داستان های مصور صوتی

پکیج داستان های مصور صوتی

در رابطه با این پکیج:

آموزش زبان انگلیسی با داستان‌های مصور صوتی مناسب برای سطوح ابتدایی یادگیری زبان، به همراه ترجمه‌ی فارسی روان

این پکیج شامل 383 داستان زیر است:

سری کتاب های پیت گربه نوشته ی جیمز دین و اریک لیتوین

سری کتاب های کبوتر نوشته ی مو ویلمز

سری کتاب های مخلوقات کوچک نوشته ی مرسر میر

سری کتاب های موزیکال

سری داستان هایی با محوریت کتاب

سری کتاب های آملیا بدلیا نوشته ی پگی پریش

سری کتاب های خرس های برنستین نوشته ی استن و جن برنستین

سری کتاب های جرج کنجکاو نوشته ی اچ ای ری و مارگارت ری

سری کتاب های فیل و خوک نوشته ی مو ویلمز

سری کتاب های نانسی تجملی نوشته ی جین اوکانر

سری کتاب هایی که توسط رابرت مانش نوشته شده است

سری کتاب های پپا خوکه

سری کتاب های یک پیرزنی بود نوشته ی پم ادمز

از لحظه ای که بلا از خواب بیدار میشه، روزش خراب میشه و تا آخر روز مدام میگه نه!

ماهی‌ای که فکر می‌کنه بزرگترین موجود اقیانوس هست، توسط یه نهنگ خورده میشه.

داستان نخودهایت را بخور، داستانی است درباره ی اینکه نمی توان به اجبار کودکان را مجبور به میل کردن غذایی کرد که دوست ندارند و به جای آن می توان با دادن خوراکی های مورد علاقشان به آنها از میل کردن خوراکی با آنها لذت برد.

همه ی مردم شهر ادوینا رو دوست دارن به جز یه پسر کوچولو که مصممه به همه و به خود ادوینا ثابت کنه که دایناسورها منقرض شدن.

اگه همه قوانین رو بشکنن چی میشه؟ اونوقت دنیا رو هرج و مرج برمیداره.

قهرمان قصه مون افتخار میکنه که جثه اش اندازه ی یه جزیره بزرگه. اما اون احساس تنهایی هم میکنه، چون اقیانوس از اون هم بزرگتره.

یه جوجه تیغی کوچولو به یه خرده محبت نیاز داره. اما به خاطر تیغ های نوک تیزش، هر حیوونی که ازش میخواد بغلش کنه، دست رد به سینه اش میزنه.

پرل بارلی و چارلی پارسلی بهترین دوست های همدیگه ان. اما تقریباً از همه لحاظ با هم فرق دارن!

همه ی آدما شبیه هم نیستن. آدما میتونن تفاوت های زیادی داشته باشن. اما هیچ اشکالی نداره که آدم متفاوت باشه!

این داستان درباره ی پسربچه ای است که عادت دارد وسط حرف دیگران بپرد و صحبت آنها را قطع کند و متوجه نیست که این کار او باعث ناراحتی دیگران میشود . تا زمانی که دیگران هم صحبت او را قطع میکنند و بعد او عصبانی می شود و از این ناراحتی می آموزد که حرف دیگران را قطع نکند.

یک قورباغه که نمی‌خواد یه قورباغه باشه. و دوست داره حیوان‌های دیگه‌ای باشه. بعد به این نتیجه می‌رسه که نمی‌تونه طبیعتش رو عوض کنه.

ویلبر با بقیه ی موش های صحرایی برهنه ی گروهش فرق میکنه، چون اون لباس میپوشه و لباس پوشیدن رو دوست داره!

داستان بیتریس، دختری که هیچوقت اشتباه نمی‌کرد و به خاطر همین طرفداران زیادی داشت. یک روز وقتی در یک برنامه استعدادیابی شرکت کرده بود اشتباه بزرگی کرد. آن‌جا بود که بیتریس لذت اشتباه کردن را کشف کرد

داستان لوی کوچولو، که از شدت دستشویی داره می‌ترکه و یه دستشویی پیدا نمی‌کنه که کارشو بکنه!

مو طلایی که در جنگل قدم می‌زد، به خانه سه خرس میرسه. وقتی در میزنه میبینه کسی خونه نیست وارد خونه سه خرس میشه، صبحانه‌شون رو می‌خوره، رو صندلی‌شون می‌شینه، رو تخت‌خوابشون می‌خوابه و ...

کک خرس رو می گزد و خرس احساس خارش شدید می کند. اما موقعی که خرس کک را از دریا نجات می دهد آن ها با یک دیگر دوست می شوند.

اگر یک دایناسور داشتید چه کارهایی را می توانستید با آن انجام دهید؟ کاربردهای خانگی دایناسورها و کارهایی را که اصلا در انجام دادن آنها خوب نیستند را در این داستان خواهیم خواند.

مرغ قرمز کوچک با یک گربه، سگ و اردک در یک مزرعه زندگی می کند. وقتی که مرغ قرمز کوچک می خواهد کمی گندم بکارد، هیچ کس به او کمک نمی کند! اما اگر آن ها برای کمک کردن تلاشی نکنند، آیا چیزی از نان خوشمزه ای که با گندم پخته می شود نسیبشان می شود؟

نخود کوچولو شکلات دوست نداره، چون مجبوره هر شب برای شام شکلات بخوره. عوضش اسفناج، دسر مورد علاقه‌اشه.

تمساح زیر تخت خواب، خوابیدن یک پسر را به کاری خطرناک تبدیل می کند تا اینکه او تمساح را با طعمه به گاراژ فرستاد.

دنی عاشق دایناسورهاست! وقتی او یکی از آنها را در موزه می بیند می گوید "خیلی خوب بود اگر می شد با یک دایناسور بازی کرد". یک صدا جواب داد "و خیلی خوب بود اگر می شد با تو بازی کرد.". از اینجا بود که ماجراهای شگفت انگیز دنی و دایناسور شروع شد. برای دنی و هم بازی ماقبل تاریخی او ساده ترین کارهای روزانه مثل پیدا کردن جایی به اندازه کافی بزرگ برای پنهان شدن یک دایناسور در بازی قایم موشک هم به کاری فوق العاده تبدیل شد.

خاطرات روزمره یک کرم

یک روزِ فرگوس، پسر خوب ...

یه مجسمه شاهزاده که شمشیری از یاقوت و چشم‌هایی از زمرد داره، به کمک یه پرستو به همه کسایی که نیاز به کمک دارن، کمک می‌کنه

یه ملکه بدجنس یازده‌تا شاهزاده رو تبدیل به قو می‌کنه. پرنسس الیزا، با بافتن لباس‌هایی از گزنه، برادراش رو از شر طلسم خلاص می‌کنه

گوسفند مادر میره خرید و به بچه‌هاش میگه، در رو برای کسی باز نکنن. ولی بچه‌ها در رو برای گرگ باز می‌کنن

بندانگشتی یه دختر خیلی کوچولوست، که یه موش کور می‌خواد باهاش ازدواج کنه، ولی بندانگشتی دلش نمی‌خواد با اون ازدواج کنه. در نهایت بندانگشتی با شاه ازدواج می‌کنه و خوشبخت میشه ....

یه پرنسس زیبا به دنیا میاد و در اولین جشن تولدش، یه جادوگر بد اونو طلسم می‌کنه که وقتی بزرگ شد و انگشتش رو زخمی کرد، همه به خواب برن

جادوگر بدجنس شاهزاده رو جادو کرده و تبدیل به قورباغه کرده ولی قورباغه با دوست شدن با پرنسس دوباره تبدیل به شاهزاده میشه

ژپت دلش می‌خواد یه پسربچه داشته باشه، پس برای خودش یه پسربچه چوبی می‌سازه

دخترک کبریت‌ فروش که تو سرما کبریت می‌فروشه و از سرما می‌میره

یه روباه خیلی مکار و یه خرس که خیلی خوابش میاد راه میفتن تا یه خونه ی جدید برای خرس پیدا کنن.

یه روز خنک، ماوس و مینکا میرن بیرون تا بازی کنن.

وقتی دیوید توی دردسر میفته، هر بار یه بهونه ای برای رفتار خودش داره...

ببینیم بارش رگبار روی آدما و حیوونای ساکن توی یه خیابون شهری چه تأثیری میذاره.

امیلی خیلی دلش می‌خواست مثل بقیه دوستاش کسی رو داشته باشه که باهاش همه جا بره. پس یه آگهی داد و تقاضای چند تا خاله کرد. امیلی صاحب 18 تا خاله شد. ولی بعد یه مدت دید که خاله‌ها متفاوتن و دردسر ساز. پس اونها رو ترک کرد، ولی بعد یه مدت که دید خاله‌ها تنهان، دوباره برگشت پیششون.

چارلی دوست داره با هر وسیله‌ای که داره، همه چی بسازه.

لاری یه کتاب داره که تنها قانونش اینه که نباید دکمه رو فشار بدی. لاری دکمه رو فشار می‌ده، و اتفاقاتی میفته ....

چند تا حیوون که با هم زندگی می‌کنن، آماده می‌شن تا برن بخوابن

هر وقت دیوید میخواد کار بدی انجام بده، مامان دیوید میگه نه، دیوید! نه!

به نظر میاد آلیس کوچولو دنبال دردسر می گرده، اما خوشبختانه اون یه پریه. یه پری پاره وقت.

یه ماهی قرمزه که تنگ مخصوص خودش رو داره و برنامه ی زندگیش هم مشخصه. تا اینکه یه روز...

داستان درباره دختری است که به رنگ صورتی علاقه زیادی دارد و به همین دلیل در مدرسه مورد تمسخر قرارمیگیرد. و به همین دلیل احساس تنهایی میکند . اما یک روز در کلاس هنر با دختری آشنا می شود که او هم عاشق رنگ بنفش است.

پسرک پنگوئنی پیدا می کند که به نظر گمشده و تنها می رسد. پسرک خیلی دلش می خواهد که به او کمک کند و او را به خانه اش برساند. اما خیلی زود متوجه یک چیز شگفت انگیز می شود..

اگه پاهای اردکی یا شاخ گوزنی یا فواره ی نهنگ یا یه دم خیلی دراز داشتید، چه اتفاقی می افتاد؟

وقتی پنی از مدرسه به خانه می آید، آماده خواندن آوازش است. ولی بچه ها خوابند و مامان و بابا نگرانند که پنی آنها را بیدار کند. ولی آواز پنی آوازی زیباست. یک آواز عالی. و پنی خیلی دوست دارد که آنرا بخواند.

به سینما بردن یک موش، آسان به نظر می رسد، ولی این کار ساده تاثیرات جالبی به همراه خواهد داشت.

لیام خیلی دوست دارد که چیزی از طریق پست دریافت کند، بنابراین نامه ای به صندوق پستش می نویسد تا د عوض آن چیزی دریافت کند. صندوق پست برای لیام پیزهایی بیشتر از آنکه لیام انتظارش داشت را می فرستد. وقتیکه بسته های پستی زیاد می شود، لیام به این نتیجه میرسد که بهتر است آنها را با دیگران تقسیم کند.

دیوید آماده رفتن به مدرسه است و انرژی زیاد و شیطنت خود را به مدرسه می برد.

