داستان های مصور صوتی

پکیج داستان های مصور صوتی

در رابطه با این پکیج:

آموزش زبان انگلیسی با داستان‌های مصور صوتی مناسب برای سطوح ابتدایی یادگیری زبان، به همراه ترجمه‌ی فارسی روان

این پکیج شامل 380 داستان زیر است:

از لحظه ای که بلا از خواب بیدار میشه، روزش خراب میشه و تا آخر روز مدام میگه نه!

پیت گربه هه کفشای سفیدش رو خیلی دوست داره، اما ببینیم کفشاش تا آخر قصه سفید می مونن؟

پیت گربه هه عاشق چهار تا دکمه ی شیکشه، اما ببینیم بدون اونها هم میتونه آواز بخونه؟

پیت گربه با کفش‌های قرمزی که دارد به مدرسه می‌رود و شعر می‌خواند.

پیت گربه احساس اخمو بودن می کند. به نظرش هیچ چیز آن طور که می خواهد نیست. ولی به کمک یک عینک آفتابی جادویی، یاد می گیرد که حال خوب همیشه در درون خودش است.

پیت گربه گرسنه است. پیت می‌خواد بهترین و فوق‌العاده‌ترین ساندویج ممکن رو درست کنه! ولی چه اتفاقی می‌افته اگه ساندویچش برای پیت خیلی بزرگ باشه؟

یه کبوتر که خیلی وقته حمام نرفته و علاقه‌ای هم به حمام رفتن نداره. بالاخره بعد از اینکه بهش می‌گن بو میده و باید بره حموم، تسلیم میشه و میره حموم. از حموم کردن لذت می‌بره و می‌بینه که چقدر خوشاینده.

کبوتر که یه سوسیس پیدا کرده و یه جوجه اردک اونو به محض خوردن سوسیس گیر انداخته و با سؤال‌های مختلف نمی‌ذاره کبوتر سوسیس رو بخوره و آخر سر کبوتر مجبور میشه سوسیس رو با جوجه اردک تقسیم کنه.

راننده ی اتوبوس مجبوره چند دقیقه اتوبوس رو ترک کنه و از خواننده میخواد اجازه نده کبوتر اتوبوس رو برونه.

هوا داره تاریک میشه، اما یه کبوتر کله شق هست که نمیخواد بره بخوابه!

جوجه اردک با خواهش کردن مؤدبانه یک کلوچه به دست میاره و کبوتر با دیدن کلوچه اون که فقط با خواهش کردن، گرفته، حسودیش میشه و می‌گه که هیچ‌وقت با خواهش کردن چیزی به دست نیاورده. اردک هم که از ناراحتی اون ناراحت میشه، کلوچه‌اش رو به کبوتر میده.

ماهی‌ای که فکر می‌کنه بزرگترین موجود اقیانوس هست، توسط یه نهنگ خورده میشه.

یه نفر تمام کاپ کیک ها رو خورده، اما آخه کی؟

یک روز پیت متوجه فرد جدیدی میشه. فرد جدید یک نوک اردکی به اسم گاس هست و پیت و گاس به سرعت باهم دوست میشن. ولی یه مشکلی وجود داره، اونم اینه که انگار گاس نمیتونه کارایی که بقیه انجام میدن انجام بده. اما ناراحت نباشید و غمگین نباشید! چون پیت باور داره بلاخره یه کاری هست که همه بتونن انجامش بدن.

این داستان آموزشی به زیبایی و با زبان ساده ، کودکان را با چرخه ی زندگی کرم ابریشم ، از زمان کرم سبز کوچک بودن ، تا درون پیله رفتن و در آخر تبدیل شدن به یک پروانه زیبا با بالهای رنگی و پروازکردن او ، آشنامیکند . در عین حال این داستان به کودکان می آموزد که با صبر به نتیجه مطلوب خواهندرسید.

روز عید پاکه و خرگوش عید پاک به کمک احتیاج داره. اما نیازی به نگرانی نیست، چون پیت یه دوست خیلی مهربونه. توی این ماجراجویی، پیت یاد می گیره که چقدر کمک به دیگران میتونه سرگرم کننده باشه!

جرالد فیل برای بهترین دوستش خوک کوچولو داستان طولانی و عجیب شکستن خرطومش را تعریف می کند.

فیل خوابش میاد و بدحوصله شده. بچه خوک هم که میاد باهاش حرف بزنه، می‌بینه که فیل حوصله نداره و دوتایی تصمیم می‌گیرن که با هم چرت بزنن.

مار و جرالد فیل از این می ترسند که خوک کوچولو و برایان خفاش آن قدر با هم خوش بگذرانند که دیگر به بهترین دوستانشان احتیاجی نداشته باشند.

فیل داره با توپش بازی میکنه و اون رو به جاهای دور پرتاب می کنه. خوک از راه می رسه و اونم دوست داره توپ رو پرتاب کنه. فیل فکر می کنه که برای یک پرتاب خوب، خوک نیاز به تمرین و مهارت داره. اما آیا خوک واقعا" می تونه توپ رو یه جای دور پرتاب کنه؟

خوک خیلی ناراحته، چون یک فرد درشت هیکل توپش رو ازش گرفته. او از فیل کمک می خواد. فیل هم میترسه

این داستان کوتاه اما جالب ، به زبان ساده این مسئله ارزشمند را برای کودکان باز میکند که برای لذت بردن و راضی بودن از زندگی خود ، می بایست خودتان باشید و پیروی کردن از علایق و سلایق همه آدمهای اطراف باعث سردرگمی و نارضایتی می شود.

این بار داستان پیتِ گربه درباره ی ماجراجویی در دریا است . او به دنبال اسب آبی همه دریا را میگردد و در نتیجه این ماجراجویی با انواع جانوران دریایی مثل عروس دریایی، اختاپوس یا همان هشت پا ، مار ماهی و ... آشنا می شود.

مار می خواهد با فیل و خوک کوچولو توپ بازی کند. مار دست ندارد و آنها می خواهند راهی پیدا کنند که مار هم با آنها بازی کند. سرانجام، ایده خلاقانه آنها مساله را حل می کند.

دو تا پرنده رو سر فیل لونه می‌کنن و تخم می‌ذارن. ولی فیل از این بابت ناراحته. بچه خوک پیشنهاد میده که ازشون بخواد از رو سرش برن...

پیت گربه هه فکر میکنه ولنتاین باحال نیست... البته تا موقعی که متوجه میشه که چقدر گربه ی خاص و عزیز توی زندگیش وجود داره!

پیگی میخواد از همه تشکر کنه. اما جرالد نگرانه که پیگی یه نفر رو یادش بره.

توی یه روز داغ تابستونی پیت و مامانش و برادرش رفتن ساحل! پیت عاشق ساحله، اما موج ها باعث میشن آب ترسناک به نظر بیاد.

پیت خیلی دلش میخواد زودتر بره دیدن مامان بزرگش، بخصوص که برای دیدنش میتونه سوار قطار بشه.

داستان نخودهایت را بخور، داستانی است درباره ی اینکه نمی توان به اجبار کودکان را مجبور به میل کردن غذایی کرد که دوست ندارند و به جای آن می توان با دادن خوراکی های مورد علاقشان به آنها از میل کردن خوراکی با آنها لذت برد.

همه ی مردم شهر ادوینا رو دوست دارن به جز یه پسر کوچولو که مصممه به همه و به خود ادوینا ثابت کنه که دایناسورها منقرض شدن.

خوک به دوستش می گوید که می خواهد برود! فیل خیلی ناراحت می شود. او دلش نمی خواهد دوستش ترکش کند. اما واقعا خوک به کجا می رود؟

امروز روز بازی مهم بیس بال است و پیت آماده بازی کردن است. پیت در زمانی که بازی آنطور که دوست دارد پیش نمی رود چکار خواهد کرد؟ او همه تلاشش را می کند.

پیت گربه و قورباغه اخمو با هم قرار بازی دارن، ولی قورباغه اخمو اجازه نمیده، پیت با هیچ‌کدوم از اسباب بازی‌هاش بازی کنه. بعداً متوجه میشه که با تنهایی بازی کردن اصلا خوش نمی‌گذره.

وقتی پیت میره مدرسه با یه سورپرایز بزرگ مواجه میشه! امروز معلم جایگزین دارند و اون معلم کسی نیست جز مامان پیت!

پپا قراره همراه پدر و مادرش و جورج برای تعطیلات به ساحل بره. اما نمیتونه ماهی قرمزش رو همراهش ببره. یعنی با اینحال باز هم بهش خوش میگذره؟

صفحات این کتاب رو ورق بزنین و ببینین وقتی به آخر کتاب برسین چه اتفاقی میفته! البته اگه جرأتش رو دارین!

هیولای آبی رنگ برگشته و دو مرتبه ازتون میخواد که کتاب رو باز نکنین و صفحاتش رو ورق نزنین. این بار چه دلیلی میتونه داشته باشه؟

هیولای آبی رنگ برگشته و این بار جدی ازتون میخواد که کتاب رو باز نکنین و ورق نزنین. یعنی این بار چه دلیلی داره؟

اگه همه قوانین رو بشکنن چی میشه؟ اونوقت دنیا رو هرج و مرج برمیداره.

قهرمان قصه مون افتخار میکنه که جثه اش اندازه ی یه جزیره بزرگه. اما اون احساس تنهایی هم میکنه، چون اقیانوس از اون هم بزرگتره.

یه جوجه تیغی کوچولو به یه خرده محبت نیاز داره. اما به خاطر تیغ های نوک تیزش، هر حیوونی که ازش میخواد بغلش کنه، دست رد به سینه اش میزنه.

پرل بارلی و چارلی پارسلی بهترین دوست های همدیگه ان. اما تقریباً از همه لحاظ با هم فرق دارن!

مامان و بابا اونقدر برای پیت زحمت میکشن، که اون تصمیم میگیره با یه هدیه ی غافلگیر کننده ازشون تشکر کنه! اما پیت چطور میتونه به مامان و بابا نشون بده که چقدر دوستشون داره؟

همه ی آدما شبیه هم نیستن. آدما میتونن تفاوت های زیادی داشته باشن. اما هیچ اشکالی نداره که آدم متفاوت باشه!

این کوچولو خودش به تنهایی میتونه همه کاری انجام بده، به جز...

هر کاری که کوچولوی قصه مون میخواد انجام بده، خانواده اش مخالفت میکنن. اون هم تصمیم میگیره از خونه فرار کنه.

این داستان درباره ی پسربچه ای است که عادت دارد وسط حرف دیگران بپرد و صحبت آنها را قطع کند و متوجه نیست که این کار او باعث ناراحتی دیگران میشود . تا زمانی که دیگران هم صحبت او را قطع میکنند و بعد او عصبانی می شود و از این ناراحتی می آموزد که حرف دیگران را قطع نکند.

یک قورباغه که نمی‌خواد یه قورباغه باشه. و دوست داره حیوان‌های دیگه‌ای باشه. بعد به این نتیجه می‌رسه که نمی‌تونه طبیعتش رو عوض کنه.

پیت دوست داره یه حیوان خونگی داشته باشه، پس با مامانش میرن و براش یه ماهی قرمز می‌خرن. پیت فکر می‌کنه که با ماهی قرمز نمی‌تونه بازی یا شنا کنه. بعد به فکرش می‌رسه که از ماهی قرمزش یه نقاشی بکشه. همه نقاشی اونو از ماهی قرمز خیلی می‌پسندن و یه نقاشی برای خودشون می‌خوان.

