سگی که ناجی مرد گردن شکسته شد

توضیح مختصر: در یک شب سرد زمستانی مردی به نام باب با گردنی شکسته درازکِش روی برفها افتاده بود. اگر به همان حال آنجا می ماند مرگش حتمی بود، اما در آن حوالی کسی نبود که به فریادش برسد. هیچکس به جز سگش کِلسی کنارش نبود.

زمان مطالعه: 4 دقیقه

سطح: سخت

فایل صوتی

ترجمه‌ی درس

سگ وفادار ناجی صاحبش می‌شود

سگی که ناجی مرد گردن شکسته شد

در همین شب سال نو مرد 64 ساله ای از اهالی میشیگان طوری زمین خورد که نزدیک بود به قیمت از دست دادن جانش تمام شود. باب در ساعت ده و نیم شب تماشای فوتبال از تلویزیون را رها کرد و از خانه خارج شد. او می خواست برای آتش هیزم بیاورد که روی پله های یخ زده لغزید. وقتی بدون بالاپوش روی برفها افتاد، می دانست که دچار دردسر بزرگی شده است. گردنش شکسته بود و تکان نمی خورد. همسر باب به دیدن والدینش رفته بود و او کاملا تنها بود. داد زد و کمک خواست اما نزدیکترین همسایه اش از او بسیار دور بود و هیچکس به جز سگ باوفایش کِلسی صدای او را نشنید.

باب به درخواست کمک ادامه داد تا اینکه صدایش کاملا گرفت، اما کلسی تمام شب به واق واق ادامه داد. باب همانطور که روی برفها افتاده بود فقط یک پیژامه بلند و یک پیراهن به تن داشت و دمپایی پوشیده بود. در آن دما، به خواب رفتن می توانست منجر به مرگ باب شود. سگ 70 پوندیِ او تمام شب روی او خوابیده و او را گرم کرده و با لیسیدن صورتش و پنجه مالیدن به بازوهایش او را بیدار نگه داشته بود.

بیست ساعت بعد، در ساعت 6:30 بعد از ظهر اولین روز سال نو، واق واق کلسی در نهایت به نتیجه رسید و یکی از همسایه ها آنها را پیدا کرد. باب به سرعت به بیمارستان منتقل شد و جراحی اضطراری در ستون فقرات او صورت گرفت. این عمل موفقیت آمیز بود. روز بعد باب شروع به حرکت دوباره ی دست و پای خود کرد. پزشک معالج او بهبود قابل توجه وی را به گرمایی که کلسی پس از سقوط ایجاد کرده بود و روحیه ی خوب خود باب مربوط دانست. دکتر کولِن گفت: «او شخصیتی قوی و بسیار مثبت دارد و من این را دوست دارم. بسیاری از مردم خیلی زود ناامید می شوند و این بسیار غم انگیز است. مثبت اندیشی بسیار مهم است.»

محل افتادن باب روی برفها

باب دوباره شروع به راه رفتن کرده و کلسی در هر قدم در کنار او مانده است. باب خواست که نام خانوادگی اش فاش نشود تا خللی در زندگی شخصی اش ایجاد نشود اما عمل قهرمانانه ی سگش کلسی به این زودی ها از یاد نخواهد رفت.

باب گفت: «من مدیون دو قهرمانم هستم. کلسی مرا گرم و هوشیار نگه داشت و دست از واق واق کردن برای جلب کمک بر نداشت. دکتر کولن زندگی و توانایی حرکت من را نجات داد. آنها به راستی قهرمانند و من تا ابد مدیونشان هستم.»

متن انگلیسی درس

مشارکت‌کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.

📍 شما در حال مشاهده درس 1 در فصل 27 از دوره زیر هستید:

داستان های کوتاه

92 فصل | 184 درس

1. سگی که ناجی مرد گردن شکسته شد 👁

درس بعدی :  تمرین مکالمه 2. تمرین مکالمه