شگفت انگیز ترین وقت سال است. کامیون آبی کوچک با رساندن درخت های کریسمس به دوستانش، شادی را پخش می کند. آیا می توانید هر درخت سبز را از یک تا پنج و برعکس بشمارید؟ فراموش نکنید که یک درخت را برای آبی باقی بگذارید.

میکی کوچولو وقتِ چُرت زدنشه، و می‌خواد بخوابه. ولی دنبال یه چیز مناسب می‌گرده تا بتونه بغلش کنه و باهاش بخوابه.

داستان یک خانم مسن و یک مرد جوان گرسنه که از آن خانم تقاضای غذا می کند و او را با قرار دادن یک سنگ در آب جوش و تقاضای مواد غذایی دیگر به عنوان چاشنی برای تهیه سوپ سنگ فریب می دهد.

پِنی، یه دختر کوچولوئه که یه عروسک کادو گرفته. پنی، عروسکش رو خیلی دوست داره. ولی هر چقدر فکر می‌کنه، نمی‌تونه اسم مناسبی برای عروسکش پیدا کنه. عاقبت، همونطور که باباش گفته بود، اسم خود به خود به ذهن پنی رسید و تونست اسم قشنگی برای عروسکش انتخاب کنه.

باید بین انواع مختلف حیوانات، اشیا، خوردنی‌ها و همه چیز یه تصمیم گرفت، که ترجیح میدی کدوم یکی باشی. و این تصمیمات خیلی مهم‌اند و سخت.

یه سری از کارهای خوب که باید انجام بدیم -بله بله-، و یه سری از کارهایی که خوب نیستن، و نباید انجام بدیم -نه نه-.

بچه کوچولو از لحظه‌ای که رسید رئیس بود، و سعی داشت وضعیت را همانطور نگه دارد

سارا برای روز اول مدرسه نگران است و آقای هارتول سعی دارد او را قانع کند که دانش‌آموزان آنجا او را دوست خوا‌هند داشت.

باد یه تخمِ ریز رو همراه خودش میبره. تخمِ ریز و کوچولو همراه تخم‌های دیگه به پرواز از روی جاهای مختلف ادامه می‌دن. هر کدوم از تخم‌ها که ظاهراً قوی‌تر و بزرگتر از تخمِ ریز بودن، یه جوری از بین میرن. بعضی‌ها از گرما، بعضی‌ها از سرما، بعضی‌ها خوردن میشن و ... . ولی تخم کوچولو از همه‌ی این سختی‌ها نجات پیدا می‌کنه و رشد می‌کنه و تبدیل به بزرگترین و زیباترین گلِ روی زمین می‌شه.

فصل پاییزه و همه جا قهوه‌ای. این موقع از سال، وقتِ کاشتنِ تخم و دونه است. و بعد نوبتِ فصل بهار و رشد گیاه‌ها می‌شه.

نیکی از مادربزرگش، یه جفت دستکش می‌خواد که به سفیدیِ برف باشه. مادربزرگش مخالفت می‌کنه، چون می‌گه اگه بیفته تو برف نمی‌تونه پیداش کنه. ولی بالاخره دستکش‌هایی به سفیدی برف برای نیکی می‌بافه. نیکی یه لنگه از دستکشش رو گم می‌کنه. حیوون‌های جنگل برای گرم شدن دونه دونه میرن توش. بعد دیگه جایی تو دستکش نمی‌مونه و دستکش گشاد میشه. یه موش که رو دماغ خرس نشسته بود، باعث میشه خرس عطسه کنه و دستکش دربیاد و بره هوا. اینطوری نیکی دستکشش رو تو آسمون می‌بینه و پیداش می‌کنه.

پیتر از خواب بیدار می‌شه و می‌بینه کلی برف باریده، پس می‌ره بیرون و تنهایی کلی بازی می‌کنه و آدم برفی درست می‌کنه. با خودش چند تا گلوله برفی میذاره تو جیبش و میاره خونه ولی برف‌ها، تو جیبش آب می‌شن. فردای اون روز، بازم برف می‌باره و پیتر با دوستش میره برفی بازی.

پِنی موقع قدم زدن با رُز، تو حیاطِ خونه‌ی خانم گودوین یه تیله‌ی آبی و صاف و درخشان پیدا می‌کنه، و میذاره تو جیبش و میاره خونه. فکر تیله دست از سرش برنمی‌داره و پنی همش به تیله فکر می‌کنه. موقع خواب، خواب می‌بینه که خانم گودوین اومده و تیله‌اش رو می‌خواد. صبح که بیدار می‌شه، قبل صبحانه می‌بره تیله رو میذاره سر جاش. ولی خانم گودوین صداش می‌کنه و می‌گه که خودش تیله رو گذاشته بود اونجا تا کسی که ازش خوشش میاد، برش داره و تیله رو میده به پنی.

دایناسور از اینکه قدش، این همه بلنده ناراحته. به نظرش قد بلند بودن مشکلات زیادی داره. ولی بعد از اینکه جونِ یه مرد رو نجات میده، متوجه می‌شه که قد بلند بودن خیلی هم چیزِ خوبیه.

این داستان چیزهایی عاشقانه که والدین در هنگام نگاه کردن به کودکانشان به آنها فکر می کنند را بیان می کند.

پنج میمون کوچولو و مامان می خواهند ماشین جدیدی بخرند. پنج میمون کوچولو ماشین قدیمی خودشان را تمیز می کنند و رنگ می کنند تا مثل یک ماشین جدید بدرخشد. ولی چه کسی آن را می خرد؟ شاید آن میمون های باهوش بتوانند همسایه های تمساح خود را متقاعد کنند که چیزی که واقعاً به آن احتیاج دارند . . . یک ماشین است!

پنج میمون کوچولو می خاهند برای مادرشان یک کیک تولد بپزند. آنها می خواهند این کار را بدون بیدار کردن او انجام بدهند.

جک صاحب چند تا لوبیای سحرآمیز شده. یعنی وقتی اون لوبیاها توی حیاط خونه اش رشد کنن، چه اتفاقی می افته؟

یه روز نامادری هنسل و گرتل اونها رو میبره جنگل، و همونجا رهاشون میکنه. حالا چه اتفاقی برای اونها میفته؟

یه پری دریایی حاضره از زندگیش توی دریا بگذره تا روح انسانی به دست بیاره.

بعد از مرگ غیرمنتظره پدر سیندرلا، سیندرلای کم سن و سال مجبوره به هرچیزی که نامادری ظالم و خواهرخونده هاش میگن گوش بده.

یه پرنده ی کوچولو که به دلیل ظاهر متفاوتش همیشه از طرف اطرافیانش مورد آزار و اذیت قرار میگیره، بزرگ میشه و به یه قوی زیبا تبدیل میشه.

سه تا خوک از مواد مختلف خونه درست میکنن. یه گرگ با فوتش خونه ی دو تا خوک اول رو از جا میکنه، اما سومی...

چهار حیوون خونگی پیر، بعد از سالها کار کردن برای صاحب هاشون و مواجه شدن با بدرفتاری و ناسپاسی اونها، راهی شهر بریمن میشن.

همزمان که کشاورز براون داره خونه رو برای کریسمس آماده میکنه، اردک سعی میکنه ادای بابانوئل رو دربیاره. اما توی دودکش گیر میکنه، همینطور باقی حیوونایی که سعی میکنن بهش کمک کنن.

مرد زنجبیلی یه شیرینی زنجبیلی ه که از فر فرار میکنه و مجبور میشه از تمام موجوداتی که میخوان بگیرنش جلو بزنه!

یه پسر کوچولو منتظره که برادر یا خواهر کوچولوش از راه برسه.

با تنهاترین نهنگ همراه بشید و ببینید وقتی به دنبال خانواده اش اقیانوس رو جستجو میکنه، با چه موجوداتی مواجه میشه.

حشره کوچولوی قصه ی ما اونقدر زشته که پرنده ای رو که میخواسته بخوردش فراری میده.

یه فریاد بی غرض و کوچولوی یه دختر کوچولو، باعث میشه حیوونهای باغ وحش هرج و مرج درست کنن.

وقتی تدی به یه بستنی فروشی جدید سر میزنه، یه مرتبه به دنیای جادویی بستنی ها منتقل میشه که خودش پادشاه اونجاست و میتونه هرچقدر دلش بخواد بستنی بخوره.

اگه یه زرافه توی سوپتون پیدا کنین چی کار می کنین؟

امروز روز باشگاه حیوونهای خونگیه. اونجا پر از گربه و سگ و ماهیه، اما ورود فیل ها اکیداً ممنوعه.

وقتی مامان یه دختر کوچولو بهش میگه آماده شه که توی ساحل بازی کنه، منظورش بازی با قایق، فریزبی یا بیله. منظورش پیانو نیست.

آسکار و تیلی متوجه میشن که اگه با همدیگه بازی کنن، بودن توی زمین بازی خیلی بیشتر خوش میگذره.

یه پسر کوچولو با چند تا شخصیت جالب برخورد میکنه که اذیتش میکنن و دنبال یه جای امن میگرده.

یه میمون شیطون توی جنگل دردسر درست میکنه و هر کی ازش میپرسه میگه من که نیستم!

موشی داره از خونه ی پسرعموش برمیگرده خونه که با یه سری اتفاقات ناخوشایند روبرو میشه.

کلاه خرس گم شده است و او آنرا می خواهد. او از حیواناتی که می بیند صبورانه و محترمانه می پرسد که آیا آنرا دیده اند یا نه. همه حیوانات می گویند نه، بعضی ها توضیحات بیشتری هم می دهند. اما درست در زمانی که خرس در حال نا امید شدن است، یک گوزن سر می رسد و سوالی ساده می پرسد که جرقه ای در ذهن خرس به وجود می آورد.

در این داستان بامزه، یک تمساح عاشق هندوانه، نگران دانه ای است که قورت داده است.

یک جوجه پرنده در حالی که مادرش نیست، از تخم بیرون آمده است. او لانه اش را ترک می کند و شروع به جستجوی مادرش می کند و از هرکس که می بیند می پرسد "تو مادر من هستی"

کودکان در این داستان از ماجرای جستجوی مادر بچه خرس لذت می برند و با برخی از حیوانات بومی آمریکای شمالی که در ادامه داستان به ماجرا اضافه می شوند، آشنا می گردند.

روز شکرگزاریه و خانواده­ ی جیکِ کشاورز، می­خوان برای وعده ­ی غذاشون، بوقلمون بخورن. ولی بوقلمون یه ایده­ای داره. اون خودش رو به اسب، گاو، خوک، گوسفند و خروس تغییر قیافه میده تا جیک کشاورز نتونه بشناستش. ولی هر بار نقشه­ اش شکست می­خوره. آخر سر، ایده ­ی بهتری به ذهنش می­رسه. پیکِ پیتزا میشه و برای خانواده پیتزا می­بره. اونها هم پیتزا رو می­خورن و بوقلمون نجات پیدا میکنه.

یه شب، هاگلی یواشکی میره توی حموم آدما تا ببینه اونجا چه خبره.

گیلبرت و خانواده­ اش دارن میرن به ساحل. گیلبرت فراموش کرده لباس شناش رو با خودش بیاره. تو ساحل یه مایو پیدا می­کنه که روش نوشته "موج ­سوار". مایو کمی بزرگه ولی گیلبرت دوستش داره. گیلبرت با کمک پدرش موج ­سواری می­کنه. وقتی موج­ سواری می­کنه، احساس می­کنه یه چیزی نیست. مایوشه که تو آب شناور شده و مردم رو می­ترسونه.