ویلبر با بقیه ی موش های صحرایی برهنه ی گروهش فرق میکنه، چون اون لباس میپوشه و لباس پوشیدن رو دوست داره!

داستان بیتریس، دختری که هیچوقت اشتباه نمی‌کرد و به خاطر همین طرفداران زیادی داشت. یک روز وقتی در یک برنامه استعدادیابی شرکت کرده بود اشتباه بزرگی کرد. آن‌جا بود که بیتریس لذت اشتباه کردن را کشف کرد

داستان لوی کوچولو، که از شدت دستشویی داره می‌ترکه و یه دستشویی پیدا نمی‌کنه که کارشو بکنه!

مو طلایی که در جنگل قدم می‌زد، به خانه سه خرس میرسه. وقتی در میزنه میبینه کسی خونه نیست وارد خونه سه خرس میشه، صبحانه‌شون رو می‌خوره، رو صندلی‌شون می‌شینه، رو تخت‌خوابشون می‌خوابه و ...

کک خرس رو می گزد و خرس احساس خارش شدید می کند. اما موقعی که خرس کک را از دریا نجات می دهد آن ها با یک دیگر دوست می شوند.

بِلا، دختر توی داستان تصمیم می‌گیره سگش رو ببره برای قدم زدن که کتاب سگش رو می‌خوره و دوستش رو و خودش رو هم می‌خوره. بلا یه نامه می‌نویسه و درخواست کمک می‌کنه.

اگر یک دایناسور داشتید چه کارهایی را می توانستید با آن انجام دهید؟ کاربردهای خانگی دایناسورها و کارهایی را که اصلا در انجام دادن آنها خوب نیستند را در این داستان خواهیم خواند.

مرغ قرمز کوچک با یک گربه، سگ و اردک در یک مزرعه زندگی می کند. وقتی که مرغ قرمز کوچک می خواهد کمی گندم بکارد، هیچ کس به او کمک نمی کند! اما اگر آن ها برای کمک کردن تلاشی نکنند، آیا چیزی از نان خوشمزه ای که با گندم پخته می شود نسیبشان می شود؟

این داستان در مورد یک حیوان کوچک است که کارهای متعددی که با بزرگتر شدن می تواند انجام دهد را تصور می کند.

من دستکش بیسبالم رو گم کرده بودم. وقتی دنبالش می‌گشتم فهمیدم اتاقم خیلی بهم ریخته است، و مجبور شدم مرتبش کنم

من می‌خواستم همه کارهایی که از من انتظار داری را بکنم، فقط به خاطر تو! اما همیشه یک جوری نمی‌شد.

برادر بزرگ به خواهر کوچکش کمک می کند تا استفاده از لگن کودک را یاد بگیرد.

موضوع داستان درخواست کردن غیرمنطقی است که نتایج غیرمنتظره ای هم دارند.

نخود کوچولو شکلات دوست نداره، چون مجبوره هر شب برای شام شکلات بخوره. عوضش اسفناج، دسر مورد علاقه‌اشه.

پیت با شادی و خوشی بین دایناسورها زندگی میکنه. اما وقتی بین دایناسورهای گیاهخوار و دایناسورهای گوشتخوار جر و بحث میشه، این پیت غارنشینه که باید کمکشون کنه تا یاد بگیرن با هم دیگه کنار بیان.

آموزش رفتار با کودکان تازه به دنیا آمده به خواهر و برادر بزرگتر آنها.

یه بچه که دوست داره تو کارها به پدرش کمک کنه.

قهرمان کوچولومون راه های بامزه و خلاقانه ی زیادی پیدا میکنه تا خوابیدنش رو به تعویق بندازه، تا اینکه خواب آلودگی سراغش میاد!

پسربچه با مامان‌بزرگش به دریا می‌رن و خیلی خوش می‌گذره.

توی این داستان، قهرمان کوچولومون یاد میگیره که باید کل حقیقت رو بگه، نه فقط بخشی از اون رو.

من سگ های کوچک را خیلی دوست دارم. همیشه دلم می خواست که سگ کوچک خودم را داشته باشم. برای همین یک روز دستکش بیسبالم را با یک سگ کوچک مبادله کردم. سگ کوچک من بهترین دوستم است. ما هر روز با یک دیگر بازی می کنیم.

من و مامانم با هم به شهر رفتیم و جاهای جدید زیادی را دیدیم. به من خیلی خوش گذشت و سعی کردم کاری کنم به مامان هم خوش بگذره.

یه کتاب که به خواننده می‌گه چه کارهایی انجام بده.

من و بابابزرگ به شهر رفتیم تا من یک کت‌و‌شلوار جدید بخرم.

پیگی مصممه که پرواز کنه. اما جرالد میدونه که این کار غیرممکنه، اینطور نیست؟

جرالد فکر میکنه به خوک ها آلرژی داره! یعنی ممکنه این آلرژی مجبورش کنه تا ابد از بهترین دوستش فاصله بگیره؟

این داستان به کودکان آموزش داشتن اعتماد به نفس و همچنین روحیه ی مشوق بودن، می دهد.

تمساح زیر تخت خواب، خوابیدن یک پسر را به کاری خطرناک تبدیل می کند تا اینکه او تمساح را با طعمه به گاراژ فرستاد.

لئوناردو از بدو تولدش بامزه بود. یک نوزاد بامزه، یک کودک بامزه و یک کلاس اولی بامزه

دنی عاشق دایناسورهاست! وقتی او یکی از آنها را در موزه می بیند می گوید "خیلی خوب بود اگر می شد با یک دایناسور بازی کرد". یک صدا جواب داد "و خیلی خوب بود اگر می شد با تو بازی کرد.". از اینجا بود که ماجراهای شگفت انگیز دنی و دایناسور شروع شد. برای دنی و هم بازی ماقبل تاریخی او ساده ترین کارهای روزانه مثل پیدا کردن جایی به اندازه کافی بزرگ برای پنهان شدن یک دایناسور در بازی قایم موشک هم به کاری فوق العاده تبدیل شد.

خاطرات روزمره یک کرم

پسربچه با مادرش به دندان‌پزشک می‌روه و می‌بینه که رفتن به دندان‌پزشک اونقدرا هم بد نیست

یک روزِ فرگوس، پسر خوب ...

یه پسربچه و کارهایی که یادش می‌‌مونه انجام بده و کارهایی که فراموش می‌کنه انجام بده

جولی می خواد زیبا بشه و همه پولش رو برمی‌داره و کلی وسایل آرایش می‌خره. ولی متوجه می‌شه که در واقع بدون آرایش خیلی زیباتره.

یه گوزن ناز کنار کلبه چوبی لوک پیداش میشه و همه سعی می‌کنن، از اونجا فراریش بدن

ساموئل یه پسرکوچولوی در حال رشده که هر چقدر می‌خوره سیر نمیشه

لِسی برای رفتن به مدرسه هیچ تی‌شرت تمیزی پیدا نمی‌کنه که بپوشه. درنتیجه مجبور می‌شه تی‌شرتی که مامان‌بزرگش برای جشن تولدش هدیه داده بود و لِسی دوستش نداشت رو بپوشه .....

یه روز برفی و کولاکی جاسمین تصمیم می‌گیره به مدرسه بره ولی توی راه، تو برف گیر می‌کنه ...

اَن خیلی دوست داره از جایی بره بالا

پسربچه با مادرش می‌ره ملاقات عموش اینا و دو تا پسرعمو با هم بازی می‌کنن

خواهر کوچولو، هر کاری که برادر بزرگش انجام می‌ده، میگه من هم

یه مجسمه شاهزاده که شمشیری از یاقوت و چشم‌هایی از زمرد داره، به کمک یه پرستو به همه کسایی که نیاز به کمک دارن، کمک می‌کنه

یه ملکه بدجنس یازده‌تا شاهزاده رو تبدیل به قو می‌کنه. پرنسس الیزا، با بافتن لباس‌هایی از گزنه، برادراش رو از شر طلسم خلاص می‌کنه

گوسفند مادر میره خرید و به بچه‌هاش میگه، در رو برای کسی باز نکنن. ولی بچه‌ها در رو برای گرگ باز می‌کنن

بندانگشتی یه دختر خیلی کوچولوست، که یه موش کور می‌خواد باهاش ازدواج کنه، ولی بندانگشتی دلش نمی‌خواد با اون ازدواج کنه. در نهایت بندانگشتی با شاه ازدواج می‌کنه و خوشبخت میشه ....

یه پرنسس زیبا به دنیا میاد و در اولین جشن تولدش، یه جادوگر بد اونو طلسم می‌کنه که وقتی بزرگ شد و انگشتش رو زخمی کرد، همه به خواب برن

جادوگر بدجنس شاهزاده رو جادو کرده و تبدیل به قورباغه کرده ولی قورباغه با دوست شدن با پرنسس دوباره تبدیل به شاهزاده میشه

ژپت دلش می‌خواد یه پسربچه داشته باشه، پس برای خودش یه پسربچه چوبی می‌سازه

دخترک کبریت‌فروش که تو سرما کبریت می‌فروشه و از سرما می‌میره

بچه‌ها با مادرشون رفتن خرید، ولی خواهر کوچولو هر چی میبینه، می‌خواد

هیچکس حاضر نمیشه با لاکپشت که یه ماشین مسابقه ای جدید خریده مسابقه بده، تا اینکه بالأخره پیت قبول میکنه با لاکپشت مسابقه بده و شانس خودش رو امتحان کنه!

پیت یه موز خراب میخوره و تصمیم میگیره دیگه هیچوقت موز نخوره. اما پیت خیلی موز دوست داره! یعنی به خاطر یه موز خراب باید کل موزها رو کنار گذاشت

این کتاب مجموعه ایه از نقل قول های مورد علاقه ی پیت گربه هه درباره ی داشتن یه زندگی فوق العاده!

وقتی لنس برای هالووین میره تریک اُر تریت-قاشق زنی، چهره اش اونقدر ترسناکه که همسایه ها از ترس غش میکنن. یعنی لنس تمام آبنبات ها رو برای خودش برمیداره؟

کریستوفر از خمیر بازی شیرینی درست میکنه و کاری میکنه که پدر و مادرش شیرینی ها رو بخورن.

تمینا خیلی ذوق داره که با هواپیما سفر کنه و میخواد تمام اسباب بازی ها و عروسک هاش رو هم همراهش ببره. اما مامانش میگه اون فقط میتونه یکیشون رو با خودش بیاره. حالا تمینا چطوری باید انتخاب کنه؟

موهای آرون امروز همه اش خراب میشن. اما وقتی عصبانی میشه و سر موهاش داد میزنه، با یه مشکل بزرگتر روبرو میشه- موهاش فرار میکنن.

یه روباه خیلی مکار و یه خرس که خیلی خوابش میاد راه میفتن تا یه خونه ی جدید برای خرس پیدا کنن.

امروز یه روز برفیه و جون میده برای آدم برفی درست کردن. اما ببینیم قهرمان کوچولوی ما اصلاً فرصت میکنه آدم برفی درست کنه

وقتی قهرمان کوچولوی ما توی فروشگاه شلوغ وایمیسه تا بند کفشش رو ببنده، دیگه مادرش رو نمی بینه. پس می برنش به اتاق نگهبانی که اونجا منتظر بمونه تا مادرش پیدا بشه.

