مرد و میمون

دوره: کتاب ششم / فصل: مرد و میمون / درس 1

مرد و میمون

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی درس

مرد و میمون

هنگام پرواز بر فراز یک جنگل، هواپیمای شخصی مدیر ثروتمندی سقوط کرد. بعضی از افراد خدمه صدمه دیدند، بنابراین خلبان تصمیم گرفت در کنار آن‌ها و منتظر کمک بماند.

گرچه مدیر اجرایی متکبر به فکر رفاه خلبان و خدمه نبود. بلکه فکر می‌کرد می‌تواند از جنگل خارج شود و شهری برای ماندن پیدا کند.

او کوره‌راهی را از داخل دره و در امتداد نهر دنبال کرد. جنگل در واقع بسیار خیره‌کننده بود. اگر مدیر متکبر می‌ایستاد و دوروبرش را نگاه می‌کرد، شاید زیبایی جنگل را درک می‌کرد. اما بسیار بداخلاق بود و به ارزش زیبایی‌شناختی جنگل اهمیتی نمی‌داد. به راه رفتن در شیب تند تپه‌های جنگل ادامه داد.

خیلی زود گم شد. چند روز گذشت و خستگی و گرسنگی او را ضعیف کرد. خیلی خسته و ترسیده بود.

همان موقع، میمونی از میان درختان بیرون آمد. میمون شاخه‌ای پوشیده از عسل در دست داشت. تا تپه‌ای که موریانه‌ها در آن زندگی می‌کردند راه رفت. سپس از شاخه مانند مته برای ایجاد سوراخی در تپه استفاده کرد. سپس با دقت، شاخه را از سوراخ خارج کرد. شاخه‌ی چسبناک پر از موریانه شده بود.

میمون به‌جای خوردن حشره‌ها، آن‌ها را به مدیر تعارف کرد، اما او آنچه میمون تعارف کرده بود را نمی‌خواست. او سر میمون فریاد زد: «از من دور شو نخستیِ احمق!»

تفکر قالبیِ مدیر اجرایی درباره‌ی میمون اشتباه بود. میمون احمق نبود. می‌دانست چگونه غذا پیدا کند، در حالی که مدیر اجرایی نمی‌دانست. او کمک میمون را رد کرد و بدین ترتیب خود را رها کرد تا از گرسنگی بمیرد.

وقتی سرانجام مدیر اجرایی پیدا شد، بسیار لاغر و بیمار بود. مدت زمان زیادی بود که غذا نخورده بود. از آنجا که تعصبش را در برابر راه‌های ساده‌ی میمون حفظ کرده بود، گرسنه شده بود و نزدیک بود بمیرد. مدیر اجرایی نفهمید که این نگرش متکبرانه‌ی او است که باعث ایجاد همه‌ی مشکلاتش شده‌است.

متن انگلیسی درس

The Man and the Monkey

While flying over a jungle, a wealthy executive’s private plane crashed. Some of the crew were hurt, so the pilot decided to stay with them and wait for help.

The arrogant executive, though, didn’t care about the welfare of the pilot and crew. Rather, he thought he could walk out of the jungle and find a town to stay in.

He followed a trail through a canyon and along a creek. The jungle was actually very stunning. If the arrogant executive had stopped to look around, he might have perceived the jungle’s beauty. But he was in a nasty mood and had no care for the aesthetic value of the jungle. He continued to walk up the steep incline of the jungle’s hills.

Soon, he was lost. Several days passed, and fatigue and hunger weakened him. He was very tired and afraid.

Just then, a monkey came out of the trees. It was carrying a twig covered in honey. It walked up to a mound where termites lived. He then used the twig like a drill to make a hole in the mound. Then very carefully, it removed the twig from the hole. The sticky twig was covered with termites.

Instead of eating the bugs, the monkey offered them to the executive, but he didn’t want what the monkey offered. He shouted at the monkey, “Get away from me, you stupid primate!”

The executive’s stereotype of the monkey was wrong. The monkey was not stupid. It knew how to find food, whereas the executive did not. He refused the help of the monkey, thereby leaving himself to starve.

When the executive was finally found, he was very skinny and sick. He had not eaten for a very long time. Because he held a bias against the primitive ways of the monkey, he had gone hungry and almost died. The executive didn’t understand that it was his arrogant attitude that had caused all of his problems.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.