آملیا بدلیا، ممنون

پکیج: داستان های مصور صوتی / داستان 313

داستان های مصور صوتی

380 داستان

آملیا بدلیا، ممنون

توضیح مختصر

قراره خاله بزرگ مایرا، به دیدنِ خانم و آقای راجرز بیاد. خانم و آقای راجرز می خوان همه چیز عالی و بی نقص باشه. خانم راجرز به آملیا بدلیا کارهایی میگه که انجام بده. ولی آملیا بدلیا همه چی رو قاطی می کنه و هیچ کاری رو درست انجام نمیده. چون کلمه ها رو با هم قاطی کرده و اشتباه متوجه شده. تنها کاری که درست انجام داده، درست کردن پایِ سیبه که خاله بزرگ مایرا خیلی دوستش داره و حس می-کنه تو خونه ی خودشه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این داستان را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

راهنمای خواندن این داستان

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

اگر سطح این داستان مناسب شما نبود، میتوانید به بخش داستان کوتاه انگلیسی وبسایت زبانشناس مراجعه کرده و داستان دیگری انتخاب نمایید.

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی داستان

آملیا بدلیا، ممنون

خانم راجرز خیلی دستپاچه بود. “خاله بزرگ مایرا امروز میاد.” آملیا بدلیا گفت: “این که خیلی خوبه. دوست دارم همراهی شون کنم.”

خانم راجرز گفت: “ما سال هاست که داریم تلاش می کنیم بیاد خونمون. ولی خاله مایرا می گه، تنها جایی که احساس راحتی می کنه خونه ی خودشه. پس همه چی باید خیلی درست باشه. ما می خواین اینجا خوشحال باشه.” آملیا بدلیا گفت: “خوب پس، خودتون رو نگران نکنید. من همه چی رو مرتب می کنم. اول باید چیکار کنم؟”

“خوب، اتاق مهمان باید آماده باشه. ملافه های تخت رو در بیار. با ملافه های جدید که طرح غنچه ی رز دارن عوض کن.” خانم راجرز گفت. “خدا رو شکر که تو اینجایی.”

آملیا بدلیا رفت به اتاق مهمان. “این آدم ها روش های عجیبی دارن. تصور کن ملافه ها رو بعد از اینکه استفاده کردی، (چاک بدی) دربیاری.”

آملیا بدلیا سرش رو تکون داد ولی ملافه ها رو پاره کرد. (پاره کردن رو به جای درآوردن ، فهمیده بود.)

آملیا بدلیا وقتی زنگ خونه زد تازه کارش تموم شده بود. “حتماً از طرف خشک شویی اومده با پیرهن های آقای راجرز.” خانم راجرز گفت.” لطفاً چک کن تا ببینی همشون اونجا باشن.” آملیا بدلیا به عجله رفت سمت در و بسته رو تحویل گرفت.

آملیا بدلیا بسته رو باز کرد و همه ی پیرهن ها رو باز کرد.

“دو تا آستین، یه یقه، یه جیب، شش تا دکمه. بله همشون اینجان.”

آملیا بدلیا گفت: “هیچی گم نشده. به جای اینکه الان چک بشن، بهتره چک شده خریداری بشن.” ولی اون خیلی سریع همشون رو چک کرد.

خانم راجرز با عجله اومد طبقه ی پایین. “آملیا بدلیا لباس صورتیِ روشن من روش لکه داره. لطفاً با این لکه بر تمیزشون کن. لباس رو بذار بیرون. امشب می پوشمش. حالا باید برم فروشگاه.”

آملیا بدلیا دنبال لباس صورتی روشن گشت. “من هیچ خالی (لکه) روش نمی بینم. این لباس فقط باید شسته بشه.” بعد چشم آملیا بدلیا به یه لباس دیگه خورد.

“حتماً منظورش لباس صورتی روشن بوده. حالا، حتماً این یکی روش خال داره.” آملیا بدلیا لباس رو بالا گرفت. “با خال های روش خیلی خوب دیده میشه. ولی فکر کنم از این خال ها خسته شده.”

آملیا بدلیا رویِ همه ی خال ها، لکه بر ریخت. بعد منتظر شد. هیچ اتفاقی نیفتاد.