طوفان شدیدی میشه و برقخونه ی قهرمان کوچولومون قطع میشه! یعنی قهرمان ما و خونواده اش بدون برق چیکار میکنن

قهرمان کوچولوی ما با همکلاسی هاش میره موزه و دنبال یه استخون دایناسور گمشده میگرده.

قهرمان کوچولوی ما داره برای کریسمس آماده میشه!

یه روز خنک، ماوس و مینکا میرن بیرون تا بازی کنن.

وقتی دیوید توی دردسر میفته، هر بار یه بهونه ای برای رفتار خودش داره...

ببینیم بارش رگبار روی آدما و حیوونای ساکن توی یه خیابون شهری چه تأثیری میذاره.

امیلی خیلی دلش می‌خواست مثل بقیه دوستاش کسی رو داشته باشه که باهاش همه جا بره. پس یه آگهی داد و تقاضای چند تا خاله کرد. امیلی صاحب 18 تا خاله شد. ولی بعد یه مدت دید که خاله‌ها متفاوتن و دردسر ساز. پس اونها رو ترک کرد، ولی بعد یه مدت که دید خاله‌ها تنهان، دوباره برگشت پیششون.

چارلی دوست داره با هر وسیله‌ای که داره، همه چی بسازه.

لاری یه کتاب داره که تنها قانونش اینه که نباید دکمه رو فشار بدی. لاری دکمه رو فشار می‌ده، و اتفاقاتی میفته ....

چند تا حیوون که با هم زندگی می‌کنن، آماده می‌شن تا برن بخوابن

هر وقت دیوید میخواد کار بدی انجام بده، مامان دیوید میگه نه، دیوید! نه!

به نظر میاد آلیس کوچولو دنبال دردسر می گرده، اما خوشبختانه اون یه پریه. یه پری پاره وقت.

یه ماهی قرمزه که تنگ مخصوص خودش رو داره و برنامه ی زندگیش هم مشخصه. تا اینکه یه روز...

وقتی کریستن برادر کوچولوی تازه به دنیا اومده اش رو می بینه غافلگیر میشه. آخه اون یه تمساحه!

یه پیرزنی بود که یه بوقلمون قورت داد

این بار پیرزن گرسنه ی ما یه جوجه و چند تا نی و یه تخم مرغ و چند تا آبنبات و یه سبد و یه پاپیون قورت میده! یعنی میخواد با این چیزا چیکار کنه

این بار پیرزن گرسنه ی ما یه خفاش و یه جغدو یه گربه و یه روح و یه دیو و چند تا استخون قورت میده! یعنی این دفعه میخواد با این چیزا چیکار کنه

باورتون نمیشه چرا این پیرزن یه صدف، یه خرچنگ، یه ماهی، یه مرغ دریایی، یه سطل، یه مقدار شن و یه موج رو قورت میده! این داستان رو بخونین تا متوجه بشین.

پیرزن گرسنه ی قصه مون این بار یه زنگوله، چند تا پاپیون، چند تا هدیه، یه گونی، یه سورتمه و چند تا گوزن قورت میده!

هیچکس نمیدونه چرا پیرزن قصه مون مگس رو قورت داد، با اینحال، کارش به همینجا ختم نشد...

قهرمان کوچولومون نمیتونه با دوستش بازی کنه، چون خواهر کوچولوش مدام دنبالشون میاد و هر کاری که میخوان بکنن میگه نه!

یه شیر و یه سگ و یه ببر با هم مسابقه میدن، یعنی میتونن ده تا سیب رو روی سرشون نگه دارن

وقتی میمون کوچولو نمیتونه مادرش رو پیدا کنه، پروانه پیشنهاد میکنه که توی جستجو برای مادرش کمکش کنه.

یه حیوون بزرگ خال خالی متوجه میشه که جاش در اصل توی سیرکه، نه توی باغ وحش.

یه پسر کوچولو میخواد یه عالمه کلمه به سگش یاد بده!

یه روز صبح یه نوجوون متحیر از خواب بیدار میشه و می بینه هیچی سر جای خودش نیست، ولی انگار هیچکس متوجه این مسئله نمیشه!

این داستان درباره ی حفظ حریم شخصی افراد است و می گوید که حتی کودکان هم احتیاج دارند حریم شخصی خود را داشته باشند.

این داستان آموزش دانستن ارزش دوستی و محبت است

توی این داستان با انواع بینی های مختلف آشنا میشیم.

یه موش جسور از یه پرنده ی رهگذر دعوت میکنه تا ببینن توی خونه ی آدما چه چیزایی هست.

توی این داستان، یه پسر کوچولو و سگش به دنیای اطرافشون گوش میدن.

داستان درباره دختری است که به رنگ صورتی علاقه زیادی دارد و به همین دلیل در مدرسه مورد تمسخر قرارمیگیرد. و به همین دلیل احساس تنهایی میکند . اما یک روز در کلاس هنر با دختری آشنا می شود که او هم عاشق رنگ بنفش است.

داستان درباره ی دو بچه در مهدکودک است که در ابتدا حاضر نیستند هیچ چیزی را با هم به اشتراک بگذارند نه کتاب نه اسباب بازی . معلم و بقیه بچه ها آن را راهنمایی میکنند که رفتار درست این است که همه چیز را باهم تقسیم کنیم و به اشتراک بگذاریم و اما قسمت جالب داستان جایی است که آنها از حرفهای دیگران برداشت اشتباهی دارند و در آخر لباسهایشان را به اشتراک می گذارند.

خوک و فیل می خواهند یک دیگر را غافلگیر کنند اما زمانی که همدیگر را گم می کنند اوضاع پیچیده می شود.

فیل و خوک خیلی کامل برای رانندگی کردن برنامه ریزی می کنند. ولی یک چیزی هست که آن ها ندارند. می توانید حدس بزنید چه چیزی می تواند باشد؟

پسرک پنگوئنی پیدا می کند که به نظر گمشده و تنها می رسد. پسرک خیلی دلش می خواهد که به او کمک کند و او را به خانه اش برساند. اما خیلی زود متوجه یک چیز شگفت انگیز می شود..

اگه پاهای اردکی یا شاخ گوزنی یا فواره ی نهنگ یا یه دم خیلی دراز داشتید، چه اتفاقی می افتاد؟

این هم چند تا از فکرهای غیرعادی ای که اگه فقط سعی کنین به ذهنتون میرسن...

وقتی پنی از مدرسه به خانه می آید، آماده خواندن آوازش است. ولی بچه ها خوابند و مامان و بابا نگرانند که پنی آنها را بیدار کند. ولی آواز پنی آوازی زیباست. یک آواز عالی. و پنی خیلی دوست دارد که آنرا بخواند.

به سینما بردن یک موش، آسان به نظر می رسد، ولی این کار ساده تاثیرات جالبی به همراه خواهد داشت.

لیام خیلی دوست دارد که چیزی از طریق پست دریافت کند، بنابراین نامه ای به صندوق پستش می نویسد تا د عوض آن چیزی دریافت کند. صندوق پست برای لیام پیزهایی بیشتر از آنکه لیام انتظارش داشت را می فرستد. وقتیکه بسته های پستی زیاد می شود، لیام به این نتیجه میرسد که بهتر است آنها را با دیگران تقسیم کند.

دیوید آماده رفتن به مدرسه است و انرژی زیاد و شیطنت خود را به مدرسه می برد.

جانور کوچک که مریض شده است به دنبال یک روز تعطیل و سرگرم کننده است. ولی وقتی مادرش او را مجبور به ماندن در تختخواب می کند و او را به دکتر می برد، دلش می خواهد به مدرسه برگردد تا دوستانش را ببیند.

شگفت انگیز ترین وقت سال است. کامیون آبی کوچک با رساندن درخت های کریسمس به دوستانش، شادی را پخش می کند. آیا می توانید هر درخت سبز را از یک تا پنج و برعکس بشمارید؟ فراموش نکنید که یک درخت را برای آبی باقی بگذارید.

آملیا بدلیا، عاشق اینه که با پدر و مادرش با ماشین ، برن گردش. یه روز، رفتن بیرون برای پیدا کردن خونه. تو راه، خونه‌هایی از سبک‌های مختلف دیدن. و وارد یه خونه تو یه مزرعه شدن و اونجا رو گشتن.

یه خرگوش خانوم پیر هست، که کسی رو نداره. به همین خاطر، حیاطِ خونه‌اش، شبیه خونه‌ی ارواح شده، و بچه‌ها از خونه می‌ترسن. یه روز همه تصمیم می‌گیرن تا برن و به خرگوش خانوم پیر کمک کنن تا حیاط خونه‌اش مرتب بشه، چون اونها کسایی هستن که اهمیت می‌دن...

پسره، یه گربه کوچولو داره که خیلی دردسر سازه و خرابکاره، و وسایل همه رو به هم می‌ریزه. برای همین، پدر از خونه می‌ندازتش بیرون. ولی یه روز که یه سگ بد میاد تو حیاط و بچه‌ها رو می‌ترسونه، گربه‌ی شجاع، سگ بد رو فراری می‌ده و همه ازش خوششون میاد.

پیتِ پیشی، یه گربه‌ی کوچولوست که همه چیز رو دوست داره. خانواده‌اش، دوستاش، مدرسه‌اش و همه چیز رو ....

پیت همه دوستانش را برای وقت گذرانی در خانه درختی اش دعوت می کند. وقتی که آنها به خانه درختی می روند، متوجه می شوند که خانه درختی برای جا دادن همه آنها به اندازه کافی بزرگ نیست. همه آنها با هم کار می کنند تا بهترین خانه درختی تاریخ را بسازند.

در این داستان با پیت فضا را اکتشاف کنید. از تماشای رفتن پیت به کمپ فضایی، معلق شدن او در اتاق بدون گرانش و یک ماموریت میان ستاره ای فوق العاده لذت ببرید.

یه سری جوک‌های خنده‌دار از زبان گاو.

دوک، یه سگ تنها تو یه مغازه حیوون خانگی فروشیه، که هیچ کس صاحبش نمی‌شه. یه روز سم براون میاد و اون رو می‌خره. دوک خیلی خوشحال میشه. ولی وقتی اون رو به مزرعه می‌بره، و می‌بینه که سگ‌های دیگه زمین رو می‌کنن و دوک نمی‌تونه، ناراحت می‌شه. دوک تلاش می‌کنه و تو کندن زمین، بهترین میشه. ولی نمی‌تونه جلوی خودش رو بگیره و همه چی و جا رو می‌کنه و خراب می‌کنه. بعد که ناراحتی صاحبش رو می‌بینه و سم بهش می‌گه که می‌خواد برش گردونه به همون مغازه، همه‌ی چیزایی رو که خراب کرده بود رو دوباره درست می‌کنه و از اون به بعد با دقت زمین رو می‌کَنه و مفید واقع میشه.

روز خیلی خوبی برای بیدار شدنه. همه باید بیدار بشن و روز رو شروع کنن.

وقتِ رفتن رسیده و ماروین کِی مونی باید بره. مهم نیست چطور و با چه وسیله‌ای، فقط باید بره.

میکی کوچولو وقتِ چُرت زدنشه، و می‌خواد بخوابه. ولی دنبال یه چیز مناسب می‌گرده تا بتونه بغلش کنه و باهاش بخوابه.

