هانس تنبل

دوره: کتاب سوم / : هانس تنبل / درس 1

هانس تنبل

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

هانس تنبل

هانس تنبل بود. او به ندرت به مادرش در انجام هر کاری کمک می کرد. او آشپزی نمی کرد و هیچوقت چمن ها را کوتاه نمی کرد. او حتی صورتش هم اصلاح نمی کرد! او روزش را با قماربازی با پول مادرش سپری می کرد. یک روز مادرش فهمید که پولش از کیفش ناپدید شده است.

او فریاد زد: ورود تو به خانه من قدغن است! برنگرد تا درس عبرت گرفته باشی!

او رفت تا مثل یاغی در جنگل زندگی کند. ولی هوا سرد بود و هانس نمی توانست غذا پیدا کند. او به کلبه ای رفت و درخواست غذا کرد.

یک جادوگر آن طرف در جواب داد. هانس پرسید میشه اینجا بمونم؟

مرد جواب داد اگر کار کنی می توانی بمانی.

هانس از امید داشتن به غذا و گرما خوشش آمد بنابراین پذیرفت.

مرد به یک مزرعه اشاره کرد. این چوب را بگیر و گیاه را آنجا بکار. من یک جادوگر هستم و این چوب جادویی برای ما غذا می آورد.

مزرعه در فاصله دوری بود. هانس می دانست پیاده رفتن تا آنجا سخت بود. بنابراین او چوب را پشت کلبه انداخت و کنار رودخانه نشست. وقتی نور روز محو شد او به کلبه برگشت و خوابید.

صبح روز بعد پیرمرد خیلی تند خو به نظر می آمد. او فریاد زد تو چوب را به مزرعه نبردی؟

هانس اعتراف کرد نه خیلی دور بود!

مرد جواب داد به خاطر تو ما چیزی برای خوردن نداریم!

هانس ترسید که مرد او را مجازات کند.

بنابراین به سمت خانه دوید. او فریاد زد مامان خیلی دلم میخواهد برگردم! مادرش محتاط بود.

او پرسید قول میدهی کار کنی؟

هانس گفت: بله دیگه تنبل نخواهم بود!

متن انگلیسی درس

Lazy Hans

Hans was lazy. He seldom helped his mother with anything. He didn’t cook and he never mowed the lawn. He didn’t even shave! He spent the daytime gambling with his mother’s money. One day, his mother realized that her money was gone from her purse.

“You’re banned from my house,” she shouted. “ Don’t come back until you’ve learned your lesson!”

Hans went to live in the forest like an outlaw. But it was cold, and Hans couldn’t find any food. He went to a cottage to ask for a meal.

An wizard answered the door. “ Can I stay here please,” Hans asked.

“You can stay if you work,” the man replied.

Hans liked the prospect of food and warmth, so he agreed.

The man pointed to a field. “ Take this rod and plant it over there. I am a wizard, and this magic rod will bring us food.”

The field was far away. Hans knew it would be exhausting to walk there. So he just threw the rod behind the cottage and sat by the river. When daylight faded, he returned to the cottage and went to sleep.

The next morning, the old man looked very fierce. “ You didn’t take the rod to the field,” he shouted.

“ No,” confessed Hans, “ it was too far!”

“ Because of you we have nothing to eat,” replied the man.

Hans was terrified that the man would punish him.

So he ran home. “ Mama,” he cried, “ I’m desperate to come back!” His mother was cautious.

“ Do you promise to work,” she asked.

“ Yes,” said Hans, “ I’ll never be lazy again!”

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.