آملیا بدلیا گفت: “فکر نمی کردم این ماده، درست عمل کنه.” اون یه قیچی آورد. و آملیا بدلیا همه ی خال های روی لباس رو در آورد.

خانم راجرز صداش زد: “آملیا بدلیا. لطفاً این خواربار رو بگیر.” آملیا بدلیا دوید تا کیسه رو بگیره.

“چند تا رز هم اینجا هست. لطفاً اطراف پذیرایی پخششون کن. حالا باید موهام رو درست کنم. وقتی من رفتم، سبزی ها رو بشور و لوبیاها رو پاک کن (ردیف کن). اگه وقت داشتی، ژله ی رولتی درست کن. خاله بزرگ مایرا ژله ی رولتی رو دوست داره.” خانم راجرز گفت.

آملیا بدلیا وایستاد تو پذیرایی. “به نظر رز ها مرتب تو گلدون بهتر دیده میشن. ولی اگه می خواد پخش بشن، من هم پخششون می کنم.”

آملیا بدلیا با خواربار رفت تو آشپزخونه. همه ی سبزی ها رو شست.

بعد یه گلوله نخ پیدا کرد. و همه ی لوبیاها رو نخ (ردیف) کرد.

آملیا بدلیا داد زد: “ژله! رولی! تا حالا ژله ی رولی نشنیده بودم.” ولی آملیا بدلیا یه شیشه ژله بیرون آورد. آملیا بدلیا بارها و بارها سعی کرد. ولی نتونست ژله رو گرد کنه.

آملیا بدلیا دستاش رو شست. یه کاسه ی مخلوط کن بیرون آورد. آملیا بدلیا شروع کرد به قاطی کردن کمی از این و کمی از اون.”

“با خاله بزرگ مایرا، یا بدون خاله بزرگ مایرا امشب تو این خونه هیچ ژله ی رولی ای در کار نخواهد بود.” آملیا بدلیا گفت.

خانم و آقای راجرز با هم رسیدن خونه. خانم راجرز صدا زد: “آملیا بدلیا، لطفاً تخم مرغ ها رو جدا کن و میوه هایی رو که شستی پوست بکن. غذا رو من می پذم.” بعد اون و آقای راجرز رفتن طبقه ی بالا تا لباس بپوشن.

آملیا بدلیا سه تا تخم مرغ در آورد. “تعجب می کنم چرا باید از هم جدا بشن. کل روز رو با هم بودن و هیچ اتفاقی نیفتاد.” ولی آملیا بدلیا تخم مرغ ها رو جدا کرد.

“سبزی ها رو جفت کن!” (پوست بکن) آملیا بدلیا خندید. “شما دو تا باهم و شما دو تا با هم. حالا مراقب باشید. وگرنه شما دو تا رو هم جدا می کنم.”

آملیا بدلیا رفت طبقه ی بالا اتاق خانم راجرز. پرسید: “با این ملافه های پاره شده چکار کنم؟” خانم راجرز داد کشید: “ملافه های پاره شده؟!” ولی دیگه ادامه نداد.

آقای راجرز داد کشید که: “تو یه چشم به هم زدن چه اتفاقی برای پیرهن های من افتاده؟” “اِاِاِ، شما تیک های بزرگ رو دوست ندارید؟ برای تیک های کوچیک وقت نداشتم. ولی دفعه ی بعد کوچیک تر می-زنم.” آملیا بدلیا قول داد.

خانم راجرز داد زد: “لباسم! پر از سوراخه.” “بله خانم، همه ی خال ها رو در آوردم.” آملیا بدلیا گفت.

قبل از اینکه خانم راجرز بتونه چیز دیگه ای بگه، زنگ در زده شد. خانم و آقای راجرز گفتن: “خاله بزرگ، مایرا!” و دویدن به سمت در.

خانم راجرز گفت: “همین حالا شام رو می پزم.” همه رفتن تو آشپزخونه.

“آملیا بدلیا، لوبیا رو پاک کردی؟” خانم راجرز پرسید. آملیا بدلیا گفت: “بله- ببینید. قیافه ی خونگی دارن.”