داستان یک خانم مسن و یک مرد جوان گرسنه که از آن خانم تقاضای غذا می کند و او را با قرار دادن یک سنگ در آب جوش و تقاضای مواد غذایی دیگر به عنوان چاشنی برای تهیه سوپ سنگ فریب می دهد.

یه پیرزن تنها زندگی می‌کنه و همش آه و ناله می‌کنه که خونه‌اش کوچیکه. از یه پیرمرد دانا کمک می‌خواد. پیرمرد هم می‌گه که همه‌ی حیووناتش رو ببره تو خونه. پیرزن که این کار رو می‌کنه، می‌بینه برای همه‌ی حیوونا هم تو خونه جا هست. بعد که همه رو از خونه بیرون می‌کنه، متوجه می‌شه خونه‌اش برای یه نفر خیلی هم بزرگ بوده.

پِنی، یه دختر کوچولوئه که یه عروسک کادو گرفته. پنی، عروسکش رو خیلی دوست داره. ولی هر چقدر فکر می‌کنه، نمی‌تونه اسم مناسبی برای عروسکش پیدا کنه. عاقبت، همونطور که باباش گفته بود، اسم خود به خود به ذهن پنی رسید و تونست اسم قشنگی برای عروسکش انتخاب کنه.

شاد باش و خوش بگذرون. هیچ وقت امیدت رو از دست نده و سعی کن بهترین باشی...

یه روز برفی و کلی بازی که باید تو روز برفی بکنی. رو برف‌ها سُر بخوری، آدم برفی درست کنی، ولی وقتی آفتاب در بیاد همه‌ی برف‌ها آب می‌شن، همچنین آدم برفی‌ای که درست کردی.

هر چیزی یه شکلی برای خودش داره. انواع شکل‌ها، و از بین همه‌ی این شکل‌ها، خوشحالیم که این شکلی هستیم.

باید بین انواع مختلف حیوانات، اشیا، خوردنی‌ها و همه چیز یه تصمیم گرفت، که ترجیح میدی کدوم یکی باشی. و این تصمیمات خیلی مهم‌اند و سخت.

یه سری از کارهای خوب که باید انجام بدیم -بله بله-، و یه سری از کارهایی که خوب نیستن، و نباید انجام بدیم -نه نه-.

اندرو یک دندان لق دارد که نمی‌افتد. حتی فرشته دندان هم تسلیم می‌شود و به او می‌گوید که نمی‌تواند صبحانه‌اش را بخورد. تا اینکه دوست او لوئیز، یک فکری می‌کند

بچه کوچولو از لحظه‌ای که رسید رئیس بود، و سعی داشت وضعیت را همانطور نگه دارد

مادر اشلی دوست داره موهاش را ببافه، و او این رو از مادربزرگ اشلی یاد گرفته. اما این کار تموم روز طول می‌کشه و اشلی اینو دوست نداره. برای همین تصمیم می‌گیره جواب اونو بده.

کلسی هربار که می‌خواهد به خانه پدر یا مادرش برود، همه چیزهایی که دوست دارد را در چمدان غول‌پیکرش با خودش می‌برد.

سارا برای روز اول مدرسه نگران است و آقای هارتول سعی دارد او را قانع کند که دانش‌آموزان آنجا او را دوست خوا‌هند داشت.

باد یه تخمِ ریز رو همراه خودش میبره. تخمِ ریز و کوچولو همراه تخم‌های دیگه به پرواز از روی جاهای مختلف ادامه می‌دن. هر کدوم از تخم‌ها که ظاهراً قوی‌تر و بزرگتر از تخمِ ریز بودن، یه جوری از بین میرن. بعضی‌ها از گرما، بعضی‌ها از سرما، بعضی‌ها خوردن میشن و ... . ولی تخم کوچولو از همه‌ی این سختی‌ها نجات پیدا می‌کنه و رشد می‌کنه و تبدیل به بزرگترین و زیباترین گلِ روی زمین می‌شه.

یه روزِ دلگیر و ابری، مامان آملیا بدلیا دلش می‌گیره. چون هوا گرفته است و خبری از آفتاب نیست. آملیا بدلیا، به مامانش می‌گه بهتره که بره بیرون و بگرده. وقتی مامانش میره بیرون، آملیا بدلیا با کمک دوستاش، رو دیوار خونشون برای مامانش با گچ نقاشی‌هایی از گل‌ها و جاهایی میکشه که مامانش دوست داره. چون می‌خواد روز دلگیر مامانش رو تبدیل به یه روز شاد بکنه. وقتی مامانش میاد خونه و نقاشی‌ها رو می‌بینه، خیلی خوشحال میشه و از همه تشکر می‌کنه.

نانسی یه دخترِ تجملیه، که شنونده‌ی خوبی نیست. تو مدرسه‌شون روز شیرینی فروشی برای پول جمع کردن، برای کتابخونه دارن. نانسی تصمیم می‌گیره کاپ‌کیک درست کنه. کاپ‌کیک‌های نانسی خیلی خوشمزه میشن و روز شیرینی فروشی، همشون به فروش میرن.

خوکی تظاهر می‌کنه که یک قورباغه است! جرالد نمی‌دونه تظاهر کردن چیه، ولی وقتی یاد می‌گیره، تظاهر می‌کنه که یک گاوه!

پیگی یک اسباب بازی جدید بشکن و بچسبون داره! جرالد شروع می‌کنه با اون بازی بکنه و در نهایت اون‌ها می‌فهمن که دوست‌ها لذت‌بخش‌تر از اسباب‌بازی‌ها هستند!

نویسنده داخل کتابش یک بچه می‌خواهد. هیلی داوطلب می‌شود اما خیلی زود می‌فهمد که داخل کتاب بودن راحت نیست، پس دوستانش به او کمک می‌کنند که فرار کند و به حساب نویسنده هم برسد.

آلکس می‌خواهد موهای قرمز آری را داشته باشد. آری او را گول می‌زند و او را به کارهای احمقانه وادار می‌کند. وقتی آلکس می‌فهمد، او هم دقیقا همان کار را با آری می‌کند!

تینا جوراب‌های جدیدش رو خیلی دوست داره، اون هرگز اونا را از پاش در نمیاره! اما وقتی که جوراب‌های فوق‌العاده‌اش بو می‌گیره، دوستاش مجبور می‌شن یک کاری بکنند ...

متیو در ساحل است و یک خانه شنی بزرگ زیبا برای مسابقه قلعه‌شنی می‌سازد، و سپس یاد می‌گیرد که چطور یک سگ شنی درست کند.

پیگی و جرالد توی کتاب هستن، و می‌خوان قبل از اینکه کتاب تموم بشه خواننده رو مجبور کنن یه کلمه بگه

پیتِ گربه، می‌خواد یه مدل رقص، به نامِ بوگی گربه‌ی باحال رو یاد بگیره. چون عاشقِ رقصیدنه. ولی نمی‌تونه. از هر کسی هم کمک می‌خواد که یادش بدن، بازم نمی‌تونه. آخر سر، جغدِ دانا بهش می‌گه که مهم نیست چه طور می‌رقصه، فقط کافیه خودش باشه و با ریتم بدنش رو تکون بده. پیت گربه هم انجام میده و خیلی خوب می‌رقصه.

خانواده‌ی خرس‌های برن‌استین، با هم به آکواریوم رفتن. اونجا انواع ماهی‌ها رو دیدن. برادر خیلی دلش می خواست، نهنگ‌ها رو ببینه و خواهر می‌خواست، دلفین‌ها رو ببینه. بعد نهار، بالاخره موفق شدن نمایش نهنگ‌ها و دلفین‌ها رو ببین که خیلی خوب بود، و به مربی کمک کنن، و کلی خوش بگذرونن.

نانسی برای روز پیژامه پوشی مدرسه پیراهن خواب جدیدش رو میپوشه. با این حال بعدش آرزو میکنه که ای کاش عین پیژامه ی بهترین دوستش رو می پوشید.

فصل پاییزه و همه جا قهوه‌ای. این موقع از سال، وقتِ کاشتنِ تخم و دونه است. و بعد نوبتِ فصل بهار و رشد گیاه‌ها می‌شه.

نیکی از مادربزرگش، یه جفت دستکش می‌خواد که به سفیدیِ برف باشه. مادربزرگش مخالفت می‌کنه، چون می‌گه اگه بیفته تو برف نمی‌تونه پیداش کنه. ولی بالاخره دستکش‌هایی به سفیدی برف برای نیکی می‌بافه. نیکی یه لنگه از دستکشش رو گم می‌کنه. حیوون‌های جنگل برای گرم شدن دونه دونه میرن توش. بعد دیگه جایی تو دستکش نمی‌مونه و دستکش گشاد میشه. یه موش که رو دماغ خرس نشسته بود، باعث میشه خرس عطسه کنه و دستکش دربیاد و بره هوا. اینطوری نیکی دستکشش رو تو آسمون می‌بینه و پیداش می‌کنه.

وقتی بانو کلی که فوق العاده ترین چنگ نواز کل سرزمینه، مفقود میشه، این وظیفه ی سر پیت ه که نجاتش بده.

شعر مخصوص هالویین که توسط پنج تا کدو تنبل کوچیک خونده میشه.

پیتر از خواب بیدار می‌شه و می‌بینه کلی برف باریده، پس می‌ره بیرون و تنهایی کلی بازی می‌کنه و آدم برفی درست می‌کنه. با خودش چند تا گلوله برفی میذاره تو جیبش و میاره خونه ولی برف‌ها، تو جیبش آب می‌شن. فردای اون روز، بازم برف می‌باره و پیتر با دوستش میره برفی بازی.

یه آواز کودکانه درباره کشاورزی به اسم مک دانلد و حیوانات مختلفی که توی مزرعه اش نگه میداره

پِنی موقع قدم زدن با رُز، تو حیاطِ خونه‌ی خانم گودوین یه تیله‌ی آبی و صاف و درخشان پیدا می‌کنه، و میذاره تو جیبش و میاره خونه. فکر تیله دست از سرش برنمی‌داره و پنی همش به تیله فکر می‌کنه. موقع خواب، خواب می‌بینه که خانم گودوین اومده و تیله‌اش رو می‌خواد. صبح که بیدار می‌شه، قبل صبحانه می‌بره تیله رو میذاره سر جاش. ولی خانم گودوین صداش می‌کنه و می‌گه که خودش تیله رو گذاشته بود اونجا تا کسی که ازش خوشش میاد، برش داره و تیله رو میده به پنی.

دایناسور از اینکه قدش، این همه بلنده ناراحته. به نظرش قد بلند بودن مشکلات زیادی داره. ولی بعد از اینکه جونِ یه مرد رو نجات میده، متوجه می‌شه که قد بلند بودن خیلی هم چیزِ خوبیه.

جورج یه میمونِ کنجکاوه، که با دوستش مردِ کلاه زرد، رفته به یه فستیوال.

این داستان چیزهایی عاشقانه که والدین در هنگام نگاه کردن به کودکانشان به آنها فکر می کنند را بیان می کند.

وقتی که ناخدا پیت نقشه گنج را پیدا کرد، او و خدمه کشتی آماده عبور از دریاها برای رسیدن به طلا و جواهرات شدند. ولی آنها انتظار یافتن یک هیولای دریایی در مسیر را نداشتند.