پسر کوچولوی قصه ی ما بزرگ میشه و پیر میشه اما درخت بخشنده تا آخرین لحظه محبت و سخاوتش رو از اون دریغ نمیکنه.

نوح یه پسر عجیبیه که سرش میفته. تنها کاری هم که اون انجام میده اینه که شکایت می­کنه و غُر می­زنه. اون همه جا و به همه شکایت می­کنه. دکتر بهش می­گه باید یاد بگیره با این وضع زندگی کنه. بعد از مدتی نوح یاد می­گیره چطور با مشکلش کنار بیاد، و خوشحال­ترین شخص روی زمین میشه و هیچ چیز نمی­تونه جلوش رو بگیره.

خرس دوست نداشت کسی به دیدنش بیاد٫ همیشه همینطور بود٫ حتی روی در ورودی خونه اش هم نوشته بود - ورود مهمون ممنوع

دایناسور می­دونه، مدرسه جای خوبیه. دوستش دنی، خیلی اونجا رو دوست داره. پس دایناسور تصمیم می­گیره، بره و ببینه مدرسه چه شکلیه. اون میره کلاس دنی، الفبا، ریاضیات و کلی چیزای دیگه یاد می­گیره و همچنین یاد میده. آخرِ روز، هم­کلاس­های دنی یه هدیه میدن بهش و میره خونه.

مکس داره استراحت می­کنه ولی دلش می­خواد یه کاری انجام بده و بهش احتیاج داشته باشن. زنگ در می­زنه و خاله­ های مکس میان. اونها از مکس کارهای زیادی می­خوان و همش بهش احتیاج دارن. مکس از اینکه بهش نیاز دارن لذت می­بره، ولی بعد از مدتی خسته می­شه. بالاخره وقتی خال ه­ها میرن، مکس می­تونه استراحت کنه.

هری یه سگ سفید با خال­ه ای سیاهه. هری حموم کردن رو دوست نداره. یه روز از خونه فرار می­کنه و میره بیرون بازی می­کنه، و خیلی خیلی کثیف می­شه. وقتی برمی­گرده خونه، خانواد ه­اش نمی ­شناسنش. تا اینکه حمومش می­کنن و متوجه می­شن، هریه.

پنج داستان کوتاه درباره ی دو دوست صمیمی.

توی جنگل فیل کوچولویی بود که اسمش ببار بود و ماجراهای زیادی براش اتفاق افتاد.

توی این داستان، قهرمان کوچولو چیزایی رو که درباره ی همسایه و جاهای مهم شهرش میدونه باهامون درمیون میذاره.

گاو، گوزن و اسب همه شون عین موریس چهار تا پا و یه دم دارن. اما هیچکدومشون موس -گوزن شمالی- نیستن.

شبه. یه بچه تو خونشه. و اگه ماه می تونست حرف بزنه، درباره ی خیلی چیزا می گفت ....

مکس لباس گرگیش رو می پوشه و شیطنت می کنه. مامانش بهش می گه وحشی! اون شب، اتاق مکس به یه دنیای دیگه تبدیل میشه، جایی که وحشی ها زندگی می کنن. اون وحشی ها رو رام می کنه و پادشاهشون میشه. ولی وقتی تنهاست، دلش می خواد جایی باشه که یکی خیلی دوستش داره. پس دوباره برمیگرده به اتاقش. جایی که شامش اونجاست و هنوز گرمه.

مادلین یه دختر کوچولوئه. اون با دخترهای دیگه زندگی می کنه. اون از هیچ چیز نمی ترسه. یه شب، مدالین شروع به گریه می کنه. دکتر میاد و می گه آپاندیسشه. اونها میبرنش بیمارستان و آپاندیسش رو در میارن. دخترهای دیگه، به ملاقاتش میرن. ولی وقتی اسباب بازی ها و شکلات هاش رو می بینن، اونها هم می خوان که آپاندیسشون رو در بیارن.

دو تا بچه درباره ی اینکه بادکنک کدوم یکی بهترینه با هم دعوا می کنن.

بچه لاما می خواد بخوابه. ولی وقتی مامانش برای انجام کاری میره طبقه پایین، بچه لاما شروع به داد و بیداد می کنه و مامانش رو می خواد. وقتی مامانش میاد طبقه ی بالا پیشش، بهش می گه گاهی اوقات مامان ها سرشون شلوغه و کار دارن. نیازی به این همه قیل و قال نیست و باید صبور باشی.

گاوها یه دستگاه تایپ گیر آوردن. تمام روز تایپ می کنن. اونها از کشاورز چند تا پتوی برقی می خوان. ولی کشاورز قبول نمی کنه پتو بده بهشون. پس، گاوها و مرغ ها اعتصاب می کنن. کشاورز هم نمی دونه چطور بدون شیر و تخم مرغ مزرعه رو اداره کنه. بنابراین، پیشنهاد گاوها رو قبول می کنه و دستگاه تایپ رو با پتو برقی تعویض می کنه. ولی اینبار دستگاه تایپ میفته دست اردک ها...

سم و سید شروع به آواز خوندن می کنن. ولی سید بس نمی کنه. سم چیکار می تونه بکنه وقتی ترانه ی سید خیلی بلنده؟

گربه ی کوچولو گم شده. همه ی حیوون ها و همه ی آدم ها می گن، "کیشّه گربه!" گربه میره و میره تا اینکه به خونه میرسه.

آلیور همیشه دلش میخواسته یه فیل رقاص بشه، اما وقتی می فهمه سیرک دیگه فیل لازم نداره باید چیکار کنه؟

تو این داستان با صدای خاص هر کدوم از حیوونهای باغ وحش آشنا میشیم.

توی این داستان ماجرای یه کرم ابریشم خیلی گرسنه رو میخونیم که کلی خوراکی جور واجور میخوره.

این داستان ماجراهای پیتر رو روایت میکنه که یه خرگوش شیطون و حرف گوش نکنه.

ماه کامل شده و توی خونه ی در حال چرت زدن، همه بی قرارن!

مهربون بودن آسونه، اما اینکه بدونی چطوری باید مهربون باشی یه موضوع دیگه است.

بعضیا فکر میکنن تنها یه راه برای شیر بودن وجود داره، اما لئونارد نظر دیگه ای داره.

خرس چیزایی برای تقسیم کردن داره. ولی آیا همشون رو با دیگران تقسیم می کنه؟

همه توی کاستلویل برای بخصوص ترین روز سال هیجان دارن روز هدیه! شاید هیولای عشق یه ایده ای برای بهترین هدیه ی ممکن داشته باشه- هدیه ای که از ته دلش میاد.

مهم نیست چه اتفاقی بیفته، پدر و مادرها همیشه بچه هاشون رو دوست دارن.

یه نامه ی عاشقانه برای دختر کوچولوهای زندگیتون که بهشون یادآوری میکنه که قدرتمند و قوی هستن و جایگاه ارزشمندی توی دنیا دارن

بین تمام بچه هایی که میتونستن به دنیا بیان، تو بچه ای هستی که مخصوص من ساخته شده.

بیکل زمان زیادی منتظر می ماند تا کودکی او را تصور کند و به او یک اسم مخصوص بدهد، و سرانجام کار غیر قابل تصور را انجام می دهد. او در دنیای واقعی به دنبال دوستش می گردد.

فقط یه سیب سرسخت و محکم میتونه جلوی قلدرها وایسه.

این داستان جالب نشان می دهد که اگر برای یک خوک مهمانی بگیری، اتفاقات بامزه ای می افتد.

بعد از اینکه یک پسربچه دست و دلباز به یک گوزن گرسنه یک شیرینی مافین می دهد، گوزن چیزهای بیشتر و بیشتری می خواهد!

دیوید منتظر کریسسمه. دیوید یه کمی شیطونه و همه تو کریسمس می گن، نه دیوید!

چارلز می خواد درخت آرزوها رو پیدا کنه. برادر و خواهرش می گن همچین چیزی وجود نداره ولی اون باور داره که همچین چیزی وجود داره.

این پنج تا پنگوئن رو که دارن برای بهترین جشن کریسمس آماده می شن، بشمارید.

ترکسی و پدرش میرن به مغازه ی شستشوی خودکار. ترکسی به پدرش کمک می کنه و لباس ها رو میزارن تو ماشین. ولی تو راه خونه، ترکسی شروع می کنه به گریه و زاری و چیزایی می گه. پدرش متوجه حرف هاش نمیشه.

قلب ها می تونن احساست زیادی داشته باشن. بعضی روزها شادن و بعضی روزها غمگین. بعضی روزها امیدوار و بعضی روزها ناامید. بعضی روزها ، احساساتشون بلنده و بعضی روزها، احساساتشون آروم و بی صداست ...

اولین ماه کاملی بود که گربه کوچولو میدید، تو آسمون قرص ماه رو دید و فکر کرد که یه کاسه شیره. پس هر کاری کرد تا بهش برسه ولی موفق نشد. آخر سر که خسته و خیس و گرسنه برگشت خونه، دید یه کاسه شیر منتظرشه.

جویِ عالی تو خونه اش دیسکو پارتی داره. سگ ها دارن میان و جای کمتری برای جو می مونه. ولی جو ناراحت نیست.

میکی یه صدا از آشپزخونه ی شب می شنوه و میفته اون پایین. آشپزها اون رو به جای شیر با خمیر مخلوط می کنن. ولی میکی میگه، من شیر نیستم و پرواز می کنه تا کمی شیر بیاره. بعد اون شیر رو از بالا تو خمیر میریزه و آشپزها کیک رو میپزن. به همین علته که ما صبح ها کیک داریم.

سگ ها کارهای روزمره شون رو اینطور انجام میدن.

حیوون ها دارن برای مهمونی آماده میشن. جوجه کوچولوها، اینجا و اونجا قایم شدن. همه متظر غذان. آخر سر یه مهمونی بزرگه و جوجه ها از تو کیک می پرن بیرون. یه سورپرایز بزرگه!

جویِ عالی یه قوطی بستنی داره. بعد دایناسورها یکی یکی میان تو اتاقش. جو هم بستنیش رو با اونها تقسیم می کنه و همه با هم آواز می خونن. ولی وقتی بستنی تموم میشه، قوطی بستنی رو تبدیل به طبل می کنن و باز هم می خونن و می رقصن.

سمور دریایی با نگهدارنده ی سمور دریایی و دوستش عروسک خرسی زندگی می کنه. سمور دریایی نمی-خواد نگهدارنده ی سمور دریایی بره سر کار و هر کاری می کنه تا مانع رفتنش بشه. ولی موفق نمیشه. بنابراین تصمیم میگیره کسب و کار خودش رو با عروسک خرسی راه بندازه رستوران تُست. ولی کارها درست پیش نمیره و رستوران بسته میشه. سمور دریایی فکر می کنه همش تقصیر عروسک خرسیه. ولی عروسک خرسی نیست، رفته! سمور دریایی، همه ی شب رو دنبال عروسک خرسی می گرده و بالاخره پیداش می کنه.

