آلیور

پکیج: داستان های مصور صوتی / داستان 126

داستان های مصور صوتی

383 داستان

آلیور

توضیح مختصر

آلیور همیشه دلش میخواسته یه فیل رقاص بشه، اما وقتی می فهمه سیرک دیگه فیل لازم نداره باید چیکار کنه؟

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این داستان را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

راهنمای خواندن این داستان

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

اگر سطح این داستان مناسب شما نبود، میتوانید به بخش داستان کوتاه انگلیسی وبسایت زبانشناس مراجعه کرده و داستان دیگری انتخاب نمایید.

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی داستان

آلیور

چند تا فیل با کشتی از اقیانوس رد شدن و رسیدن اون سر اقیانوس. اونها قرار بود توی سیرک کار کنن. اسم یکیشون آلیور بود.

وقتی فیل ها از کشتی پیاده شدن مدیر سیرک اونها رو شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده تا فیل. آلیور گفت: با من میشن یازده تا. مدیر سیرک گفت: حتماً اشتباهی پیش اومده. من فقط ده تا فیل سفارش دادم. ما یازده تا فیل لازم نداریم. آلیور گفت: من زیاد جا نمیگیرم. مربی سیرک گفت: فیل ها همیشه زیاد جا می گیرن. باقی فیل ها گفتن: خداحافظ، آلیور. خیلی مواظب خودت باش.

آلیور تک و تنها بود و نمیدونست کجا بره. بعد سر و کله ی یه موش کوچولو پیدا شد. موش گفت: چرا باغ وحش رو امتحان نمیکنی؟ به نظر میاد به دردشون بخوری. آلیور گفت: ممنون، همین الآن میرم اونجا. تاکسی! راننده ی تاکسی گفت: تو یه ون لازم داری، و توقف نکرد. آلیور ماشین ها رو دنبال کرد. راننده ها وقتی میخواستن بپیچن دستشون رو میگرفتن بیرون. وقتی آلیور میخواست بپیچه، خرطومش رو می گرفت بیرون. آلیور یه خانومی رو دید که داشت خودش رو وزن می کرد. خانومه گفت: خدای من. وزنم اندازه ی یه فیله. آلیور هم رفت روی ترازو و گفت: وزن منم اندازه ی یه فیله.

بالأخره آلیور به باغ وحش رسید و پرسید: رئیس اینجا کیه؟ یه آقایی گفت: منم. آلیور پرسید: شما فیل لازم ندارین؟ مدیر باغ وحش گفت: متأسفم، فعلاً نه. آلیور گفت: در هر صورت ممنون، و راهش رو کشید و رفت.

یه مرده داشت بادوم زمینی می فروخت. آلیور پرسید: میتونم تو فروختنشون کمکتون کنم؟ مرد پرسید: می فروشیشون یا می خوریشون؟ آلیور گفت: می خورمشون. مرده چون آلیور صادق بود بهش چند تا بادوم زمینی داد. آلیور هم از باغ وحش زد بیرون.

آلیور توی خیابون راه می رفت و می پرسید: کسی میخواد من حیوون خونگیش بشم؟ یه نفر گفت: من یه طوطی دارم. یکی دیگه گفت: من ماهی قرمز دارم. یکی دیگه گفت: من یه گربه دارم. یه نفر دیگه گفت: من یه اردک دارم. یه خانومه گفت: من دوست دارم حیوون خونگیم یه سگ باشه. آلیور گفت: من میتونم وانمود کنم که یه سگم. خانومه گفت: خیلی خب. آلیور و خانومه رفتن که قدم بزنن. آلیور گفت: هاپ هاپ! مردم میگفتن: چه سگ قشنگی! این بزرگترین سگیه که تا حالا دیدیم! آلیور گفت: من گرسنمه. خانومه گفت: بیا بریم خونه. آلیور پرسید: توی خونه علوفه ندارین؟ خانومه گفت: نه، اما یه استخون خوشمزه دارم. آلیور گفت: فیل ها علوفه لازم دارن. گمونم آخرش هم نتونم سگ شما بشم. اما بازم ممنون، و خداحافظ. خانومه گفت: خداحافظ.

آلیور همینطور راه رفت و راه رفت. چند نفر داشتن اسب سواری میکردن. آلیور تماشاشون کرد و گفت: به اسب ها علوفه میدن. کاش من یه اسب بودم و پرسید: شما اسب لازم ندارین؟ یه مرده گفت: تو شبیه فیلی. ولی من حاضرم سوارت شم. مرده نشست رو پشت آلیور و گفت: بجنب حیوون. اسب ها از روی نرده ها می پریدن. گرومپ! آلیور نتونست از روی نرده بپره و گفت: گمونم من اسب نیستم. خدحافظ. مرد هم گفت: خداحافظ.

آلیور از کنار یه زمین بازی گذشت و پرسید: میتونم بازی کنم؟ بچه ها گفتن: میتونی تابمون بدی. آلیور پرسید: اینجوریه؟ بچه ها گفتن: دقیق نه. اما همین هم خوبه. آلیور پرسید: این چطوری کار میکنه؟ بچه ها گفتن: این یه الاکلنگه. ما میریم اونطرفش می شینیم. آلیور پرسید: خب؟ بچه ها دویدن سمت سرسره. نمیتونستن همه با هم سوار شن. آلیور کمکشون کرد.

وقت استراحت بود. بچه ها گفتن که وقتی بزرگ شن میخوان چیکاره شن. تامی گفت: من میخوام پلیس شم. مری گفت: من میخوام پرستار شم. بن گفت: من میخوام گاوچرون شم. آلیور گفت: من همیشه دلم میخواست توی سیرک کار کنم. میتونستم یه فیل رقاص بشم.

