت میکردم که یه دفعه حس کردم، این جابجائی رو. خیلی سخته توضیح دادنش، ولی وادارم کرد فکر کنم، مثلِ ، یه کارتون، مثلِ, چه جوری تویِ کارتون، ساختمونا ممکنه برن به راست و بعد برگردن سر جاشون.

جو: آره، بدون اینکه بیفتن.

کریستین: آره، بدون اینکه بیفتن. و من تا چند دقیقه بعدش نمیدونستم چه اتفاقی داشت میافتاد. و بعد فهمیدم، اوه این باید یه زلزله بوده باشه.

جو: میدونی من چی معمولا میبینم وقتائی که تو خونه بوده م، اینجا…

کریستین: آره.

جو: …و، زلزله اومده؟ تقریبا انگار یه قطار بزرگ یا یه کامیون غول پیکر مک داره رد میشه. و، ناگهان صدای لرزیدن بخاری رو میشنوم. و، آه، اون مثلِ ، و اون صدا شبیهِ، یه صدای بلنده، یه ثانیه، و بعد رد شده، و اینجوری…

کریستین: همینطوره. ….‌‌‌‌‌

جو: خیلی عجیبه، میدونی، تقریبا در لحظات اول حسش کردم. درحالیکه وقتی داشت اتفاق می‌افتاد متوجه نبودم زلزله س.

کریستین: خب این خیلی جالبه که گفتی، چون اونی که من در بانکوک تجربه کردم اونم در واقع بعد از سونامی بود و بعد فهمیدم که اون، که اون یه پس لرزه ناشی از سونامی بود. اما در هر حال، من توی یه ساختمون بودم تو طبقه نهمش و ناگهان، آه، همه چیز با سرو صداهای ریز و تند در حال لرزیدن بود. و من خودم که بهش فکر میکنم، اون، اون در اون موقع، اون، اون خیلی مبهم بود. فکر میکنم، خدا، انگار یه قطار داره رد میشه و من نمیتونم باور کنم که این ساختمون داره از این قطار اینهمه می لرزه، [خنده]. اون … و البته یه قطار نمیتونه یه ساختمون رو بلرزونه یا حداقل من در طبقه نهم، چیزی به این مفهوم احساس میکنم. و من فکر میکنم این (پس لرزه) حدودا دوبار اتفاق افتاد. و این… این مورد نبود مگه تا چند روز بعد که من صحبت میکردم با مردم و اونها ( گویا) میپرسیدن زلزله رو حس کردید؟. و تازه اون موقع بود که این فکر به ذهن من خطور کرد، اوه، اون یه زلزله بود. اون بود …

جو: آره میدونم. این، (آه،) این باور کردنی نیست که چه جوری وقتی قرار نیست به احساس زلزله عادت کنی میتونی فکر کنی که اون چیز دیگه ایه.

کریستین: آره، آره، دقیقا.

جو: منظورم اینه که من الآن مدت زیادیه که اینجا زندگی میکنم و قطعا زلزله های زیادی رو درک کرده ام. میخوام بگم، میدونی، وقتی تو اینجا زندگی میکنی بدون شک زلزله های زیادی رو احساس خواهی کرد. فقط امیدواری که قرار نیست اینجا بزرگترینش رو ببینی، میدونی…

کریستین: [ خنده ] آره، درسته.

جو: اولش که اومدم اینجا، اون، (اه،) حدود پنج سال بعد از زلزله Loma Prieta بود، که اینجا زلزله خیلی بزرگی بود. و، آدمهای زیادی اینجا هستن که اینجا زندگی کردن و من دیدمشون و موقع وقوع زلزله L. P در این منطقه زندگی میکردن. بنابراین جالب توجهه که نظر اونا رو هم بشنوی..

کریستین: (اوه.)