مکس می خواد بخوابه. میره تا به همه شب بخیر بگه. ولی مکس، ماه رو نمی بینه تا بهش شب بخیر بگه. پس از خونه میاد بیرون و میره بالاترین جاها. ولی باز هم ماه دیده نمیشه. در نهایت، باد صدای مکس رو می شنوه و ابرها رو کنار میزنه و مکس ماه رو می بینه و بهش شب بخیر می گه. ماه بهش می گه، من صدای تو رو از خونه می شنوم که بهم شب بخیر می گی. نیاز نیست برای شب بخیر گفتن بیای بیرون.

حیوون ها می خوان یه فیلم درباره ی گوزن شمالی بسازن. ولی گوزن شمالیِ بازیگر می خواد یه فضانورد باشه. کارگردان می گه، گوزن شمالی نمی تونه فضانورد باشه، و باید مثل یه گوزن شمالی تو جنگل عمل کنه. بعد از کلی تلاش، میرن به فضا و فیلمِ یه فضانورد رو می سازن.

اردک یه فکری داره. می خواد دوچرخه سواری کنه. دوچرخه رو بر میداره و از کنار حیوون ها رد میشه و بهشون سلام می کنه. هر کدوم از اونها یه فکری دربارش دارن. ولی وقتی یه دسته بچه، میرن تو یه خونه و دوچرخه هاشون رو کنار خونه پارک می کنن، حیوون ها دوچرخه ها رو بر میدارن و دور حیات طویله، دوچرخه سواری می کنن و کلی خوش می گذرونن.

خرس یه دندون لق داره. اول بابتش ناراحته. ولی به جای دندون کهنه، یه دونه تازه در میاد. همه ی حیوون ها دونه دونه امتحان می کنن تا دندون لق رو در بیارن ولی موفق نمی شن. نهایتاً خرس با زبونش امتحان می کنه و دندون لق در میاد. شب با دندونش کنار سرش می خوابه. یه پری میاد تو و کمی تمشک میذاره اونجا. صبح که با دوستاش می خوان صبحانه بخورن، خرس یه چیزی لق تو دهنش حس می کنه!

یه پنگوئن کوچولو سکسکه می گیره، هر کاری می کنه، سکسکه اش خوب نمیشه. دوستش یه ایده ای داره. باید بترسه. بعد از چند بار امتحان کردن، دوستش فرانکلین می ترسوندش و خوب میشه. ولی با یه ساندویچ تاکوی فلفلی جشن می گیره و ...

پلام یه سگ کوچولوئه که با اِما و روپرت زندگی می کنه. عشق مورد علاقه ترین چیزشه. گاهی وقت ها فراموش می کنه دختر خوبی باشه و شیطنت می کنه. ولی مهم نیست که چیکار می کنه، خانواده اش همیشه دوستش دارن. و اون سعی می کنه یادش بمونه که دختر خوبی باشه.

هیولای عشق از تعطیلات برگشته و یه جعبه شکلات جلو در خونش دیده. اول می خواد شکلات ها رو با دوستاش تقسیم کنه ولی بعد تصمیم می گیره همش رو خودش بخوره. نهایتاً، نمی تونه همه رو خودش بخوره و میره تا دوستاش رو پیدا کنه و با اونها تقسیم کنه. ولی متوجه میشه که دوستاش اون شکلات رو براش نگه داشته بودن.

تکی یه پرنده ی عجیب و غریبه که با دوستاش تو یه سرزمین خوب و یخی زندگی می کنه. دوستاش خیلی مودبانه با هم حال و احوال می کنن ولی تکی با سیلی میزد پشتشون و اونطور حال و احوال میکرد. اون آوازهای عجیب و غریب می خوند. یه روز شکارچی های سخت و خشن برای شکارشون اومدن. همه به جز تکی قایم شدن. اون به روش عجیب و غریب خودش آواز خوند و شیرجه زد و قدم زد و شکارچی ها نتونستن تحمل کنن و فرار کردن و رفتن.

اگر به یک خوک یک پنکیک بدهی، هر کدام از خواسته هایش به خواسته دیگری تبدیل می شوند.

اگر به یک موش یک کوکی بدهی، او چیزهای دیگری مثل شیر، نی، دستمال و . . . می خواهد. بنابراین بعد از اینکه به او کوکی دادی باید دیگر نیازهایش را هم برطرف کنی.

میپل و ویلو عاشق زمستان هستند و حالا اولین درخت واقعی کریسمس خودشان را خواهند داشت. قرار است که این کریسمس، بهترین کریسمسی که تا به حال داشته اند باشد! بعد از پیدا کردن درخت مناسب حالا وقت تزئین کردن آن است. ولی هر بار که میپل به درخت نزدیک می شود، شروع به عطسه کردن می کند. آیا او واقعاً به درخت کریسمس حساسیت دارد؟ و اگر اینطور است، دخترها چه راهی را برای اینکه این کریسمس بهترین کریسمس عمرشان باشد پیدا می کنند؟

وقتی مادر یه پسر کوچولو حاضر میشه براش یه سگ بخره، سگ هم خودش یه حیوون خونگی میخواد که مال خود خودش باشه.

سایمن بیمار یاد میگیره که توی فصل سرما و سرماخوردگی به مسائل بهداشتی و سلامتیش توجه کنه.

یه پسر کوچولو یه ماهی قرمز هدیه میگیره که اسمش نورمنه، اما نورمن اون حیوون خونگی ای نیست که پسر کوچولو دلش میخواد.

مکسین دنبال یه مادر جدید میگرده... و متوجه میشه که بهترین مادر همون مادریه که کل این مدت همراهش بوده.

بین یه دسته ماهی قرمز، یه ماهی سیاه کوچولو راهی پیدا میکنه تا از اونها در مقابل دشمنان ذاتیشون محافظت کنه.

پاگ یک سگ شاد است. او حیاط، کاسه و تختخواب راحت خودش را دارد. تا وقتی که سر و کله پیگ پیدا می شود. پیگ از کاسه پاگ غذا می خورد، مزاحم کار کردن پاگ می شود و از همه بدتر، در تخت خواب پاگ می خوابد. آیا پاگ و پیگ یاد می گیرند که دو دوست خوب باشند؟

امیلی توی حوض خونه شون یه نهنگ پیدا میکنه و شروع میکنه به نامه نوشتن به معلمش تا درباره ی نهنگ ها ازش سؤال کنه.

وقتی دایناسورها غذا میخورن، چه کارایی انجام میدن؟

توی این داستان، الفی متوجه میشه که بهترین راه برای گرفتن یه شیرینی خوشمزه چیه!

چارلی یه پرنده ی بی بال از پنج تا پرنده ی تازه متولد شده است. هر کدوم از برادر و خواهرهاش شخصیت و روحیه ی مختلفی دارن. تو یه روز طوفانی و دلگیر خانواده ی چارلی پرواز کردن و رفتن. و چارلی تنها موند. بعد یه دسته پرنده ی نامهربون اومدن و اون رو به خاطر بال نداشته اش مسخره کردن. چارلی سعی کرد پرواز کنه ولی نتونست انجامش بده. چارلی ناراحت بود و شروع کرد به آواز خوندن. آوازش به قدری زیبا بود که قلب همه ی حیوون ها رو پر از عشق و خنده کرد. چارلی می تونست با بال های آوازش پرواز کنه. ما هم می تونیم وقتی کاری رو که دوست داریم انجام می دیم، پرواز کنیم.

کیت از مامانش می پرسه که چی باعث شده پدرش انقدر خاص باشه. مامانش بهش همه ی کارهایی که پدرش براش انجام داده رو توضیح میده. اینکه تو تمام مراحل زندگیش کنارش بوده و هواش رو داشته و حمایتش کرده، و خیلی چیزها یادش داده. و همه ی لحظات زندگیش رو باهاش تقسیم کرده. به همین علته که پدرش خیلی خاصه.

این کتاب درباره ی مربعه. مربع هر روز از یه کپه سنگ زیر زمین یه بلوک سنگی برمیداره و اون رو میاره و روی یه کپه سنگ روی زمین قرار میده.

این داستان درباره ی یه تخمه ی بده. یه تخمه ی خیلی بد. چقدر بد؟ واقعاً میخواین بدونین؟

داستانی دلگرمی بخش درباره ی رابطه ی خاص بین یک پدر و دختر.

مامان سم و ویکتوریا براشون بیسکویت پخته بود. ولی وقتی می خواستن بیسکویت ها رو بخورن زنگ در زده شد و دوستاشون بودن. سم و ویکتوریا بیسکویت ها رو باهاشون تقسیم کردن. ولی قبل از اینکه بتونن بیسکویت ها رو بخورن، زنگ در دوباره زده شد. دوستای دیگشون بودن و بیسکویت ها رو با اونها هم تقسیم کردن. بعد از مدتی، دوستای دیگه ای هم اومدن تا بیسکویت ها رو سهیم بشن. ولی خوشبختانه مامان بزرگ با یه سینی بزرگ بیسکویت اومد تو ...

زمستونه و برف می باره. هر کدوم از حیوون ها برای زمستون یه برنامه ای داره. بعضی به خواب میرن، بعضی به جنوب مهاجرت می کنن و بعضی سفید میشن و ...

شرح دادن همه ی دنیا و همه ی چیزهایی که توشه.

رابی همیشه یکی دیگه می خواد ولی وقتی یه گلوله بستنی اضافی می خواد، همه ی بستنیش میریزه و دیگه چیزی براش نمی مونه. پس یاد می گیره از هر چیزی فقط یکی بخواد.

در جنگل دوستان زیادی وجود دارند. بعضی ها بزرگند و بقیه کوچکند. بعضی ها در ارتفاع زیاد پرواز می کنند و بعضی ها در ارتفاع کم. بعضی ها سریعند و بقیه به آرامی حرکت می کنند. دنیا پر از چیزهای متضاد است ولی این چیزهای متضاد می توانند به درستی در کنار هم قرار بگیرند.

با مثلث آشنا بشید. اون میخواد به دوستش مربع حقه بزنه، یا شاید هم اینطور فکر میکنه...

همه ی بچه ها از مادرهاشون یاد می گیرن چطور پرواز کن، با بال هاشون شنا کنن، بخزن، بلولن و ...

پرنسس کوچولو وقتی چیزی رو می خواد نمیگه لطفاً. ولی یاد می گیره وقتی به چیزی نیاز داره و می خواد بگه لطفاً.

بچه هایی که از تخت خواب بیرون نمی روند، با خواندن این داستان شاد دست می زنند، پایکوبی می کنند، بدنشان را تکان می دهند و شادی می کنند .

توی این داستان، یه پسربچه با اولین شانس زندگیش برخورد میکنه و چون نمیدونه باید چیکار کنه، میذاره از دستش بره.

دوچرخه، ماشین، قایق، کشتی، قطار و حتی خرس، همشون خیلی باحالن که سوارشون بشی. ولی بهترینشون اتوبوسه.

یدک کش کوچولو به همه ی قایق های تو بندرگاه شامل بلندترین، بزرگ ترین و سریع ترن کمک می کنه. اونها هم وقتی اون خسته میشه، بغلش می کنن و می خوابوننش.

پدر ساکورا یه شغل جدید توی آمریکا پیدا میکنه، برای همین اون و پدر و مادرش از ژاپن نقل مکان میکنن.

امروز بهترین روز ساله. برای اینکه می تونی هر کاری بکنی و هر چی بخوای. جواب بله است.