آلیور شروع کرد به رقصیدن برای بچه ها. همه وایسادن تا تماشا کنن. اونها متوجه ی رسیدن گروه سیرک نشدن. همه شون آلیور رو تماشا می کردن. نه آکروبات باز ها رو دیدن، نه ژانگلر ها رو، نه دلقک ها رو. رام کننده ی شیر پرسید: دارن من رو نگاه می کنن؟ شیر گفت: نه. دارن یه فیله رو نگاه می کنن که داره می رقصه. صاحب سیرک گفت: اینجا چه خبره شده؟ و دوید اونطرف که نگاه کنه و بعد گفت: این بهترین فیل رقاصیه که توی عمرم دیدم.

بقیه ی فیل ها فریاد زدن: آلیوره! مدیر سیرک گفت: آلیور، من اشتباه کردم. ما واقعاً به تو نیاز داریم. حاضری به سیرک ملحق شی؟ آلیور گفت: با کمال میل. بچه ها فریاد زدن: هورا! به آرزوت رسیدی. بچه ها پرسیدن: ما رو یادت می مونه؟ آلیور گفت: معلومه. فیل ها هیچ وقت چیزی رو فراموش نمی کنن. اما حتی اگه یه کرگدن هم بود خوشی هایی که با هم داشتیم از یادش نمی رفت.

متن انگلیسی داستان

Oliver

Some elephants came across the ocean on a ship. They were going to work in the circus. One elephant’s name was Oliver.

When they landed the circus man counted them: “One, two, three, four, five, six, seven, eight, nine, ten elephants.” “And one makes eleven,” said Oliver. “There must be a mistake. I ordered only ten elephants,” said the circus man. “We don’t need eleven.” “I won’t take up much room,” said Oliver. “Elephants always do,” said the circus man. “Good-bye, Oliver,” said the other elephants. “Take good care of yourself.” Oliver was all alone. He didn’t know where to go. A little mouse came along. “Why don’t you try the zoo?” said the mouse. “You look like the type they use there.” “Thanks, I’ll go at once,” said Oliver. “Taxi!” said Oliver. “What you need is a moving van,” said the taxi man. He did not stop. Oliver followed the cars. The drivers held out their hands when they made a turn. When Oliver made a turn he held out his trunk. He saw a woman weighting herself. “My goodness. I’m as heavy as an elephant,” she said. Oliver got on the scale. “I’m heavy as an elephant, too,” he said.

At last Oliver reached the zoo. “Who is in charge here?” he asked. “I am.” said a man. “Do you need an elephant?” asked Oliver. “I’m sorry, not right now.” said the zoo man. “Thanks anyway,” Oliver said and walked away.

A man was selling peanuts. “May I help you sell them?” asked Oliver. “Would you sell them or eat them?” asked the man. “Eat them,” said Oliver. The man gave him some peanuts for being honest. Oliver left the zoo.

He walked down the street. “Would anyone like to have me for a pet?” he asked. “I have a parakeet,” said one person. “I have goldfish,” said another person. “I have a cat,” said another person. “I have a duck,” said someone else. “I’d like a dog for a pet.” said a lady. “I can pretend I’m a dog,” said Oliver. “All right,” she said. Oliver and the lady went for a walk. “Bow wow,” said Oliver. “What a nice dog,” said the people. “He’s the biggest dog we ever saw!” “I am hungry.” said Oliver. “Let’s go home.” “Don’t you have any hay?” he asked. “No, but I have a nice bone,” said the lady. “Elephants need hay,” Oliver said. “I guess I can’t be your dog after all. But thank you, and good-bye.” “Good-bye.” said the lady.

Oliver walked and walked. Some people were riding horses. Oliver watched. “Horses get hay. I wish I were a horse,” he said. “Do you need a horse?” asked Oliver. “You look like an elephant. But I’ll ride you,” said a man. The man sat on Oliver’s back. “Giddyap,” he said. The horses jumped over the fence. Plop! Oliver could not jump over the fence. “I guess I’m not a horse,” he said. “Good-bye.” “Good-bye,” said the man.

Oliver passed a playground. “May I play?” he asked. “You may swing us,” said the children. “Is this the way?” asked Oliver. “Not quite,” said the children. “But it will do.” “How does this work?” asked Oliver. “It’s a seesaw. We’ll get on the other side.” said the children. “Well?” asked Oliver. The children rushed for the slide. They couldn’t all get on at once. Oliver helped out.

It was time to rest. The children talked about what they wanted to be when they grew up. “I want to be a policeman,” said Tommy. “I want to be a nurse,” said Mary. “I want to be a cowboy,” said Ben. “I always wanted to work in the circus,” said Oliver. “I could be a dancing elephant.” He started to dance for the children. Everybody stopped to watch. They didn’t see the circus parade coming. They all watched Oliver. They didn’t see the acrobats. They didn’t see the jugglers. They didn’t see the clowns! “Are they looking at me?” asked the lion tamer. “No,” said the lion. “They’re looking at some elephant dancing.” “What’s going on here?” said the circus owner. He ran over to look. “That’s the best dancing elephant I’ve ever seen,” he said.

“It’s Oliver!” cried the other elephants. “Oliver,” said the circus man, “I made a big mistake. We do need you. Will you join the circus?” “I’d love to,” said Oliver. “Hurray,” cried the children. “You got your wish!” “Will you remember us?” asked the children. “Of course,” said Oliver. “An elephant never forgets.” “And even a rhinoceros would remember the fun we had.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.