“تخم مرغ هایی که گفتم جدا کنی، کجان؟” خانم راجرز گفت. “یکیش اینجاست. یکی پشت ساعته. و اون یکی اون طرفه. به اندازه ی کافی با فاصله از هم جداشون کردم؟” آملیا بدلیا پرسید. خانم راجز هیچی نگفت. بنابراین، آملیا بدلیا ادمه داد.

“و سبزیجات هم جفت کردم. اینها خیلی به هم میان. و هیچی باقی نمونده.”

خانم راجر دستش رو کوبید رو میز. خورد رو یه گلوله ی چسبناک. اون فریاد زد: “اوه، این دیگه چیه؟”

“ژله. سعی کردم گردش کنم. ولی تلپی افتاد همه جا.” آملیا بدلیا گفت. خانم راجرز داد زد: “آملیا بدلیا! چطور همه چیز رو اینقدر قاطی می کنی؟”

“همه چی رو قاطی می کنم! اوه، کلاً یادم رفت.” آملیا بدلیا گفت و دوید سمت اجاق.

آملیا بدلیا در فر رو باز کرد. خاله بزرگ مایرا صاف نشست و بو کشید.

اعلام می کنم: “پایِ سیبِ داغ. حالا یه نوع از قاطی کردن که من دوست دارم.”

خاله بزرگ مایرا اعلام کرد: “خواهرزاده ها. از اینجا بودن خوشحالم.” خانم و آقای راجرز گفتن: “آه، خاله بزرگ مایرا، ما هم خیلی خوشحالیم!”

اونها هر دو تو یه زمان شروع به حرف زدن کردن. ولی خاله بزرگ مایرا زیاد اهل حرف زدن نبود. چشمش به آخرین تیکه از پایِ سیب مونده بود.

خاله بزرگ مایرا آخرین تیکه از پای سیب رو گذاشت تو بشقابش. بعد گفت: “خواهرزاده ها، بازهم به دیدنتون میام. این آملیا بدلیا واقعاً می دونه چطور کاری کنه، آدم حس کنه خونه ی خودشه. ممنونم آملیا بدلیا.”

آملیا بدلیا لبخند زد. اون و خاله بزرگ مایرا خوب با هم کنار میان.

متن انگلیسی داستان

Thank you Amelia Bedelia

Mrs. Rogers was all in a dither. “great aunt Myra is coming today.” “now, that is nice,” said Amelia Bedelia. I do love company.

“we’ve been trying for years to get her to visit.” Said Mrs. Rogers, “but great aunt Myra says the only place she feels at home is at home. So everything must be exactly right. We do want her to be happy here.” “now don’t you worry your head,” said Amelia Bedelia. “I’ll fix everything. What should I do first?”

“well, the guest room must be made ready. Strip the sheets off the bed. Remake it with the new rosebud sheets.” said Mrs. Rogers. “thank goodness you’re here.”

Amelia Bedelia went to the guest room. “these folks do have odd ways. Imagine stripping sheets after you use them.”

Amelia Bedelia shook her head. But she stripped those sheets.

Amelia Bedelia had just finished when the doorbell rang. “that must be the laundryman with Mr. Rogers’s shirts,” called Mrs. Rogers. “please check them and make sure they’re all there.” Amelia Bedelia hurried ti the door and took the package.

Amelia Bedelia opened the package. She unfolded each shirt.

“two sleeves, one collar, one pocket, and six buttons. Yes, they’re all here.”

“there’s not a thing missing,” said Amelia Bedelia. “now to check them. It would be sight easier to buy them already checked,” said Amelia Bedelia. But she quickly checked each shirt.

Mrs. Rogers came downstairs in a rush. “Amelia Bedelia, my bright pink dress has spots in it. Please remove them with this spot remover. Leave the dress out. I will wear it tonight. Now I must go to the market.”

Amelia Bedelia looked at the bright pink dress. “I don’t see any spots. This dress just needs washing.” Then another dress caught Amelia Bedelia’s eye.

“she must have meant her light pink dress. Now that one is sure spotted.” Amelia Bedelia held the dress up. “it looks mighty nice with the spots in it. But I guess she is tired of it that way.”

Amelia Bedelia put spot remover on each spot. Then she waited. Nothing happened.