آملیای غاز صبح از خواب بیدار می شه، میره به دریاچه، به زنبورها و پرنده ها صبح بخیر می گه، و با قورباغه بازی می کنه. آخر روز، باید بره خونه شون. پس به همه شب بخیر می گه و میره خونشون.

من وقتی می فهمم پاییز شده که... صدای خش خش برگ ها رو از پشت پنجره ام میشنوم... که دعوتم میکنن که برم و بازی کنم.

اندرو یه پسر کوچیکه که دیابت نوع 1 داره. وقتی شروع کرد به خوردن مقدار زیادی آب و همیشه احساس ضعف و خستگی کرد متوجه این موضوع شد. اون مجبوره هر روز تزریق داشته باشه و مواظب حالش باشه که چطور احساس می کنه. اون می تونه با دوستاش بازی کنه و بعد از تزریق انسولین هر غذایی رو که دوست داره بخوره. با این حال، اون خیلی قویه و به بزرگ شدن و تو آینده یه پدر خوب شدن ادامه میده.

خانم کوچولو قراره خواهر بزرگ بشه. اون مواظب برادر کوچیکشه. ازش حمایت می¬کنه. باهاش بازی می-کنه. برای همیشه دوستش داره. اون بهترین خواهر بزرگ دنیاست.

عشق من به تو بزرگ تر از هر چیزیه

تمام طول شب رو برف باریده و صبح همه جا سفیده. همه ی حیوون ها و بچه ها می خوان بازی کنن. ولی وقتی شب میشه همه باید برن خونه هاشون

در این داستان ماجرای بندبازی رو میخونیم که در جستجوی تماشاگرای جدید سیرک رو ترک میکنه.

شب پیش از کریسمس شعری مشهور از کلمنت سی مور است. این شعر تاثیر زیادی بر سنت هدیه دادن در کریسمس داشته است. قبل از اینکه این شعر به محبوبیتی گسترده برسد، تصور آمریکایی ها از بابانوئل و دیگر مهمانان کریسمس تفاوت های قابل توجهی داشت.

یه روز برفیه. خرس و خرگوش عاشق برفن. اونها بیرون تو برفن و بازی می¬کنن.

یه دختر کوچولو برای کریسمس از بابا نوئل اسب آبی می خواد که پارسال تابستون تو باغ وحش دیده. هیچ چیز دیگه ای نمی خواد. فقط یه اسب آبی می خواد.

همه می دانند که روز شکرگزاری برای تشکر کردن است. سوال اینجاست که باید از کجا شروع کرد؟ از بوقلمون روی میز تا آغوش گرفتن های گرم، زندگی پر از چیزهای کوچک و لذت های بزرگتر است. جولی مارکس بچه ها و بزرگترها را به یاد جزئیات کوچکی که هر روز را لذت بخش می کنند می اندازد.

امروز اولین روز کاری کامیون مخلوط کن سیمان است و او نمی خواهد که اشتباهی بکند. چطور می تواند به بقیه ماشین های محل ساخت و ساز کمک کند؟ البته که با قاطی کردن مقداری سیمان سفید پودری!

یه روز پاییزی، مادر یه پسربچه که همه اش پای تلویزیونه بهش دستور میده که بره بیرون خونه و بازی کنه.

یونیفرم! نشان! بی سیم! مأمورای پلیس آماده به خدمتن!

این داستان در مورد نگهداری مناسب کتاب ها است. ما باید از کتابهایمان به خوبی نگهداری کنیم.

پیپ به بادکنک قرمز بزرگش خیلی افتخار می کند. ولی وقتی بادکنش را ول می کند و بادکنک میترکد، دل شکسته می شود. خوشبختانه، پوزی فکر خیلی هوشمندانه ای برای خوشحال کردن دوستش دارد و طولی نمی کشد که آنها دوباره باهم خوش می گذرانند.

یک دختر بچه با ما در مورد رسم روزانه چایی خوردن با پدربزرگش که در آن با کمک کامپیوترهایشان آواز می خوانند، می خندند، و فنجان های چای خود را به هم می زنند صحبت می کند.

یعنی بچه گربه میتونه قبل از اینکه زیر بارون موش آبکشیده بشه خودش رو به خونه برسونه؟

اولین سالِ روباه کوچولوئه. مامانش بهش کمک می کنه تا دنیای وحش رو کشف کنه. ولی بعد از یک سال دیگه وقتشه که روباه کوچولو تنهایی اطرافش رو کشف کنه. ولی مامانش رو همیشه می تونه تو لونه-شون پیدا کنه.

وقتی که یک دختربچه از اینکه قرار است در اولین روز مدرسه از مادرش جدا شود نگران می گردد، به تخیلاتش پر و بال می دهد و روزی را تصور می کند که مادرش در جیب او قرار گرفته است.

پدر انا هر شب ازش می خواد اولین صفحه از داستان رو بخونه ولی انا می گه هنوز نمی تونه. شب وقتی به خواب میره خودِ بزرگترش رو می بینه که یه بخش فنی از یه شرکت رو مدیریت می کنه. اول نمی-شناسدش ولی بعد خودِ بزرگترش خودش رو معرفی می کنه. خودِ بزرگترش بهش می گه اگه بخواد می تونه تو آینده اون بشه. می تونه هر کاری رو انجام بده فقط زمانی رو که خود بزرگترش داشته رو هنوز نداره. وقتی از خواب بیدار میشه به پدرش میگه که می خواد اولین صفحه کتاب رو بخونه و سعیش رو بکنه.

بهترین چیز آموزشگاه پرواز این است که هواپیمای کوچک نوشتن در آسمان را یاد می گیرد! او عاشق تمرین کمان زدن است! او شیرجه زدن را دوست دارد! ولی همه چیز این قدر آسان و سرگرم کننده نیست. او از تمرین حلقه زدن بیزار است. حلقه زدن باعث می شود که سرگیجه بگیرد. در این داستان که در مورد رویاهای بزرگ است، ببینید که چه چیزی باعث می شود که هواپیمای کوچک نوشتن را یاد بگیرد.

وقتی که بورانی عظیم شهر را در بر می گیرد، تنها یک ابر قهرمان است که توانایی نجات شهر را دارد. ولی این قهرمان اسرار آمیز چه کسی است؟

تابستون رو تشریح می کنه و اینکه چه اتفاقاتی تو تابستون میفته و تابستون چقدر با حاله.

اولین تابستونِ موشه. اون با دوستش مینکا میره تا اطرافش رو کشف کنه. درباره ی هر چیزی که تو اطرافش می بینه از دوستش سوال می پرسه و مینکا هم بهش توضیح میده که چی هستن.

یه گله گوسفند نگون بخت سوار جیپ توی دشت و صحرا میگردن.

وقت شب بخیر گفتنه پس همراه من بیاین و دستورالعمل موقع خوابم رو بشنوین.

روزی یه پسری با قلب رنگین کمانی بود که تو شهر خاکستری زندگی می کرد. مردم شهر تو ترس زندگی می کردن و از همه ی رنگ ها به غیر از مشکی و خاکستری می ترسیدن. ولی پسره به همه چی دست زد و رنگ همه چیز رو عوض کرد. بنابراین رنگ های مشکی و خاکستری شهر رو ترک کردن و رنگ های روشن و درخشان اومدن به شهر. و همه به خاطر قلب پسره خوشحال شدن.

فیل مادر به خوبی با بچه اش و اخلاقیاتش آشناست، پس هر چیزی هم که بگه...

بع بع گوسفند سیاه، پشم داری؟ بله خانم، بله خانم، سه کیسه ی پر.

پسربچه ای از توانایی خواندن که تازه آنرا بدست آورده است هیجان زده است و می خواهد یک کتاب را با صدای بلند برای عضوی از خانواده اش بخواند. او کل خانه و حیاط را به دنبال کسی که به خواندنش گوش دهد می گردد ولی سر همه شلوغ است. ولی درست زمانی که می خواهد دست از تلاش بردارد، خانواده اش به او ملحق می شوند.

گربه کوچولو بغل کردن رو خیلی دوست داره. ولی بیشتر از همه کی رو دوست داره بغل کنه؟ یه نفر خیلی خاص ... برادر کوچولوش!

یه خرس کوچولو یه کرم صد پا می بینه که داره برای خودش پیله درست می کنه تا مدتی اون تو بمونه. خرس همش نگرانشه و همش بهش سر می زنه تا ببینه اونجاست و جاش امنه یا نه. یه روز خرس پیله رو خالی پیدا می کنه و نگران میشه که نکنه صدپا رو دیگه نبینه. بعد یه پروانه ی ابریشمی از کنارش پرواز می کنه و می گه، نگران نباش خرس. من درست همین جام!

یه خانواده بود که با بچه هاشون زندگی میکردن. اونها یه حیاط خلوت قشنگ داشتن که بچه ها توش بازی میکردن. و همه خوشحال بودن، همینطور حیاط خلوت هم. ولی سالها سپری شدن و بچه ها بزرگ شدن و رفتن تا برای خودشون زندگی کنن. حیاط خلوت ناراحت بود که کسی نمونده تا اونجا بازی کنه. ولی سرحال موند و رشد کرد. تا اینکه اعضای خانواده دوباره برگشتن با بچه های جدید. و همه خوشحال بودن و همه با خوشحالی تو حیاط خلوت سرسبز بازی کردن.

ماهی کوچولو دوست های ماهی از هر نوعی داره. ولی یکی از ماهی ها رو بیشتر از بقیه دوست داره و اون مادرشه ...

وقتشه که مایکل لباس بپوشه. اون با کمک سگش، مگی لباس هایی رو که باید بپوشه رو انتخاب می کنه.

سم از خواب بیدار شده و به این نتیجه رسیده که اونقدر بزرگ شده که خودش لباس هاش رو بپوشه.

در این ماجراجویی قایم موشکی با بانی خرگوش همراه شوید و دالی بازی کنید.

باباها با هم فرق دارن و چیزهای متفاوتی رودوست دارن. ولی همه ی اونها دوست دارن تو رو ببوسن و بغلت کنن، وقتی خوابی نگاهت کنن و می خوان اونی باشی که می خوای.

شبی که به دنیا اومدی، ماه لبخند زد و خرس های قطبی تا صبح رقصیدن. برای اینکه دنیا هرگز کسی مثل تو رو به خودش ندیده و تو خیلی خاصی.

گاو و خوک به موش کمک می کنند که سوپ درست کند ولی خوک سعی می کند چیزهایی غیرمعمول را به سوپ اضافه کند. اگرچه انتخاب های او در ابتدا مضحک به نظر می رسند ولی در انتها به درد آنها می خورند.

آرنولد یه گوزن شمالی رؤیاپردازه و بزرگترین آرزوش اینه که یه گنجینه ی مدفون پیدا کنه.

یه پنگوئن کوچولو رفت به مدرسه ی پرواز تا یاد بگیره چطور پرواز کنه. ولی معلم ها گفتن پنگوئن ها برای پرواز ساخته نشدن. پنگوئن کوچولو قبول نکرد چون حس می کرد روحش، روح عقابه. ولی نتونست پرواز کنه و ناراحت شد. معلم هاش کمکش کردن تا پرواز کنه و به آرزوش برسه.

مامان ها با هم فرق دارن و چیزهای متفاوتی رو دوست دارن. ولی همه ی اونها دوست دارن تو رو ببوسن و بغلت کنن، وقتی خوابی نگاهت کنن و می خوان اونی باشی که می خوای.