پنج میمون کوچولو و مامان می خواهند ماشین جدیدی بخرند. پنج میمون کوچولو ماشین قدیمی خودشان را تمیز می کنند و رنگ می کنند تا مثل یک ماشین جدید بدرخشد. ولی چه کسی آن را می خرد؟ شاید آن میمون های باهوش بتوانند همسایه های تمساح خود را متقاعد کنند که چیزی که واقعاً به آن احتیاج دارند . . . یک ماشین است!

اولین روز مدرسه است و جورج کنجکاو به کلاس آقای اپل دعوت شده است تا دستیار ویژه باشد. مشکلاتی پیش می آید ولی در پایان روز همه می گویند که جورج دستیار خوبی است.

پنج میمون کوچولو می خاهند برای مادرشان یک کیک تولد بپزند. آنها می خواهند این کار را بدون بیدار کردن او انجام بدهند.

جک صاحب چند تا لوبیای سحرآمیز شده. یعنی وقتی اون لوبیاها توی حیاط خونه اش رشد کنن، چه اتفاقی می افته؟

یه روز نامادری هنسل و گرتل اونها رو میبره جنگل، و همونجا رهاشون میکنه. حالا چه اتفاقی برای اونها میفته؟

زمین بازیِ مدرسه‌ی پیت به شکل فاجعه‌باری، داغون شده. پیت تصمیم می‌گیره با کمک کسای دیگه، زمین بازی رو از نو بسازه. پس نقشه‌ی جدید برای زمین بازی می‌کشه و همه‌ی افراد، دست به کار میشن. همین که ساختِ زمین بازی جدید تموم می‌شه، سقوط می‌کنه. همه ناامید میشن، اِلّا پیت. دوباره از نو زمین بازی رو می‌سازن که این یکی حتی بهتر از قبلیه می‌شه.

جورج که یه میمونِ خوب و کنجکاویه، برای تماشای بازی بیس‌بال به ورزشگاه میره.

وقتی دوستای پیت نمی‌خوان بازی‌هایی رو که اون دوست داره بکنن، پیت یه ایده‌ای به ذهنش می‌رسه- اینکه یه روبات مثل خودش بسازه تا هرچی اون دوست داره و می‌خواد، رو انجام بده. ولی وقتی روبات کمی از کنترل خارج می‌شه، پیت درس مهمی درباره دوستی می‌گیره.

یه پری دریایی حاضره از زندگیش توی دریا بگذره تا روح انسانی به دست بیاره.

جورج و دوستش مرد کلاه زرد، رفتن به موزه و خواستن اونجا یه کار جالب انجام بدن، حفاری کردن و کشفِ استخون دایناسور. وقتی جورج می‌خواست از گرد و غباری که به خاطر گردگیری به پا کرده بود، فرار کنه، رفت بالای یه صخره و اونجا وقتی پاش به یه سنگ خورد و سنگ‌ها ریختن، یه استخون دایناسور کشف کرد.

بعد از مرگ غیرمنتظره پدر سیندرلا، سیندرلای کم سن و سال مجبوره به هرچیزی که نامادری ظالم و خواهرخونده هاش میگن گوش بده.

شش روز تا کریسمس مونده، و جورج هیجان‌زده و کنجکاوه. نمی‌تونه تا روز کریسمس صبر کنه. اون هر کاری رو که لازمه تا روز کریسمس انجام بشه، انجام میده. بیسکوئیت می‌پزه، درخت رو تزئین می‌کنه، تو بازی کریسمس آوازبخونه و برای دوستاش کادو می‌پیچه. کریسمس پر از شادیه و همه جا پر از چراغ‌های درخشان و زرد رنگه. ولی بهترین قسمتش، بودن در کنارِ دوستاشه

یه پرنده ی کوچولو که به دلیل ظاهر متفاوتش همیشه از طرف اطرافیانش مورد آزار و اذیت قرار میگیره، بزرگ میشه و به یه قوی زیبا تبدیل میشه.

سه تا خوک از مواد مختلف خونه درست میکنن. یه گرگ با فوتش خونه ی دو تا خوک اول رو از جا میکنه، اما سومی...

یه سرود کریسمس شاد!

چهار حیوون خونگی پیر، بعد از سالها کار کردن برای صاحب هاشون و مواجه شدن با بدرفتاری و ناسپاسی اونها، راهی شهر بریمن میشن.

همزمان که کشاورز براون داره خونه رو برای کریسمس آماده میکنه، اردک سعی میکنه ادای بابانوئل رو دربیاره. اما توی دودکش گیر میکنه، همینطور باقی حیوونایی که سعی میکنن بهش کمک کنن.

مرد زنجبیلی یه شیرینی زنجبیلی ه که از فر فرار میکنه و مجبور میشه از تمام موجوداتی که میخوان بگیرنش جلو بزنه!

یه پسر کوچولو منتظره که برادر یا خواهر کوچولوش از راه برسه.

با تنهاترین نهنگ همراه بشید و ببینید وقتی به دنبال خانواده اش اقیانوس رو جستجو میکنه، با چه موجوداتی مواجه میشه.

حشره کوچولوی قصه ی ما اونقدر زشته که پرنده ای رو که میخواسته بخوردش فراری میده.

یه فریاد بی غرض و کوچولوی یه دختر کوچولو، باعث میشه حیوونهای باغ وحش هرج و مرج درست کنن.

وقتی تدی به یه بستنی فروشی جدید سر میزنه، یه مرتبه به دنیای جادویی بستنی ها منتقل میشه که خودش پادشاه اونجاست و میتونه هرچقدر دلش بخواد بستنی بخوره.

اگه یه زرافه توی سوپتون پیدا کنین چی کار می کنین؟

امروز روز باشگاه حیوونهای خونگیه. اونجا پر از گربه و سگ و ماهیه، اما ورود فیل ها اکیداً ممنوعه.

وقتی مامان یه دختر کوچولو بهش میگه آماده شه که توی ساحل بازی کنه، منظورش بازی با قایق، فریزبی یا بیله. منظورش پیانو نیست.

آسکار و تیلی متوجه میشن که اگه با همدیگه بازی کنن، بودن توی زمین بازی خیلی بیشتر خوش میگذره.

یه پسر کوچولو با چند تا شخصیت جالب برخورد میکنه که اذیتش میکنن و دنبال یه جای امن میگرده.

یه میمون شیطون توی جنگل دردسر درست میکنه و هر کی ازش میپرسه میگه من که نیستم!

موشی داره از خونه ی پسرعموش برمیگرده خونه که با یه سری اتفاقات ناخوشایند روبرو میشه.

هالووینه، و نانسی می‌خواد برای قاشق‌زنی بره تو محله‌شون. امروز یه عالمه شکلات گیرش میاد. مامانش بهش می‌گه تو خوردن شکلات زیاده‌روی نکنه. ولی نانسی کلی شکلات می‌خوره و حالش بد می‌شه، و شکمش درد می‌گیره. با پدرش بر می‌گرده خونه. پدرش بهش می‌گه، وقتی به سن اون بوده، وقت هالووین انقدر شکلات خورده که تا یه سال نمی‌تونسته به شکلات نگاه هم بکنه.

وقتی که مامان لیموناد تازه را بین بچه ها تقسیم می کند، ایده ای عالی به ذهن برادر و خواهر خرس می رسد. چرا یک دکه لیموناد فروشی راه نیاندازند و لیموناد را بین همه همسایه ها تقسیم نکنند؟ بدون شک همه می ایستند تا یک لیوان لیموناد برای سرحال شدن بخورند. و به این صورت، آن روز به اتفاقی شگفت انگیز تبدیل می شود.

کلاه خرس گم شده است و او آنرا می خواهد. او از حیواناتی که می بیند صبورانه و محترمانه می پرسد که آیا آنرا دیده اند یا نه. همه حیوانات می گویند نه، بعضی ها توضیحات بیشتری هم می دهند. اما درست در زمانی که خرس در حال نا امید شدن است، یک گوزن سر می رسد و سوالی ساده می پرسد که جرقه ای در ذهن خرس به وجود می آورد.

این داستان اقتباس جالبیه از ترانه ی کودکانه ی معروف «پنج اردک کوچولو».

در این داستان بامزه، یک تمساح عاشق هندوانه، نگران دانه ای است که قورت داده است.

یک جوجه پرنده در حالی که مادرش نیست، از تخم بیرون آمده است. او لانه اش را ترک می کند و شروع به جستجوی مادرش می کند و از هرکس که می بیند می پرسد "تو مادر من هستی"

وقتی که بابانوئل مریض می شود و ممکن است کریسمس لغو شود، پیت گربه برای نجات دادن کریسمس دست به کار می شود.

کودکان در این داستان از ماجرای جستجوی مادر بچه خرس لذت می برند و با برخی از حیوانات بومی آمریکای شمالی که در ادامه داستان به ماجرا اضافه می شوند، آشنا می گردند.

پیت گربه و دوستانش سوار بر اتوبوس به مدرسه می روند و در مسیر چیزهای مختلفی می بینند و می شنوند.

با پیت گربه اقتباس جالب آواز کلاسیک موقع خواب "لبخند بزن، لبخند بزن، ستاره کوچک " را بخوانید.

بچه ها عاشق ماهیگیری هستند ولی فقط ماهی کوچک می گیرند. بابا تصمیم گرفته که گرفتن ماهی بزرگ را به آنها یاد بدهد. به خانواده خرس ها در این ماجرای سرگرم کننده ماهیگیری ملحق شوید.

ننسی فانتزی یک دندان لق دارد و او واقعاً دوست دارد که یکی از آن گردنبندهای دندانی که پرستار مدرسه می دهد را داشته باشد. ولی چطور می تواند مطمئن شود که دندان لقش در مدرسه میفتد؟

روز شکرگزاریه و خانواده­ ی جیکِ کشاورز، می­خوان برای وعده ­ی غذاشون، بوقلمون بخورن. ولی بوقلمون یه ایده­ای داره. اون خودش رو به اسب، گاو، خوک، گوسفند و خروس تغییر قیافه میده تا جیک کشاورز نتونه بشناستش. ولی هر بار نقشه­ اش شکست می­خوره. آخر سر، ایده ­ی بهتری به ذهنش می­رسه. پیکِ پیتزا میشه و برای خانواده پیتزا می­بره. اونها هم پیتزا رو می­خورن و بوقلمون نجات پیدا میکنه.

پدر یه قایق جدید خریده و با پسرش میره اقیانوس برای ماهیگیری.

یه شب، هاگلی یواشکی میره توی حموم آدما تا ببینه اونجا چه خبره.

جورج با دوستش، مردِ کلاه زرد میره به ساحل. دوستش بتسی هم با مادربزرگش اونجاست.

نانسی یه عالمه دامنِ باله داره، به طوریکه، درِ کمد لباساش بسته نمیشه. ولی نمی‌خواد هیچ کدوم رو بذاره بره.

کوچولو، دوست داره همیشه اول باشه، حتی اگه خانواده و دوستاش رو ناراحت و اذیت کنه. بعد از چند بار اشتباه، کوچولو می‌فهمه که رمزِ با هم زندگی کردن اینه که، جوری با دیگران رفتار کنیم که دوست داریم باهامون رفتار بشه.

گیلبرت و خانواده­ اش دارن میرن به ساحل. گیلبرت فراموش کرده لباس شناش رو با خودش بیاره. تو ساحل یه مایو پیدا می­کنه که روش نوشته "موج ­سوار". مایو کمی بزرگه ولی گیلبرت دوستش داره. گیلبرت با کمک پدرش موج ­سواری می­کنه. وقتی موج­ سواری می­کنه، احساس می­کنه یه چیزی نیست. مایوشه که تو آب شناور شده و مردم رو می­ترسونه.