“didn’t think that stuff would work.” Said Amelia Bedelia. She got the scissors. And Amelia Bedelia removed every spot from that dress.

“Amelia Bedelia,” called Mrs. Rogers. “please take these groceries,” Amelia Bedelia ran to take the bag.

“here are some roses, too. Do scatter them around the living room. I must get my hair done now. While I’m gone wash all the vegetables and string the beans. If you have time, make a jelly roll. Great aunt Myra does like jelly roll,” said Mrs. Rogers.

Amelia Bedelia stopped in the living room. “seems like roses would look nicer siting proper like in vase. But if she wants them scattered, scattered they will be,”

Amelia Bedelia went on to the kitchen with the groceries. She washed all the vegetables.

Then she found a ball of string. And Amelia Bedelia strung all those beans.

jelly! Roll!” exclaimed Amelia Bedelia. “I never heard tell of jelly rolling.” But Amelia Bedelia got out a jar of jelly. Amelia Bedelia tried again and again. But she just couldn’t get that jelly to roll.

Amelia Bedelia washed her hands. She got out a mixing bowl. Amelia Bedelia began to mix a little of this and a pinch of that.

“great aunt Myra or no great aunt Myra- there is not going to be any rolling jelly in this house tonight.” Said Amelia Bedelia.

Mr. and Mrs. Rogers arrived home at the same time. Mrs. Rogers called, “Amelia Bedelia please separate three eggs and pare the other vegetables you washed. I’ll do the cooking.” Then she and Mr. Rogers hurried upstairs to dress.

Amelia Bedelia took out three eggs. “I wonder why they need to be separated. They’ve been together all day and nothing happened.” But Amelia Bedelia separated those eggs.

“pair the vegetables!” Amelia Bedelia laughed. “here you two go together- and you two. Now be careful or I be separating you, too.”

Amelia Bedelia went up to Mrs. Rogers’s room. “what should I do with these stripped sheets?” she asked. “stripped sheets!” exclaimed Mrs. Rogers. But she got no further.

Mr. Rogers roared, “what in thunderation happened to my shirts?” “oh, don’t you lie big checks? I didn’t have time to do little ones. But I will next time,” promised Amelia Bedelia.

“my dress!” exclaimed Mrs. Rogers. “it’s full of holes.” “yes ma’am I removed every single spot.” Said Amelia Bedelia.

Before Mrs. Rogers could say any more the doorbell rang. “great aunt Myra,” said Mr. and Mrs. Rogers. They rushed to the front door.

“I’ll cook dinner right now,” said Mrs. Rogers. Everybody went into the kitchen.

“Amelia Bedelia did you string the beans?” asked Mrs. Rogers. “yes. See, they do give such a homey look,” said Amelia Bedelia.

“where are the eggs I asked you to separate?” said Mrs. Rogers. “here’s one. One is behind the clock. And the other is over there. Did I separate them far enough apart?” asked Amelia Bedelia. Mrs. Rogers said nothing. So Amelia Bedelia went on.

“and I paired the vegetables. They went together real well, and there weren’t any left over.”

Mrs. Rogers slapped her hand on the table. It hit right in a sticky blob. “ugh! What is that?” she shouted.

“jelly! I tried to make it roll. But it just plip-plopped all over the place,” said Amelia Bedelia. “Amelia Bedelia!” exclaimed Mrs. Rogers. “how do you get things so mixed up?”

“things mix up! Oh I plumb forget,” said Amelia Bedelia. She hurried to the stove.

Amelia Bedelia opened the oven door. Great aunt Myra sat up straight and sniffed.

“hot apple pie! I declare. Now that’s the kind of mixing-up thing I like.”

Great aunt Myra announced, “great-niece, great nephew, I like it here.” “oh, great aunt Myra, we’re so glad!” said Mr. and Mrs. Rogers.

They both began to talk at once. But great aunt Myra wasn’t much for words. She had her eyes on that last piece of pie.

Great aunt Myra put the last piece of pie on her plate. Then she said, “great niece, great nephew, I will visit you often. That Amelia Bedelia really knows how to make a body feel at home. Thank you, Amelia Bedelia.”

Amelia Bedelia smiled. She and great aunt Myra would get along.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.