دراین داستان پرحرارت یک پسر و پدرش برای سورتمه سواری در یک شب زمستانی به بیرون خانه می روند.

وقتی پدر یا مادر بچه ای جایی میرن چطور میشه اون بچه رو آروم کرد؟

کلوین یه سگ کوچولوئه. گلوریا قراره باهاشون زندگی کنه، کسی از کلوین نپرسیده که می خواد یا نه. گلوریا از تو کاسه ی کلوین می خوره، تو سبدش می خوابه، و دیگه هیچ کس به کلوین محل نمیذاره بنابراین کلوین دوستش نداره. ولی جفری هم قراره با اونها زندگی کنه. حالا کلوین و گلوریا چیزی دارن که درموردش هم فکرن، هیچ کدومشون جفری رو دوست ندارن.

اولین بهار موشه. موش با مامانش رفته بیرون بازی کنه. درباره ی چیزایی که اطراف پیدا می کنه از مامانش می پرسه و مامانش بهش میگه چی هستن.

بهترین هدیه برای روز پدر چی میتونه باشه؟

این داستان عشق بی قید و شرط والدین نسبت به فرزاندنشون رو به شکل یک پرسش و پاسخ ساده به نمایش میگذاره.

سه بچه گربه ی کوچولو، دستکش هاشون رو گم کردن و شروع کردن به گریه کردن.

یه گربه ی سرحال توی آغل میگرده و از حیوانات مادر درباره ی بچه هاشون سؤال میکنه و به این ترتیب خواننده ها رو با اعداد و رنگ ها آشنا میکنه.

برای اینکه به استقبال آب و هوای زمستون بریم باید چندین لایه لباس بپوشیم.

بیلی یه خرگوش کوچولوئه. برادر و خواهرش قرار به اردو برن ولی اون می مونه خونه. چون برای به اردو رفتن خیلی کوچولوئه. فکر می کنه اصلاً عادلانه نیست و ناراحته. ولی مامانش میگه می تونه همه ی کارهایی که تو اردو می کنن رو تو خونه انجام بده. پس هات داگ می خوره، تو چادر می مونه، شنا و ماهی-گیری می کنه و ...

وقتی از کسی که دوستش داریم خداحافظی می کنیم، ممکنه ناراحت و عصبانی باشیم و برای مدتی افسرده بشیم. ولی باید روزهای خوبی رو که با هم گذروندیم رو به یاد بیاریم و سعی کنیم ادامه بدیم

یه دست نمی تونه هیچ کاری رو به تنهایی انجام بده، ولی دو تا دست همه کار می تونه بکنه.

دو تا پسر با هم دوستن. اونها هر چیزی که دارن رو با هم تقسیم می کنن. ولی یه روز کنار جاده یه وزغ می بینن که نمی تونن تقسیمش کنن. پس با هم بحث می کنن و وزغ می پره میره. وقتی از دست هم عصبانین، نوبتی به یه سنگ لگد می زنن و دوباره دوست میشن.

خانواده ی فلورا باغبانی رو دوست دارن. هر کسی یه چیزی میکاره. ولی فلورا فقط یه آجر کوچولو میکاره. بعد از مدتی دونه های همه به گل های زیبا یا سبزیجات خوشمزه تبدیل میشن. ولی هیچ اتفاقی برای آجر فلورا نمیفته. بعد از زمستون، آجر فلورا تبدیل به یه خونه ی زیبا میشه ...

یه مربع بی نقص هست که هر اتفاقی براش بیفته، خودش رو تبدیل به یه چیز خوشگل می کنه. و خودش رو با شرایط تطبیق میده.

مایلو و میلی به یه ماجراجویی رفتن. اونها کلی چیز پشت سر گذاشتن ولی خوشبختانه برای خواب، سر به موقع نجات پیدا کردن.

گوله غبارها برگشتن تا با یه گوله غبار گنده و بدجنس و قلدر قافیه بازی کنن.

هر کدام از بچه ها در کلاس خانم میداف می دانند که چطور روز مادر را جشن بگیرند. و وقتی که یک مهمان ویژه به کلاس می آید، بچه ها یاد می گیرند که چطور یک هدیه دست ساز بسازند . این یک قدردانی عاشقانه از همه مادر ها، مادربزرگ ها و کسانی است که قرار است مادر شوند و مناسب برای همه روزهای سال است.

والدین حیوانات و انسانها بهترین ترفندهایی که می دانند را مورد استفاده قرار می دهند تا بچه هایشان لبخند بزنند، بخندند، بغ بغو کنند و تبسم کنند.

در این داستان، سه کودک در حال آماده شدن برای یک تجربه مشترک هستند - سوار شدن بر اتوبوس مدرسه. هر کدام از این بچه ها به شکل متفاوتی برای رفتن به مدرسه آماده می شود.

برگ ها شروع به افتادن کرده اند. هوا سرد است. سنجاب باید برای زمستان آماده شود. او نمی تواند با موش ها مشغول جویدن شود. وقت ورجه وورجه کردن با غورباقه ها یا دویدن با سگ ها را ندارد. با تمرکز بر ویژگی های جذاب فصل پاییز، این داستان شیرین، حیوانات ، کدو ها، برگ ها، سیب ها و دیگر نشانه های این فصل زیبا را در بر دارد.

کارلو دوست دارد همه چیز را بخواند. او اتاق خوابش، صبحانه اش و حتی پدرش را می خواند. دلیلش این است که همه چیزها در دنیای رنگارنگ او دارای برچسبی هستند که اسمشان رویش نوشته شده است. بچه هایی که در حال یادگیری خواندن هستند می توانند با کارلو که شخصیتی مهربان و دوست داشنی است، اشاره کنند، بگویند و بخوانند. و اگر خواندن خسته کننده شود، کارلو نگران نمی شود - چون او تند دویدن را هم دوست دارد.

دختری جوان چند دانه می کارد و با اشتیاق منتظر جادوی بهار می ماند.

قایق آبی، قایق یدک کشه. به کشتی ها تو روزهای طوفانی کمک می کنه. قایق آبی سخت و محکمه. قایق آبی شجاعه.

موقع بازی قایم باشک، ماه پشت یه ابر قایم میشه و دوستش خرسی رو نگران میکنه.

یک شعر چگونه می تواند الهام بخش شما برای ساخت و ساز با بلوک ها شود؟ در شهر بلوکی پاسخ را می یابید!

یه روز برفیه. تو روز برفی خیلی خوش می گذره. اول از همه تو روز برفی از خواب بیدار میشی، بازی می-کنی، می خوری، قدم می زنی، برای برف بازی میری بیرون، حموم می کنی و می خوابی ...

روز برفی. اون بیرون، یه جایی جنگ گلوله برفیه. همه برای خودشون قلعه می سازن، مهمات آماده می کنن و به همدیگه حمله می کنن.

یه مگس کوچولو ادای دوست هاش رو در میاره و سعی داره بفهمه که تو چه کاری مهارت داره.

مگی و پاولا دوستن. مگی دوست خیلی خوبیه. ولی پاولو به حرف بقیه گوش میده و برای مدتی با مگی بازی نمی کنه. ولی بعد متوجه میشه که اشتباه کرده و مگی بهترینه.

یه پسری هست به اسم رعد. اسم پدرش هم رعده. ولی پسره اسمش رو دوست نداره. دوست نداره با پدرش هم نام باشه. اون یه اسم برای خودش می خواد. یه اسمی که بهش بیاد. و یه روز، پدرش تصمیم می گیره اسم جدید بهش بده، یه اسم مخصوص خودش.

یه گربه از دنیا رد شد. حیوون ها گربه رو دیدن و گربه هم حیوون ها رو دید.

کامیون قرمز یه کامیون یدک کشه که به ماشین های دیگه که تو روزهای سخت نمی تونن حرکت کنن کمک می کنه. تو روز های برفی یه روزهای دیگه ...

هامپتی دامپتی کوچولو میخواد با دختر تازه وارد شهر، شلگا، دوست بشه.

اگه چیزهای مختلف شبیه پسرها بودن، همه چیز فرق می کرد. برای اینکه پسرها خیلی شلوغن.

وقت زردیه. همه جا پر از رنگ های زرده. همه ی پرنده ها لونه هاشون رو ترک کردن و رفتن به جز کلاغ ها. کلاغ ها وقت زردی رو دوست دارن. بچه ها رو کپه های بزرگ زرد بازی می کنن و دسته های زرد رو جمع می کنن.

این داستان عشق خاص بین والدین و فرزندشون رو آشکار میکنه.

یه نوزاد تازه به دنیا اومده. همه خوشحالن و به شیوه ی خودشون جشن گرفتن. نوزاد تازه به دنیا اومده، قلب های همه ی دنیا رو گرم می کنه.

بعد از اینکه خانواده اش خوابیدن، اون نتونست بخوابه و نسیمی رو که از پنجره اش اومد تو رو دنبال کرد. رفت روی پشت بوم و اونجا خوابید.

بچه ها در این دهستان با کامیون های مختلفی آشنا می شوند. کامیون ها به مردم کمک کرده و وظایف گوناگونی را انجام می دهند.

روز به پایان خودش نزدیک میشه و وقت خواب از راه میرسه. اما پسر کوچولوی قصه ی ما کاملاً مطمئنه که الآن موقع خواب نیست.

یه دونه¬ی بلوط در نهایت تبدیل به یه جنگل میشه.

خرس و خرگوش صحرایی قایم موشک بازی می کنن. ولی خرس برای قایم شدن خیلی بزرگه و خرگوش صحرایی هر بار به راحتی پیداش می کنه. پس اینبار خرگوش صحرایی قایم میشه.

قبل از اینکه تو بیای و آهنگ زندگیم رو تغییر بدی چیکار می کردم؟

با نلی بل که یک سگ دوست داشتنی است و هر کجا که می رود به او خوش می گذرد، آشنا شوید. این داستان، با شعری خوب، شخصیت هایی دوست داشتنی و پایانی گرم و دوستانه مناسب این است که برای کوچکترها با صدای بلند خوانده شود.

این داستان موقع خواب گرم و دوستانه و خیال انگیز، یک لالایی آرامش بخش مناسب برای کودکان است.

روز شکرگزاریه. یه روز قبلش جونور کوچولو تو مدرسه نمایش داشت. متنی که باید می گفت یادش رفت و به جاش یه ترانه خوند. تو روز شکرگزاری یه رژه مخصوص هست. و برای شام، بوقلمون دارن. همه برای آماده کردن شام کمک کردن و بردنش به مرکز اجتماع عمومی تا همه شهر با هم ازش لذت ببرن.

روز شکرگزاریه. همه ی خانواده ها برای این روز آماده میشن. همه ی اقوام از دور و نزدیک می رسن. همین که پسر خاله ها و دختر خاله ها جمع میشن، با اسباب بازی ها و بازی های کامپیوتری بازی می کنن. بوقلمون آماده شده و همگی با هم از بوقلمون و در کنار هم بودن لذت می برن.

کلمات دیگه ای به غیر از مامان هم هست که هر بچه ای باید یاد بگیره.

یه روز که خانم مک ناش سگش جورج رو برای قدم زدن میبره، یه سنجاب بازیگوش سرراهشون پیدا میشه.