نانسی تو مدرسه از دوستاش درباره چیزایی که باعث بدشانسی میشن، می­شنوه. بعد از اون سعی می­کنه از چیزایی که باعث بدشانسی میشن، دوری کنه.

پسر کوچولوی قصه ی ما بزرگ میشه و پیر میشه اما درخت بخشنده تا آخرین لحظه محبت و سخاوتش رو از اون دریغ نمیکنه.

نوح یه پسر عجیبیه که سرش میفته. تنها کاری هم که اون انجام میده اینه که شکایت می­کنه و غُر می­زنه. اون همه جا و به همه شکایت می­کنه. دکتر بهش می­گه باید یاد بگیره با این وضع زندگی کنه. بعد از مدتی نوح یاد می­گیره چطور با مشکلش کنار بیاد، و خوشحال­ترین شخص روی زمین میشه و هیچ چیز نمی­تونه جلوش رو بگیره.

کوچولو و خانواده ­اش باغچه ­ی سبزیجات کاشتن! بعد از کلی آب دادن، علف ­های هرز رو کَندَن و صبر، کوچولو و خانواده­اش بالاخره، از سبزیجاتِ تازه­ و سبزِ باغچه ­شون یه غذای خوشمزه می­خورن.

خرس دوست نداشت کسی به دیدنش بیاد٫ همیشه همینطور بود٫ حتی روی در ورودی خونه اش هم نوشته بود - ورود مهمون ممنوع

دایناسور می­دونه، مدرسه جای خوبیه. دوستش دنی، خیلی اونجا رو دوست داره. پس دایناسور تصمیم می­گیره، بره و ببینه مدرسه چه شکلیه. اون میره کلاس دنی، الفبا، ریاضیات و کلی چیزای دیگه یاد می­گیره و همچنین یاد میده. آخرِ روز، هم­کلاس­های دنی یه هدیه میدن بهش و میره خونه.

آملیا بدلیا قراره بره پارتیِ خواب، خونه­ی رُز. همه ­ی دخترای کلاس اونجان. آملیا بدلیا اول فکر می­کنه، پارتی خسته کننده است. ولی بعد می­بینه خیلی هم خوبه و خوش می­گذره.

مکس داره استراحت می­کنه ولی دلش می­خواد یه کاری انجام بده و بهش احتیاج داشته باشن. زنگ در می­زنه و خاله­ های مکس میان. اونها از مکس کارهای زیادی می­خوان و همش بهش احتیاج دارن. مکس از اینکه بهش نیاز دارن لذت می­بره، ولی بعد از مدتی خسته می­شه. بالاخره وقتی خال ه­ها میرن، مکس می­تونه استراحت کنه.

هری یه سگ سفید با خال­ه ای سیاهه. هری حموم کردن رو دوست نداره. یه روز از خونه فرار می­کنه و میره بیرون بازی می­کنه، و خیلی خیلی کثیف می­شه. وقتی برمی­گرده خونه، خانواد ه­اش نمی ­شناسنش. تا اینکه حمومش می­کنن و متوجه می­شن، هریه.

جورج یه میمون کوچولوی کنجکاوه که تو باغ ­وحش زندگی می­کنه اون دلش می­خواد بدونه بیرون باغ ­وحش چه خبره. پس یه روز کلید قفسش رو از جیب نگهبان برمیداره و فرار می­کنه.

یه نفرین قرون وسطایی باعث میشه برادر خرسه و خواهر خرسه ماجرایی رو تجربه کنن که هیچوقت از ذهنشون پاک نشه!

خانواده ی خرس ها برای دیدن عمو تکس میرن غرب و سفر هیجان انگیزی رو تجربه میکنن.

مادری یه بچه تازه به دنیا میاره. اون بچه­ اش رو بغل می­کنه و می خونه- تا ابد عاشقت می­ مونم، همیشه دوستت خواهم داشت، تا وقتیکه زنده­ ام

رِنه تو مزرعه زندگی می کنه. اون از پدرش یه خونه ی بازی می خواد. بعد از مدتی، یه انبار بازی، یه گاوِ بازی، یه تراکتور بازی، یه بولدوزر بازی، یه ارّه ی درخت بازی و یه دستگاه هیزم شکنی بازی می خواد، و همه رو به دست میاره.

با خرس های برنستین همراه شوید تا انواع کامیون ها را بشناسید.

جورج با دوستش میره به کتابخونه. اون با بچه های دیگه می شینه و به قصه ای که کتابدار می خونه، گوش میده.

وقتی بابا متوجه می شود که عسل شاه توتش گم شده است، خرس های کارآگاه اعلام می کنند که آماده پیدا کردن دزد هستند ، البته با کمک بابا خرس.

خواهر و برادر خرس رفتن به کتابخونه. اونها کتاب هاشون رو انتخاب کردن. کتاب برادر اسرارآمیزه. اون سعی می کنه کتاب رو برای خواهر بخونه، ولی خواهر می ترسه.

خواهر با پسرها بازی می کند و آنها این را دوست ندارند. آنها یک باشگاه پسرانه می سازند، و بعد خواهر یک باشگاه دخترانه می سازد. در آخر همه اجازه پیدا می کنند که به هر دو باشگاه بروند.

تقریباً تموم چیزهایی که خرس های کوچولو و بچه ها باید درباره اش بدونن توی این کتاب اومده، البته تقریباً!

وقتی مرد کلاه زرد به جورج میگه که یه برنامه ی غافلگیری داره، خب معلومه که جورج کنجکاو میشه.

خونه ی خرس های برن استاین از بیرون و داخل خیلی مرتب و تمیزه. تنها جای نامرتب خونه، اتاق بچه هاست.

برادر و خواهر خرس همیشه درباره ی چیزهایی که ندارن شکایت می کنن و درباره ی چیزهایی که دوستاشون دارن حرف می زنن. مامان خرس از این وضعیت خسته شده. یک روزِ طوفانیه، و خونه ی خرس ها گرم و دنجه. مامان می گه، بهتره به جای غُر زدن، نعمت هایی که داریم رو بشماریم، مثل این خونه ی گرم، خانواده مون و ... بعد از طوفان برادر و خواهر متوجه می شن که کلی نعمت دارن که قدردانش باشن.

خونواده ی خرس ها آماده ان که اوقات آرامش بخشی رو کنار دریا سپری کنن، البته وقتی بابا خرسه یه نقشه ی گنج پیدا میکنه همه چی تغییر میکنه.

برادر و خواهر خرس ادب شون رو فراموش کردن. اونها در هر زمان و مکانی بی ادبی می کنن.

تابستون تموم شده و وقت مدرسه هاست. برادر هیجان زده است و می خواد مدرسه ها هر چه زودتر باز بشن. ولی خواهر کمی نگرانه، برای اینکه تازه می خواد بره مدرسه.

هالووینه. برادر و خواهر خیلی هیجان زده ان. برای اینکه اولین سالشونه که تنهایی می خوان برن قاشق زنی. یه نقشه برای رفتن به تمام خونه های محله درست کردن، به جز یه خونه.

موقعی که یک جفت سینه سرخ شروع به ساختن لانه ای روی وسایل بازی آملیا بدلیا می کنند، او بین اینکه لانه را از بین ببرد تا بتواند از سرسره اش سر بخورد و یا اینکه سرگرمی خودش را متوقف کند تا شاهد بزرگ کردن جوجه ها توسط سینه سرخ ها باشد مردد می شود. او تصمیم می گیرد که به پرنده ها اجازه بدهد تا لانه خودشان را بسازند و جوجه هایشان را در آن بزرگ کنند.

برادر و خواهر در رابطه با برخورد با غریبه ها متفاوتن. برادر محتاط تر و مراقب تره. ولی خواهر با هر کسی که سر راهش باشه، حرف می زنه.

برادر رفته تو برکه قورباغه شکار کنه. ولی به جاش یه گربه ی گِلی که سعی داره از لبه ی برکه بیاد بالا، پیدا می کنه. گربه رو تو کلاه قد بلند میاره خونه. مامان، گربه رو می شوره، خشک می کنه و شونه می زنه. اون یه گربه ی خوشگلِ خاکستریه. اونها اسمش رو گرسی می ذارن. ولی مشکل اینجاسن که اونها یه سگ هم دارن، و سگ ها و گربه ها با هم خوب کنار نمیان.

این داستان، راهی عالی برای آشنا کردن بچه ها با اتفاقاتی است که موقع مراجعه به دکتر برایشان پیش می آید. با مامان، بابا، برادر، و خواهر که قصد دارند برای انجام معاینه های عمومی مهمشان به مطب دکتر گریزلی بروند، همراه شوید.

جورج کنجکاو از اینکه کوچولوئه خسته شده و خواب می بینه که بزرگ شده، اما می فهمه اونم مشکلات خودش رو داره.

پنج داستان کوتاه درباره ی دو دوست صمیمی.

کریسمسه. برادر و خواهر خیلی هیجان زده ان. اونها چند تا اسباب بازی جدید تو تبلیغات تلوزیون دیدن، و خواهر همه ی اونها رو می خواد. اونها لیست شون رو آماده می کنن تا بدن به خرس نوئل.

توی جنگل فیل کوچولویی بود که اسمش ببار بود و ماجراهای زیادی براش اتفاق افتاد.

وقتی جورج و دوستش میرن شهر، جورج از دوستش جدا میشه و کلی ماجراجویی میکنه.

در این داستان، جورج کنجکاو به یک فروشگاه اسباب بازی جدید می رود. صاحب فروشگاه نگران است. جورج در ابتدا کمی دردسر درست می کند ولی در آخر به همه نشان می دهد که وجودش در فروشگاه خیلی مفید است.

وقتی جورج می فهمه که موزه ی علوم میخواد مراسم کمک به محیط زیست برگزار کنه، کنجکاو میشه و میخواد کمک کنه.

جورج کنجکاو از یک باغ وحش بازدید می کند. او کمی گرسنه می شود و سطل موز نگهبان باغ وحش را بر می دارد. ولی با موز هایی که برداشته است به میمون ها غذا می دهد و به یک کودک کمک می کند تا بادکنکش را از آنها پس بگیرد.

خرس کوچولو با مامان و باباش، تو سرزمین خرس ها زندگی می کنه. بزرگ شدن تو سرزمین خرس ها، خیلی با حاله. خرس کوچولو یه تختِ گرم و نرم داره که دیگه براش کوچیک شده. خوابیدن تو تخت کوچیک باعث می شه، صبح ها با پا درد از خواب بیدار بشه. بنابراین، بابا یه دونه بزرگ ترش رو براش درست می کنه. خرس کوچولو، درباره ی تختِ قدیمیش سؤال می کنه، که قراره چی بشه! مامان می گه، نگران اون نباشه. اونها صاحب یه بچه ی جدید شدن، و بچه ی جدید قراره از تخت استفاده کنه.

جورج و دوستش برای پیتزا خوردن، رفتن بیرون. اون پیتزا درست کردنِ نانوا رو تماشا می کنه، و از انداختن خمیر تو هوا، خوشش میاد. بنابراین، تصمیم می گیره اون هم امتحان کنه. اون خمیرها رو میندازه هوا، ولی هر کدوم یه جایی میفتن. نانوا، از دست جورج عصبانی می شه. جورج هم میره پشت کامیون قایم میشه. نانوا، باید یه پیتزا رو تحویل کارخونه بده. ولی دیر کرده و کارخونه بسته شده. جورج کمکش می کنه تا پیتزا رو تحویل بده. اون هم از جورج تشکر می کنه و یه پیتزای مخصوص براش درست می کنه.

