پسری که در دستان بابانوئل جان داد

توضیح مختصر: این هفته داستانی غم انگیز درباره آخرین آرزوی پسری ۵ ساله قبل از مرگ برایتان نقل می کنیم. ببینید چطور بابانوئلی حرفه ای به آخرین لحظات عمر او اندکی شادی بخشید.

زمان مطالعه: 4 دقیقه

سطح: ساده

فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

پسری که در آغوش بابانوئل جان سپرد

هر سال در ایام کریسمس هزاران نفر از بابانوئل‌های حرفه ای لباس‌های بابانوئلی خود را به تن کرده و اسباب آن را برمی‌دارند و مشغول توزیع جشن و شادی تعطیلات می‌شوند. آنها در مراکز خرید و در رویدادهای خصوصی کار می‌کنند و رویای بابانوئل را برای طرفداران جوان خود زنده نگه می‌دارند.

اریک اشمیت-ماتزن رئيس شرکت خود است، اما در ایام تعطیلات، او یک بابانوئل پاره وقت نیز هست. او که وزنش ۳۱۰ پوند (حدودا ۱۴۰ کیلوگرم) است با ریش سفید مخملی، کاملا شبیه بابا نوئل است. او اخیرا درخواست ویژه‌ای برای دیدار از پسر پنج‌ساله‌ای دریافت کرد که در حال مرگ در بیمارستان بود و نگران بود که مبادا کریسمس را نبیند.

«وقتی وارد شدم اونجا خوابیده بود، اونقدر ضعیف بود که به نظر میومد آماده است تا به خواب بره. روی تختش نشستم و پرسیدم: «بگو ببینم، قضیه چیه که همه می گن قراره کریسمس رو نبینی؟ تو هیچ وقت کریسمس رو از دست نمی‌دی چون که تو وروجک شماره یک من هستی!

سرش را بلند کرد و گفت: «راست میگی؟»

من گفتم: «مطمئن باش»!

«هدیه‌اش را دادم. آنقدر ضعیف بود که به سختی توانست کاغذ کادوی آن را باز کند. وقتی دید درون بسته چیست لبخند پررنگی زد و دوباره سرش را پائین انداخت.

او به من گفت: «اونا میگن قراره من بمیرم. از کجا معلوم میشه من به اونجایی میرم که قراره برم؟»

من گفتم: « می‌تونی یه لطف بزرگ به من بکنی؟»

«او گفت: آره، مطمئن باش!»

«وقتی رسیدی اونجا به اونا بگو که وروجک شماره یک بابانوئل هستی و من میدونم اونا میذارن بری تو.»

او گفت:«اونا این کارو می‌کنن؟»

«من گفتم: مطمئن باش!»

«نیم خیز نشست و من را محکم در بغل گرفت و یک سوال دیگر پرسید:«بابانوئل، می‌تونی به من کمک کنی؟»

«بازوهاهایم را دور او حلقه کردم. قبل از آنکه بتوانم چیزی بگویم، همانجا جان داد. گذاشتم همانطور بماند، او را در بغلم نگه‌داشته بودم و رهایش نکرده بودم.

تمام کسانی که بیرون از اتاق بودند متوجه شدند چه اتفاقی افتاده است. مادرش به داخل دوید. جیغ می زد: «نه، نه، هنوز نه!» من پسرش را به دست او سپردم و با نهایت سرعت آنجا را ترک کردم.

اشمیت-ماتزن گفت که تمام راه خانه را گریه کرده بود و چند روزی عاجز و درمانده بود. او به حدی افسرده بود که می‌خواست دست از آن کار بکشد، اما پس از اینکه بچه‌ها را بیرون در حال بازی و خنده دید، نظرش عوض شد. او گفت: «این به من فهماند من در قبال آنها و خودم وظیفه‌ای دارم.»

متن انگلیسی درس

مشارکت‌کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.

📍 شما در حال مشاهده درس 1 در فصل 33 از دوره زیر هستید:

داستان های کوتاه

92 فصل | 184 درس

1. پسری که در دستان بابانوئل جان داد 👁

درس بعدی :  تمرین مکالمه 2. تمرین مکالمه