ماتیلدا کوچولو که لباس یه گربه ی نارنجی رو پوشیده سعی میکنه از گربه اش بخواد که توی فعالیت های بی فایده همراهیش کنه.

این داستان صداهای حیوانات توی طبیعت رو نشون میده.

این داستان به تقدیر از قوه تخیل و عشق به مطالعه می پردازه.

خورشید غروب کرده و خوابالوهای سرتاسر زمین توی جای خواب گرم و نرمشون قرار گرفتن.

زنبور عسل خسته بود و می خواست روی یه گل کمی استراحت کنه. ولی خر مگس از قبل اونجا بود. پس دعواشون شد و هر کدوم یکی از بال هاشون رو از دست دادن. پس نمی تونستن با یه بال پرواز کنن. قورباغه گرفتشون تا برای شام بخورتشون. زنبور عسل و خرمگس همدیگه رو گرفتن و با هم پرواز کردن و دور شدن. اونها با هم روی یه گل فرود اومدن و دوتایی روش استراحت کردن.

یه زمان هایی دختره تنها و یکی یه دونه بود، و تو مرکز توجهات پدر و مادرش. ولی یه بچه جدید به دنیا اومد و اون دیگه یکی یه دونه نبود. بچه ی جدید تمام توجهات پدر و مادرش رو جلب کرده بود. پدر و مادر، حتی دختره رو نمی دیدن. ولی بچه ی جدید ناز بود. و وقتی بزرگتر بشه و بتونه با خواهرش بازی کنه، با حال تر هم میشه.

یه موش تو یه خونه زندگی می کنه. تو هر ساعتی یه کاری می کنه. گربه دنبالش می کنه. بازی می کنه. می خوره. خودش رو می شوره. دعا می کنه و می خوابه.

اولیور یه پسر کوچیکه که قراره به زودی برادر بزرگ بشه. ولی یه کم حسادت بچه رو می کنه و نمی خواد وسایل قدیمی بچه گونه اش رو بده به بچه. و می خواد که مامانش همش برای اون باشه. ولی مامانش بهش می گه که چقدر براش خاصه و بدون اون چقدر بدبخت میشه.

این داستان دو سگ رو که بهترین دوستان صاحبانشون هستند رو توصیف می کنه.

در این داستان زیبا در مورد گذر فصل ها، خوانندگان با یک خرس مادر و توله خرس هایش در طول یک سال همراه می شوند.

وقتی که پدینگتون خرس به ساحل می رود، هیچ چیز دقیقاً مطابق نقشه پیش نمی رود. مخصوصاً موقعی که مرغ های دریایی گرسنه یکی یکی همراهش می شوند. آیا خوراکی نهار پدینگتون در امان می ماند؟ در این داستان پرماجرای مربوط به شمردن اعداد با یک خرس دوست داشتنی و ده دوست پرنده اش همراه شوید!

گرت یه دختر کوچولوئه که دوست داره خاک بخوره. یه روز رفته بود بیرون تو خاک بازی کنه که بارون گرفت و خیسش کرد. بعد اون تو زمین ریشه کرد و جوونه زد. همه برای تماشاش اومدن. اون ناراحت شد و پژمرد. ولی مامان و باباش می دونستن چیکار کنن. اون ها سرشاخه هاش رو زدن و حاصلخیزش کردن.

میو با دوستاش تو آشپزخونه است. هر کدوم از اونها چیزی از وسایل آشپزخونه برداشتن. ولی با این وسایل می خوان چیکار کنن. یه گروه موسیقی درست کردن.

گله ی گوسفندا این بار میرن پیاده روی و دوباره با ماجراهای جالبی روبرو میشن.

یه بچه، دو تا سگ و سه تا دوچرخه راهی ساحل مین میشن.

وقتی یه فضاپیمای مرموز توی مرتع فرود میاد، گوسفندا آماده میشن تا هیجان انگیزترین سواری عمرشون رو تجربه کنن!

امپراطور چین برای انتخاب جانشین خودش یه آزمون غیرعادی برگزار میکنه.

یه بیماری زمستونی باعث میشه یه دختر کوچولو صدا و دوستانش رو از دست بده.

سانی مجبور بود هر روز قبل از مدرسه کار کنه. مامانش رو از کار اخراج کرده بودن و نمی تونستن اجاره خونه رو جور کنن. سانی از این موضوع ناراحت بود. یه روز تو خیابون ول می گشت که یه مرد رو دید که ترومپت میزنه. به مرده درباره ی مشکلاتش گفت و مرد بهش گفت چیکار کنه تا مشکلاتش حل بشه. اونها یه پارتی گرفتن و زدن و رقصیدن و خوندن و برای اجاره پول جمع کردن.

جین آدامز یک زن قوی و مهربون بود که همیشه می خواست دنیا رو درست کنه و به جای بهتری تبدیلش کنه و به افراد فقیر کمک کنه. و این کار رو هم کرد! خونه ای ساخت که درش به روی همه ی آدم ها باز بود و اونجا چیزهای مختلف به مردم آموزش میدادن. اون همچنین، زمین های بازی، حمام های عمومی، و جاهای دیگه برای کمک به مردم ساخت. او همچنین اقشار مختلف مردم رو برای کمک به نیازمندان گرد هم آورد.

یه پسر کوچولو یه هیولا داره و بدون هیولاش نمی تونه بخوابه. ولی خواهر کوچولوش هم به هیولا نیاز داره. پسره نمی خواد هیولاش رو به اون بده. پس به خواهر کوچولوش کمک می کنه تا برای خودش یه هیولا پیدا کنه. ولی دختر کوچولو از هیچ کدوم از هیولاها نمی ترسه. آخر سر، خواهرِ هیولایِ پسره با سکسکه از راه میرسه و دختر کوچولو از اون می ترسه و به خواب میره.

استرگا نونیا یه زن پیر بود که سردرد مردم رو با روغن و آب خوب میکرد.

زمستون سردیه و یه تیکه ذغال هم تو خونه ی جورجی اینا نیست.

کارلا دوست داره متفاوت باشه. پس همیشه ساندویچ های متفاوت و منحصر به فرد به مدرسه میاره.

یه پسر کوچیک که به خاطر جنگ از کشور خودشون فرار کرده بود، هیچ اسباب بازی یا کتابی نداشت. اونها حتی غذای کافی برای خوردن هم نداشتن. یه روز، پدرش برای خریدن نون رفت ولی با یه نقشه برگشت. پسر عصبانی و گرسنه بود. ولی روز بعد، که پدر نقشه رو آویزون کرد، پسر مجذوبش شد. همه ی جزئیاتش رو خوند و توسط اون نقشه، به همه جای دنیا سفر کرد.

یه پینه دوز پیر زمانی که بیش از هر زمان دیگه ای به کمک نیاز داره، کمک غیرمنتظره ای دریافت می کنه.

همه حیوانات باغ وحش دوست و خانواده ای دارند تا با آنها بازی کنند و دوستشان داشته باشند. همه آنها به جز فرانکشتاین. او تصمیم گرفت که یک تخم را به فرزندی قبول کند. در یک شب تاریک و طوفانی، تخم می شکند، ولی صبر کنید-این چه چیزی است؟ آن بچه یک اردک نیست! او چکار خواهد کرد؟ کجا می تواند پنهان شود؟ و آیا کواکنشتاین کسی یا چیزی را برای آغوش گرفتن خواهد یافت؟

یکشنبه، روز شعر تو پارکه. و دنیل می خواد بدونه که شعر چیه. از هر کدوم از حیوون ها می پرسه و تعریف هر کدوم از اونها از شعر متفاوته. و هر کدوم شعر رو به شکل های مختلفی تعریف می کنن. روز یکشنبه، دنیل یه شعر برای خوندن تو پارک داره.

کیه که اینقدر سر و صدا می کنه؟ یعنی جکسون میتونه بالأخره بخوابه؟

این داستان زیبل در مورد تاثیرات تولید بیش از حد زباله است و به ما هشدار می دهد که نسبت به این مشکل مسئولیت پذیر باشیم. ماجراهای ناخدا دافی در این داستان به ما یادآوری می کند که باید مراقب محیط زیست خودمان باشیم.

مارسنیا یه دختر کوچیکه که عاشق بیسبال بازی کردنه. اون با پسرها بازی می¬کنه.

کوری و بابا میرن فروشگاه. بعد برمیگردن خونه و با هم اسپاگتی درست می کنن. کوری به باباش کمک می کنه. بعد مامان میاد خونه و شام میخورن. کوری تو ظرف شستن مامانش رو کمک می کنه. بعد بابا تبدیل به بتمن میشه و کوری میره به وان. بعد سگ میشه و شلوار کوری رو می پوشه رو سرش. بعد داستان می خونن و همدیگه رو میبوسن و شب بخیر می گن.

پادشاه همیشه عجله داشت. یک شب، اون یه بوسه به شاهزاده فرستاد ولی بوسه خطا رفت. شوالیه بوسه رو تا به جنگلی با حیوون های ترسناک تعقیب کرد. ولی بوسه ی سلطنتی دل همه رو آب میکرد و قلبشون رو نرم و مهربون کرد. همه شون به قلعه برگشتن و پادشاه براشون داستان شب خوند.

چستر باید به مدرسه بره. ولی اون نمی خواد به مدرسه بره و می خواد تو خونه، کنار مادرش بمونه. مامانش یه رازی داره. اون کف دست چستر رو می بوسه و می گه، هر وقت احساس تنهایی کردی، کافیه دستت رو به گونه ات فشار بدی و اینطوری دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنی.

خانم مری ودر خیلی درباره ی قوانین کتابخونه سختگیره. اما وقتی یه روز یه شیر وارد کتابخونه میشه، هیچکس نمیدونه باید چه کاری انجام بده.

چه اتفاقی می افتد اگر یک گربه، موشی را به شام دعوت کند؟ او یکی از دوستانش، یعنی سگ را با خودش می آورد. با آمدن حیوانات دیگر برای خوردن غذایی خوشمزه، شام به بازی موش و گربه تبدیل می شود. این داستان، حکایتی گیرا، بامزه و عمیق در مورد دوستی، هوشمندی، خودآگاهی و رفتار اجتماعی است.

مادر آیرین خیاط بود و برای دوشس یه لباس شب دوخته بود که باید همون شب تحویل داده میشد. ولی اون خسته و مریض بود. آیرین گفت که می تونه این کار رو بکنه و لباس رو تحویل بده. روز برفی و طوفانی ای بود و راه تا قصر هم طولانی بود. به رغم تمام سختی ها و مشکلاتِ توی راه، آیرین تونست لباس رو تحویل بده. مشکلات زیادی براش پیش اومد ولی اون به قدری شجاع بود که تسلیم نشد.

داستان مردم آفریقاییه. اینکه چطور مورد ظلم واقع شدن. چطور از زمین هاشون جدا شدن. چطور برده شدن و چطور طبل هاشون رو ازشون گرفتن. طبلی که راه اونها برای تقلید صدای تپش قلب زمین بود. بنابراین اونها هم، پاهاشون، دست هاشون، شجاعت شون، ذهنشون، دانش و هر چیز دیگه شون رو تبدیل به طبل کردند. اونها زنده و آزاد بودن. و برای همیشه هم آزاد می مونن.

وقتی ایتن زیر تخت رو نگاه می کنه تا هیولاش رو ببینه، به جاش یه یادداشت پیدا می کنه.