جو: و، (آه،) اون همچنین بیادم میاره که وقتی در مورد زلزله ل.پ. شنیدم کجا بودم. داشتم سریال دنیا رو از تلویزیون تماشا میکردم. و، (آه،) میدونی، اون، (آه،) در سن فرنسیسکو بود که اتفاق افتاد. از اینرو همونطور که دارم سریال رو میبینم یه دفعه گزارشگر ورزشی شروع میکنه، (آه، آه،) به گفتن، وای، فکر میکنم در اینجا داره زلزله میاد. و دوربین شروع کرد به تکون خوردن. و، (آه،) ناگهان برنامه تلویزیون قطِع شد. چون میخواستم اطلاعاتی در مورد اتفاقی که افتاده بود کسب کنم. لذا کانال رو به ایستگاه خبر برگردوندم. و، (آه،) به فاصله چند دقیقه اونها شروع کردن به گفتگو در مورد زلزله بسیار شدیدی که سن فرنسیسکو رو لرزونده بود. و حدود سی دقیقه بعد شروع کردن به نشون دادن عکس های مردمی که تلاش میکردن راهی برای گذر از میون سنگ ها و پاره اجر های ساختمون که بنظر می رسید در حال فرو ریختنه پیدا کنن. لذا منظورم اینه، اون… بود

کریستین: اوه، وای.

جو: …میخوام بهت با اطمینان بگم چقدر… اون زلزله تا چه حد وحشت آور بود.

کریستین: آره.

جو:… میدونی.

کریستین: آره، خُب، (آه،) تو میدونی اون سه ماهی که من در ژاپن زندگی میکردم دو زلزله رو تجربه کردم. هردو خیلی متفاوت بود، (آه،) خیلی متفاوت از اونی که در اینجا تجربه کرده بودم و همینطور خیلی متفاوت از اون مورد بانکوک. اما یکی از اونا، من اون موقع بالا تو آپارتمانم بودم، که در طبقه پنجم یه ساختمون بود. و من رو.. ساعت پنج صبح بیدارم کرده بود تو ساختمانی که در نوسان بود. و چون، (اه،) (انگار) تعدد زلزله ها در ژاپن عادیَ ن، اونا، ژاپنیآ خیلی از ساختمونا رو طوری ساختن که شوک هارو تحمل کنن. و برای همینه که اون داشت تاب میخورد. این واقعا، این یه احساس خیلی غیر واقعی بود. –

از عزیزی که با ملاحظه این ترجمه اغلاط و اشتباهاتم را گوشزد نماید بینهایت سپاسگزارم. حسن رزاقی hassanrazaghi@yahoo.com

متن انگلیسی درس

Earthquake Conversation

Joe: Hey, check this out. Y’know what Eric asked me when I got into work this morning?

Kristin: I have no idea, what’d he ask you?

Joe: He asked me if I felt the earthquake last night.

Kristin: Earthquake? You’ve gotta be kidding, I didn’t feel an earthquake.

Joe: I know, that’s what I said. He told me it actually woke him up last night.

Y’know…

Kristin: What?

Joe: …yeah, it was like, it went, it happened at like, uh, 4:42 in the morning. So we must’ve been sleeping. But I mean, it’s possible that, y’know, even if we had been awake we might not have felt it because, y’know, maybe it, uh, wasn’t felt, y’know, this far north. But, uh, I, I mean I thought he was pullin’ my leg when he first talked about it.

Kristin: Well, I guess it’s not so far-fetched considering we live on a major fault line here.

Joe: Yeah, but actually I think this earthquake was, uh, on a different fault line, um, because, y’know, Eric lives, uh, just, uh, south of San Jose… Kristin: Yeah.

Joe: …and, uh, the earthquake he said was due east of San Jose, so he was obviously a lot closer to the epicenter than we were. So, I d-, I’m not even sure it was felt here.