جورج با دوستش مرد کلاه زرد، میره به ایستگاه آتش نشانی برای گردش علمی. جورج درباره ی همه چیز کنجکاوه.

توی این داستان، جورج کنجکاو توی پیست اسکی حسابی آشوب به پا میکنه.

جورج کنجکاو سوار یه کامیون کپرسی میشه و بار خاک کامیون رو توی یه دریاچه خالی میکنه و همین باعث ایجاد آشوب میشه.

جورج و مرد کلاه زرد رفتن سفر و میخوان از کوه راشمور بازدید کنن.

فیلمی که جورج و مرد کلاه زرد منتظرش بودن اکران شده! ببینیم کنجکاوی جورج توی سینما چه کاری دستش میده؟

وقتی جورج توی مراسم خیریه، مردی رو می بینه که پن کیک درست میکنه، تصمیم میگیره کمکش کنه.

توی این داستان، قهرمان کوچولو چیزایی رو که درباره ی همسایه و جاهای مهم شهرش میدونه باهامون درمیون میذاره.

گاو، گوزن و اسب همه شون عین موریس چهار تا پا و یه دم دارن. اما هیچکدومشون موس -گوزن شمالی- نیستن.

تو مدرسه برای تولدِ خانم گلس مهمونیِ سورپرایز گرفتن. نانسی یه دسته گلِ خودرو چیده. مامانش درباره ی پیچک سمی بهش هشدار میده، ولی نانسی می گه که متخصص پیچک سمیه و می شناسدش.

جورج و دوستش مرد کلاه زرد با هم قدم می زنن که متوجه یه بچه گربه ی گمشده میشن. اونها بچه گربه رو با خودشون به پناهگاه حیوانات می برن تا اونجا ازش مراقبت کنن.

شبه. یه بچه تو خونشه. و اگه ماه می تونست حرف بزنه، درباره ی خیلی چیزا می گفت ....

مکس لباس گرگیش رو می پوشه و شیطنت می کنه. مامانش بهش می گه وحشی! اون شب، اتاق مکس به یه دنیای دیگه تبدیل میشه، جایی که وحشی ها زندگی می کنن. اون وحشی ها رو رام می کنه و پادشاهشون میشه. ولی وقتی تنهاست، دلش می خواد جایی باشه که یکی خیلی دوستش داره. پس دوباره برمیگرده به اتاقش. جایی که شامش اونجاست و هنوز گرمه.

مادلین یه دختر کوچولوئه. اون با دخترهای دیگه زندگی می کنه. اون از هیچ چیز نمی ترسه. یه شب، مدالین شروع به گریه می کنه. دکتر میاد و می گه آپاندیسشه. اونها میبرنش بیمارستان و آپاندیسش رو در میارن. دخترهای دیگه، به ملاقاتش میرن. ولی وقتی اسباب بازی ها و شکلات هاش رو می بینن، اونها هم می خوان که آپاندیسشون رو در بیارن.

نانسی و کلاسش باید یه گزراش از کتاب بنویسن. کتاب نانسی یه کتاب بیوگرافی درباره ی یه دخترِ شجاعه. اون زمان زیادی صرف جلد می کنه و وقتی برای نوشتن گزارش نمی مونه. وقتی میره مدرسه فقط دو خط برای خوندن داره. خجالت می کشه. خانم گلس بهش می گه درباره ی کتابش حرف بزنه. اون هم همون کار رو می کنه.

نانسی می خواد یه گزارش درباره ی نیاکانش برای کلاسشون بنویسه. پدرِ پدربزرگِ اون، یه مردِ عادی و خوب بود. نانسی درباره ی اون می نویسه. ولی گزارشش اصلاً جالب و هیجان انگیز نمی شه. بنابراین یه چیزهای جالب بیشتری اضافه می کنه. وقتی گزارشش رو برای مامانش می خونه، مامانش می گه که فقط اغراق نکرده بلکه از خودش در آورده و این یعنی دروغ. بنابراین، یه گزارش جدید می نویسه و اینبار فقط حقیقتِ ساده رو می نویسه. پدربزرگش باهاش میره مدرسه، و نانسی گزارشش رو برای کلاس و پدربزرگش می خونه.

دو تا بچه درباره ی اینکه بادکنک کدوم یکی بهترینه با هم دعوا می کنن.

جونور کوچولو و کلاسش رفتن به ایستگاه آتش نشانی. اونها، آتش نشان جو و اسپارکی رو اونجا ملاقات کردن. درباره ی آتش و اینکه اگه جایی تو آتش باشن، چیکار باید بکن یاد گرفتن. اونها، از آتش نشان جو کلاه ایمنی گرفتن.

بچه لاما می خواد بخوابه. ولی وقتی مامانش برای انجام کاری میره طبقه پایین، بچه لاما شروع به داد و بیداد می کنه و مامانش رو می خواد. وقتی مامانش میاد طبقه ی بالا پیشش، بهش می گه گاهی اوقات مامان ها سرشون شلوغه و کار دارن. نیازی به این همه قیل و قال نیست و باید صبور باشی.

گاوها یه دستگاه تایپ گیر آوردن. تمام روز تایپ می کنن. اونها از کشاورز چند تا پتوی برقی می خوان. ولی کشاورز قبول نمی کنه پتو بده بهشون. پس، گاوها و مرغ ها اعتصاب می کنن. کشاورز هم نمی دونه چطور بدون شیر و تخم مرغ مزرعه رو اداره کنه. بنابراین، پیشنهاد گاوها رو قبول می کنه و دستگاه تایپ رو با پتو برقی تعویض می کنه. ولی اینبار دستگاه تایپ میفته دست اردک ها...

قراره خاله بزرگ مایرا، به دیدنِ خانم و آقای راجرز بیاد. خانم و آقای راجرز می خوان همه چیز عالی و بی نقص باشه. خانم راجرز به آملیا بدلیا کارهایی میگه که انجام بده. ولی آملیا بدلیا همه چی رو قاطی می کنه و هیچ کاری رو درست انجام نمیده. چون کلمه ها رو با هم قاطی کرده و اشتباه متوجه شده. تنها کاری که درست انجام داده، درست کردن پایِ سیبه که خاله بزرگ مایرا خیلی دوستش داره و حس می-کنه تو خونه ی خودشه.

سم و سید شروع به آواز خوندن می کنن. ولی سید بس نمی کنه. سم چیکار می تونه بکنه وقتی ترانه ی سید خیلی بلنده؟

گربه ی کوچولو گم شده. همه ی حیوون ها و همه ی آدم ها می گن، "کیشّه گربه!" گربه میره و میره تا اینکه به خونه میرسه.

آلیور همیشه دلش میخواسته یه فیل رقاص بشه، اما وقتی می فهمه سیرک دیگه فیل لازم نداره باید چیکار کنه؟

هر روز هفته غذای مخصوص خودش رو داره و روز یکشنبه همه ی بچه ها میتونن بیان و غذاها رو بخورن.

تو این داستان با صدای خاص هر کدوم از حیوونهای باغ وحش آشنا میشیم.

گوریل ها و فیل ها و شتر ها و حیوون های دیگه از خواننده ها میخوان مثل اونها دست بزنن و پا بکوبن و بدنشون رو تکون بدن و خم کنن!

توی این داستان ماجرای یه کرم ابریشم خیلی گرسنه رو میخونیم که کلی خوراکی جور واجور میخوره.

این داستان ماجراهای پیتر رو روایت میکنه که یه خرگوش شیطون و حرف گوش نکنه.

ماه کامل شده و توی خونه ی در حال چرت زدن، همه بی قرارن!

مهربون بودن آسونه، اما اینکه بدونی چطوری باید مهربون باشی یه موضوع دیگه است.

بعضیا فکر میکنن تنها یه راه برای شیر بودن وجود داره، اما لئونارد نظر دیگه ای داره.

خرس چیزایی برای تقسیم کردن داره. ولی آیا همشون رو با دیگران تقسیم می کنه؟

همه توی کاستلویل برای بخصوص ترین روز سال هیجان دارن روز هدیه! شاید هیولای عشق یه ایده ای برای بهترین هدیه ی ممکن داشته باشه- هدیه ای که از ته دلش میاد.

پیت و گروهش به سفر دور دنیا رفتن. اونها تو کشورهای مختلف توقف می کنن و خوردنی های مخصوص اون کشور رو امتحان می کنن و به جاهای دیدنی اون کشور میرن و کنسرت می ذارن. بالاخره برمی گردن خونه. هیچ جا مثل خونه نمیشه. ولی جاهای مختلف دنیا هم دیدنی و زیبایی های خودش رو داره.

مهم نیست چه اتفاقی بیفته، پدر و مادرها همیشه بچه هاشون رو دوست دارن.

یه نامه ی عاشقانه برای دختر کوچولوهای زندگیتون که بهشون یادآوری میکنه که قدرتمند و قوی هستن و جایگاه ارزشمندی توی دنیا دارن

بین تمام بچه هایی که میتونستن به دنیا بیان، تو بچه ای هستی که مخصوص من ساخته شده.

بیکل زمان زیادی منتظر می ماند تا کودکی او را تصور کند و به او یک اسم مخصوص بدهد، و سرانجام کار غیر قابل تصور را انجام می دهد. او در دنیای واقعی به دنبال دوستش می گردد.

بیایید به این آهنگ تولدت مبارک زیبا گوش بدهیم و آرزوی اوقات خوش و یک جشن تولد خیلی شاد را بکنیم.

فقط یه سیب سرسخت و محکم میتونه جلوی قلدرها وایسه.

کنجکاوی جورج وقتی که سعی میکند به متصدی خط برای جابجا کردن اعداد و حروف روی تابلو اعلانات کمک کند، او را در دردسر می اندازد. جورج بعداً با نجات یک پسربچه کارش را جبران می کند.

این داستان جالب نشان می دهد که اگر برای یک خوک مهمانی بگیری، اتفاقات بامزه ای می افتد.

بعد از اینکه یک پسربچه دست و دلباز به یک گوزن گرسنه یک شیرینی مافین می دهد، گوزن چیزهای بیشتر و بیشتری می خواهد!

مرد کلاه زرد، جورج را به فروشگاه کارخانه شکلات سازی می برد. کنجکاوی جورج باعث می شود که مشکلی در کارخانه شکلات سازی به وجود بیاید. ولی سرعت کار او باعث می شود که مشکل حل شود.

غذا دادن به حیوانات باغ وحش، جورج را در دردسر می اندازد، ولی وقتی که یک طوطی از نمایشگاه جنگل بارانی فرار می کند، به نگهبان های باغ وحش نشان می دهد که می تواند کمکشان کند.

حیوان ها، حیوون هایی با رنگ های دیگه می بینن.

دیوید منتظر کریسسمه. دیوید یه کمی شیطونه و همه تو کریسمس می گن، نه دیوید!

حیوانات مختلف تو جنگل دارن رقص بوگی می کنن. و ما همه هم با اونها آواز می خونیم و می رقصیم.