Kristin: Yeah, that makes sense. Well, y’know, I’ve experienced quite a few earthquakes in the past several years but I’ve been living here a little over two years, I’ve, I think I’ve only experienced one here. It was really strange, too, I was, um, each, I should say each earthquake has been a completely different experience. But the one I, the one I felt here, I was standing outside a restaurant talking to AJ and another friend and all of a sudden it just felt like, this shift. It’s really hard to explain, but it made me think of, like, a cartoon, like how, in the cartoon, like buildings might just shift to the right and then shift right back.

Joe: Yeah, without falling.

Kristin: Yeah, without falling. And I, I had no idea what was going on for a few minutes afterwards. And then I realized, oh that must have been an earthquake.

Joe: Yeah, you know what I usually notice, the times that I’ve been at home, here… Kristin: Yeah.

Joe: …and, uh, there’s been an earthquake? It’s almost as if there’s this really big train, or like a gigantic Mack truck going by. And, uh, suddenly I start to hear the heater shaking. And, um, it’s like, the noise is like, uh, is loud for like a second and then it’s gone, so…

Kristin: That’s so…

Joe: …it’s really weird, y’know, it’s almost like the first couple’a times I felt it, I wasn’t even aware it was an earthquake while it was happening.

Kristin: Well, that’s so funny you say that because one that I experienced in Bangkok, it actually was after the tsunami and so later I found out that it was, it was, um, aftershock from the tsunami. But anyway, I was in a building up on the ninth floor and suddenly, uh, there was all this rattling. And I’m thinking to myself, it, it just, it, it was so irrational. I’m thinking to myself, god, there’s like a train going by and I can’t believe that this building is shaking so much from the train [laugh]. It… And of course a train wouldn’t have made a building, or at least me up on the ninth floor, feel something to that effect. And I think it happened about two times. And it… That one wasn’t until several days later when I was talking to people and they were like, “Oh didja feel the earthquake?”. Then it dawned on me, oh, that was an earthquake. It was…

Joe: Yeah, I know. It’s, uh, it’s crazy how when you’re not used to feeling them you can think it’s something else.

Kristin: Yeah, yeah totally.

Joe: I mean, I’ve been livin’ here for a while now and I’ve definitely felt my share of earthquakes. I mean, y’know, when you live here it’s a given that you’re gonna experience earthquakes. You just hope that you’re not gonna be here for the big one, y’know… Kristin: [laugh] Yeah, right.

Joe: When I first moved here, it was, uh, about five years after the Loma Prieta earthquake, which was a very big earthquake here. And, um, there are a lot of people who lived here who I met who had actually been living in the area when the earthquake hit. So it was interesting to get their perspective… Kristin: Oh.

Joe: …and, uh, it also like made me remember where I was when I heard about the Loma Prieta earthquake. I was watching the World Series on TV. And, uh, y’know, it was, uh, taking place in San Francisco. So, uh, as I’m watching it suddenly the announcer starts, uh, uh, saying, “Wow, I think we’re feeling an earthquake here.”.

And the cameras started shaking. And, uh, all of a sudden the TV coverage cut out.

So, uh, y’know, I wanted to get a rundown on what happened. So I turned to the news station and, uh, within a few minutes they were discussing this gigantic earthquake that had hit San Francisco. And they started showing pictures, uh, maybe thirty minutes later, of these people who were, uh, trying to weed through the rubble of these buildings that had been, like, coming down. So, I mean, it was… Kristin: Oh, wow.

Joe: …it was pretty scary, I’ll tell you what…

Kristin: Yeah.

Joe: …y’know.

Kristin: Yeah, well, um, you know the three months I was living in Japan I experienced two. Both of those were very different, uh, very different from the one I’d experienced here and also very different from the one in Bangkok. But one of ‘em, I was actually up in my apartment, which was on the fifth floor of a building. And I was woken up at about 5 o’clock in the morning to the building swaying. And because, uh, earthquakes are like a dime a dozen in Japan, they, they’ve built a lot of their buildings to absorb the shock. So that’s why it was swaying, it was really, it was a very surreal feel.

مشارکت کنندگان در این صفحه

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.