چارلز می خواد درخت آرزوها رو پیدا کنه. برادر و خواهرش می گن همچین چیزی وجود نداره ولی اون باور داره که همچین چیزی وجود داره.

این پنج تا پنگوئن رو که دارن برای بهترین جشن کریسمس آماده می شن، بشمارید.

پیت گربه با مامانش داره میره سمت کتابخونه. اون همه ی کتاب های باحال رو بررسی می کنه، چند تا داستان می خونه و حتی به چند تا ماجراجویی باحال میره. کتاب خوندن خیلی باحاله، چون می تونی هر چی که می خوای باشی رو با کتاب تصور کنی.

ترکسی و پدرش میرن به مغازه ی شستشوی خودکار. ترکسی به پدرش کمک می کنه و لباس ها رو میزارن تو ماشین. ولی تو راه خونه، ترکسی شروع می کنه به گریه و زاری و چیزایی می گه. پدرش متوجه حرف هاش نمیشه.

پیت گربه 12 روز عالیِ کریسمس داره. اون به دوستاش هدیه های عالیِ مختلفی میده. بیاید بشماریمشون!

قلب ها می تونن احساست زیادی داشته باشن. بعضی روزها شادن و بعضی روزها غمگین. بعضی روزها امیدوار و بعضی روزها ناامید. بعضی روزها ، احساساتشون بلنده و بعضی روزها، احساساتشون آروم و بی صداست ...

اولین ماه کاملی بود که گربه کوچولو میدید، تو آسمون قرص ماه رو دید و فکر کرد که یه کاسه شیره. پس هر کاری کرد تا بهش برسه ولی موفق نشد. آخر سر که خسته و خیس و گرسنه برگشت خونه، دید یه کاسه شیر منتظرشه.

جویِ عالی تو خونه اش دیسکو پارتی داره. سگ ها دارن میان و جای کمتری برای جو می مونه. ولی جو ناراحت نیست.

میکی یه صدا از آشپزخونه ی شب می شنوه و میفته اون پایین. آشپزها اون رو به جای شیر با خمیر مخلوط می کنن. ولی میکی میگه، من شیر نیستم و پرواز می کنه تا کمی شیر بیاره. بعد اون شیر رو از بالا تو خمیر میریزه و آشپزها کیک رو میپزن. به همین علته که ما صبح ها کیک داریم.

آواز کلمات متضاد

سگ ها کارهای روزمره شون رو اینطور انجام میدن.

حیوون ها دارن برای مهمونی آماده میشن. جوجه کوچولوها، اینجا و اونجا قایم شدن. همه متظر غذان. آخر سر یه مهمونی بزرگه و جوجه ها از تو کیک می پرن بیرون. یه سورپرایز بزرگه!

جویِ عالی یه قوطی بستنی داره. بعد دایناسورها یکی یکی میان تو اتاقش. جو هم بستنیش رو با اونها تقسیم می کنه و همه با هم آواز می خونن. ولی وقتی بستنی تموم میشه، قوطی بستنی رو تبدیل به طبل می کنن و باز هم می خونن و می رقصن.

سمور دریایی با نگهدارنده ی سمور دریایی و دوستش عروسک خرسی زندگی می کنه. سمور دریایی نمی-خواد نگهدارنده ی سمور دریایی بره سر کار و هر کاری می کنه تا مانع رفتنش بشه. ولی موفق نمیشه. بنابراین تصمیم میگیره کسب و کار خودش رو با عروسک خرسی راه بندازه رستوران تُست. ولی کارها درست پیش نمیره و رستوران بسته میشه. سمور دریایی فکر می کنه همش تقصیر عروسک خرسیه. ولی عروسک خرسی نیست، رفته! سمور دریایی، همه ی شب رو دنبال عروسک خرسی می گرده و بالاخره پیداش می کنه.

مکس می خواد بخوابه. میره تا به همه شب بخیر بگه. ولی مکس، ماه رو نمی بینه تا بهش شب بخیر بگه. پس از خونه میاد بیرون و میره بالاترین جاها. ولی باز هم ماه دیده نمیشه. در نهایت، باد صدای مکس رو می شنوه و ابرها رو کنار میزنه و مکس ماه رو می بینه و بهش شب بخیر می گه. ماه بهش می گه، من صدای تو رو از خونه می شنوم که بهم شب بخیر می گی. نیاز نیست برای شب بخیر گفتن بیای بیرون.

حیوون ها می خوان یه فیلم درباره ی گوزن شمالی بسازن. ولی گوزن شمالیِ بازیگر می خواد یه فضانورد باشه. کارگردان می گه، گوزن شمالی نمی تونه فضانورد باشه، و باید مثل یه گوزن شمالی تو جنگل عمل کنه. بعد از کلی تلاش، میرن به فضا و فیلمِ یه فضانورد رو می سازن.

اردک یه فکری داره. می خواد دوچرخه سواری کنه. دوچرخه رو بر میداره و از کنار حیوون ها رد میشه و بهشون سلام می کنه. هر کدوم از اونها یه فکری دربارش دارن. ولی وقتی یه دسته بچه، میرن تو یه خونه و دوچرخه هاشون رو کنار خونه پارک می کنن، حیوون ها دوچرخه ها رو بر میدارن و دور حیات طویله، دوچرخه سواری می کنن و کلی خوش می گذرونن.

خرس یه دندون لق داره. اول بابتش ناراحته. ولی به جای دندون کهنه، یه دونه تازه در میاد. همه ی حیوون ها دونه دونه امتحان می کنن تا دندون لق رو در بیارن ولی موفق نمی شن. نهایتاً خرس با زبونش امتحان می کنه و دندون لق در میاد. شب با دندونش کنار سرش می خوابه. یه پری میاد تو و کمی تمشک میذاره اونجا. صبح که با دوستاش می خوان صبحانه بخورن، خرس یه چیزی لق تو دهنش حس می کنه!

یه پنگوئن کوچولو سکسکه می گیره، هر کاری می کنه، سکسکه اش خوب نمیشه. دوستش یه ایده ای داره. باید بترسه. بعد از چند بار امتحان کردن، دوستش فرانکلین می ترسوندش و خوب میشه. ولی با یه ساندویچ تاکوی فلفلی جشن می گیره و ...

بِلا، دختر توی داستان تصمیم می‌گیره سگش رو ببره برای قدم زدن که کتاب سگش رو می‌خوره و دوستش رو و خودش رو هم می‌خوره. بلا یه نامه می‌نویسه و درخواست کمک می‌کنه.

پلام یه سگ کوچولوئه که با اِما و روپرت زندگی می کنه. عشق مورد علاقه ترین چیزشه. گاهی وقت ها فراموش می کنه دختر خوبی باشه و شیطنت می کنه. ولی مهم نیست که چیکار می کنه، خانواده اش همیشه دوستش دارن. و اون سعی می کنه یادش بمونه که دختر خوبی باشه.

هیولای عشق از تعطیلات برگشته و یه جعبه شکلات جلو در خونش دیده. اول می خواد شکلات ها رو با دوستاش تقسیم کنه ولی بعد تصمیم می گیره همش رو خودش بخوره. نهایتاً، نمی تونه همه رو خودش بخوره و میره تا دوستاش رو پیدا کنه و با اونها تقسیم کنه. ولی متوجه میشه که دوستاش اون شکلات رو براش نگه داشته بودن.

یه خانم پیر بود که یه رز، کمی تور، کمی زر، کمی آبنبات، یه تیکه جواهر، کمی قلب و یه کارت قورت داد تا یه بوسه فوت کنه و بفرسته و بگه ولنتاین مبارک!

تکی یه پرنده ی عجیب و غریبه که با دوستاش تو یه سرزمین خوب و یخی زندگی می کنه. دوستاش خیلی مودبانه با هم حال و احوال می کنن ولی تکی با سیلی میزد پشتشون و اونطور حال و احوال میکرد. اون آوازهای عجیب و غریب می خوند. یه روز شکارچی های سخت و خشن برای شکارشون اومدن. همه به جز تکی قایم شدن. اون به روش عجیب و غریب خودش آواز خوند و شیرجه زد و قدم زد و شکارچی ها نتونستن تحمل کنن و فرار کردن و رفتن.

یه خانم پیر بود که که مقداری برگ، یه پیرهن، یه کدو تنبل، یه میله، یه شلوار، یه طناب و مقداری یونجه قورت داد تا عطسه کنه و بگه پاییز مبارک.

اگر به یک خوک یک پنکیک بدهی، هر کدام از خواسته هایش به خواسته دیگری تبدیل می شوند.

اگر به یک موش یک کوکی بدهی، او چیزهای دیگری مثل شیر، نی، دستمال و . . . می خواهد. بنابراین بعد از اینکه به او کوکی دادی باید دیگر نیازهایش را هم برطرف کنی.

میپل و ویلو عاشق زمستان هستند و حالا اولین درخت واقعی کریسمس خودشان را خواهند داشت. قرار است که این کریسمس، بهترین کریسمسی که تا به حال داشته اند باشد! بعد از پیدا کردن درخت مناسب حالا وقت تزئین کردن آن است. ولی هر بار که میپل به درخت نزدیک می شود، شروع به عطسه کردن می کند. آیا او واقعاً به درخت کریسمس حساسیت دارد؟ و اگر اینطور است، دخترها چه راهی را برای اینکه این کریسمس بهترین کریسمس عمرشان باشد پیدا می کنند؟

وقتی مادر یه پسر کوچولو حاضر میشه براش یه سگ بخره، سگ هم خودش یه حیوون خونگی میخواد که مال خود خودش باشه.

سایمن بیمار یاد میگیره که توی فصل سرما و سرماخوردگی به مسائل بهداشتی و سلامتیش توجه کنه.

یه پسر کوچولو یه ماهی قرمز هدیه میگیره که اسمش نورمنه، اما نورمن اون حیوون خونگی ای نیست که پسر کوچولو دلش میخواد.

مکسین دنبال یه مادر جدید میگرده... و متوجه میشه که بهترین مادر همون مادریه که کل این مدت همراهش بوده.

بین یه دسته ماهی قرمز، یه ماهی سیاه کوچولو راهی پیدا میکنه تا از اونها در مقابل دشمنان ذاتیشون محافظت کنه.

پاگ یک سگ شاد است. او حیاط، کاسه و تختخواب راحت خودش را دارد. تا وقتی که سر و کله پیگ پیدا می شود. پیگ از کاسه پاگ غذا می خورد، مزاحم کار کردن پاگ می شود و از همه بدتر، در تخت خواب پاگ می خوابد. آیا پاگ و پیگ یاد می گیرند که دو دوست خوب باشند؟

یه خانم پیر بود که چند تا کتاب، یه خودکار، یه جامدادی، یه خط کش، یه پوشه، چند تا گچ و یه کیف قورت داد. اون شروع یه شادی و هلهله کرد و همه وسایل رو انداخت بیرون از دهنش تا بگه سال تحصیلی خوبی داشته باشید.

یک روز کامل آتش نشان و اینکه روزش رو چطور تو ایستگاه آتش نشانی می گذرونه ...

امیلی توی حوض خونه شون یه نهنگ پیدا میکنه و شروع میکنه به نامه نوشتن به معلمش تا درباره ی نهنگ ها ازش سؤال کنه.

وقتی دایناسورها غذا میخورن، چه کارایی انجام میدن؟

توی این داستان، الفی متوجه میشه که بهترین راه برای گرفتن یه شیرینی خوشمزه چیه!

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.