یه پسر کوچیک بود که یه دشمن جدید به نام جرمی روس پیدا کرده بود. پدرش یه راهی برای خلاص شدن از دست دشمن داشت. شیرینیِ پایِ دشمن.

آقای هچ یه آدم خیلی تنهاست که یه زندگیِ خیلی خسته کننده داره. یه روز تو روز ولنتاین یه جعبه دریافت می کنه، که روش یه یادداشت داره - یه نفر دوستت داره.

چستر و ویلسون عین همدیگه ان و همه ی کارها رو با همدیگه و به روش دقیق و انعطاف ناپذیر خودشون انجام میدن.

یه تخم، از روی تپه ها و میون درخت ها قِل خورد و وارد خونه ی یه اردک شد. ولی تخم، تخمِ یه اردک نبود. بلکه تخم کروکدیل بود. کروکدیل کوچولو از تخم بیرون اومد و یکی از ارک ها شد. اما یه روز کروکدیل های دیگه به کروکدیل کوچولو گفتن که اون اردک نیست، بلکه یه کروکدیله و باید به اونها کمک کنه تا اردک ها رو بخورن. کروکدیل کوچولو از روی پل به جای اردک، سنگ انداخت و دندون های کروکدیل ها شکست. و اونها فرار کردن و کروکدیل کوچولو جون خونواده ی اردکش رو نجات داد.

زندگی روزمره بندیکت با اعتصاب زنبورها تغییر می کند. حالا این مسئولیت به عهده بندیکت است که به زنبورها گوش بدهد، و کارهای فراوانی را برای کمک به آنها انجام دهد. بنابراین کندو را تعمیر می کند و یاد می گیرد که زنبوردار بهتری باشد. آیا زنبورها راضی می شوند؟ این داستان شیرین و گیرا در مورد توانایی زندگی کردن با یکدیگر، و احترام به یکدیگر است.

تو یه شبِ طوفانی، یه پسر بچه ی کور به دنیا اومد. اون نمی تونست ببینه، ولی یه اسب داشت و اسبش رو آموزش داد. اسب، چشم های پسر بود. اونها با هم می تونستن از کوه های تاریک عبور کنن و به هر جایی برن. پدبزرگش داستان به دنیا اومدنش رو بارها و بارها براش تعریف کرده بود. ولی پسر به قدری داستان رو دوست داشت، که می خواست دوباره بشنوه. صبح روزی که به دنیا اومده بود، پدربزرگش بردش بیرون تا صبح رو نشونش بده که دو تا اسب آبی و قوی اومدن و نگاهش کردن. پدربزرگ هم اسمش رو پسرِ نیرویِ اسب های آبی گذاشت تا قوی بزرگ بشه.

یه پسر یه سگ داشت. اون فکر می کرد سگش خسته کننده است. اون نمی تونه هیچ کار خاصی انجام بده. یه روز صبح، پسر متوجه چیزی شد. اون سگش رو کت و شلوار به تن، در حالیکه از یه لیموزین پیاده میشد، دید. تعقیبش کرد. سگش، رئیس یه کلوپ بود. جاییکه سگ ها می تونستن استراحت کنن و هر کاری که طبیعت شون طلب می کنه، انجام بدن. از اون شب به بعد، پسر نظرش رو درباره ی سگش عوض کرد.

داستان یه دختر که هیچ آینه ای تو خونه ی مامان بزرگش نبود. بنابراین، اون خیلی چیزها رو در مورد ظاهرش نمی دونست. نمی دونست پوستش انقدر سیاهه. نمی دونست دماغش انقدر صافه. و دنیای بیرون رو نمی شناخت. اون فقط زیبایی و عشق رو می شناخت. برای اینکه، تو چشمای مادربزرگش فقط زیبایی و عشق بود.

پسری به اسم نیکولاس بدنش رو با گربه اش لئوناردو عوض می کنه.

ماریسا و مادرش به مطب دندونپزشک که توی مرکز شهر قرار گرفته میرن اما ماریسا توی راه چیزهای جالبی می بینه.

دو تا هنرمند وجود داره. یکی خوک و یکی گاو. اونها خیلی مشهورن و تمامِ گله های گاو و خوک می خوان باهاشون ملاقات کنن و آشنا بشن. بنابراین، هر کدوم از اونها برای اینکه از جمعیت و حواس پرتی دور باشه و بتونه تو آرامش نقاشی بکشه، یه مزرعه خریدن. اونها با هم همسایه شدن. اول با هم دوست بودن. ولی بعد از اینکه اثر های همدیگه رو نقد کردن، تبدیل به دشمن شدن، و برای اینکه همدیگه رو اذیت کنن، رو دیوارهای خونه ی خودشون نقاشی کشیدن. ولی بعد از مدتی متوجه شدن که دلشون برای هم تنگ شده. پس، عذرخواهی کردن و دوباره دوست شدن.

یه ماهیِ خیلی زیبا تو اقیانوس بود که پولک های درخشان داشت. اون خیلی مغرور بود و با کسی حرف نمی زد. یه روز، یه ماهیِ کوچولو ازش خواست تا یکی از پولک هاش رو بده به اون. اون گفت، که این کار رو نمی کنه و ماهی کوچولو ناراحت شد و به همه گفت. بنابراین دیگه کسی باهاش حرف نزد و اون تبدیل به تنها ترین ماهیِ اقیانوس شد. اختاپوسِ دانا بهش توصیه کرد که به هر ماهی، یکی از پولک هاش رو بده. اون هم اینکار رو کرد. به زودی، اون خوشحال و میون دوستاش بود.

کلارک عاشق همه چیز زندگیش است، ولی شوق و ذوق خیلی زیاد او برای بقیه ماهی ها مشکلاتی ایجاد می کند. خانم اینکی دینک به او کمک می کند تا راهی برای بهتر کردن اوضاع پیدا کند. این داستان شیرین به ما یاد آور می شود که برای هر چیزی زمان و مکان مشخصی وجود دارد.

دو تا خانواده بودن. یکی از خانواده ها عاشق سگ ها بودن و یکی از خانواده ها عاشق گربه ها. اونها از هم متنفر بودن. یه روز، یه گربه به اسم رومیو، عاشق یه سگ به اسم درولیت شد. اونها با هم ازدواج کردن. ولی وقتی خانواده هاشون، اونها رو با هم دیدن، دعوا کردن و رومیو دستگیر شد. درولیت ونی رو که رومیو رو می برد، دنبال کرد. ولی وقتی می خواست از خیابون رد بشه. ماشین زیرش گرفت. رومیو، یکی از نه تا جونش رو به عنوان کادوی عروسی داد بهش و اون هم زنده موند. دو تا خانواده که با هم خصومت داشتن، همدیگه رو بغل کردن و دوست شدن.

دو تا برادر و خواهر بودن که برادر بزرگه همیشه سر به سر خواهر کوچولو میذاشت.

جیم شامپانزه بی اونکه دلیل موجهی وجود داشته باشه بدعنق شده و خلقش تنگه.

به الاغی که سه تا پا داره چی میگن؟ الاغ لنگ.

حال خانم لارج زیاد خوب نیست، پس آقای لارج ازش می خواد که به تختخواب برگرده.

سباستیان یه پسر کوچولویِ خجالتی بود. اون حرف های زیادی برای گفتن داشت ولی زیاد حرف نمیزد. یه روز تو راه خونه، اون یه جفت کفش اسکیت کهنه پیدا کرد. اونها رو امتحان کرد و روز به روز پیشرفت کرد آخر سر، با کمکی از طرف یه سگ اون به خوبی اسکیت می کرد. و حرف میزد. اون بدون اینکه فکر کنه، حرف زد. اون هر چیزی که تو ذهنش داشت رو گفت. و اون یه جفت اسکیت تازه برای خودش با پولِ قلکش خرید.

سوفی یه عنکبوت هنرمند بود. اون زیباترین تارهای عنکبوت رو می بافت.

استلالونا یه خفاش کوچولو بود که وقتی جوجه بود یه جغد بهش حمله کرد و توی جنگل بدون مادرش گم شد.

یه داستان عبرت آموز برای بچه های تمام دنیا تا از خطرات بد رفتاری و حرف گوش نکردن آگاه بشن.

کاملیا یه دختر کوچولو بود که عاشق لوبیاهای لیما بود. ولی چون هیچ کس دیگه¬ای ازشون خوششون نمیومد، اون هم نمی¬خورد.

سوفی و مامانش دارن توی آشپزخونه چای می خورن که یه ببر گرسنه میاد تو و ازشون میخواد برای صرف چای اونجا بمونه.

یه دختر کوچولوی سیاه تصمیم گرفت تنهایی به شهر بره تا ببینه تو روزهای گرم، تخم مرغ روی پیاده رو می پزه یا نه. اون رفت و تخم مرغ رو جلوی دادگاه پخت.

ویلفرد گوردن تو محله ای زندگی می کرد که آدم های پیری داشت. اون همشون رو دوست داشت. ولی فرد مورد علاقه اش، خانم نانسی بود. خانم نانسی خیلی پیر بود و حافظه اش رو از دست داده بود. ویلفرد گوردن از همه درباره ی حافظه سوال کرد و چیزهایی رو که ممکن بود به خانم نانسی تو یادآوری کمک کنه، جمع کرد. وسیله ها رو پیشش برد و خانم نانسی به خاطر آورد.

یه دختر کوچولو که مشکل خوندن داشت. ولی خیلی خوب نقاشی می کشید. بقیه ی بچه ها مسخره اش می کردن و بهش می گفتن، احمق. اون هم باور کرده بود که احمقه.

آی گوآنای خصوصی یه کارآگاهه. اون یه پرونده درباره ی یه نوع سوسمارِ کوچیک گرفت. آی گوآنای خصوصیِ همه جا دنبالش گشت ولی پیداش نکرد. آخرِ روز، خسته بود و به استراحت گاهِ سوسمار رفت. جای خوبی نبود. اون شب، یه خواننده اونجا اجرا داشت. خیلی خوب بود و آی گوآنای خصوصی متوجه شد که همون سوسمار کوچیکِ گمشده است.

یه پسر کوچولو به دوستاش میگه امروز تولدمه و میخوام کیک درست کنم. یعنی دوستاش بهش کمک می کنن؟ البته!

با دنیای مناتی آشنا بشید. مناتی حیوانیه که توی آب های ساحلی، حاره ای و نیمه حاره ای شنا می کنه.

پیگ حریص ترین سگ پاگ دنیاست. اون کج خلق، گستاخ و غیرمنطقیه.

آقای پاندا دونات داره و می خواد با بقیه تقسیم شون کنه. ولی هیچ کس نمی گه لطفاً و اون هم نظرش رو عوض می کنه. آخر سر یکی می گه لطفاً و اون هم دونات هاش رو میده به اون.

یه دختر کوچولو به اسم لوئیس هست، که هیچ وقت وقتی چیزی می خواد لطفاً نمیگه، و وقتی گرفتش نمیگه متشکرم. پدر و مادرش از دستش درمونده شدن. یه روز به فروشگاه حیوانات خانگی برای خریدن حیوون خانگی میرن و اون یه عقاب می خواد. پدرش هم قبول می کنه. عقاب هم اون رو با خودش به لونه-اش میبره و لوئیس مؤدبانه تقاضای کمک می کنه.

چارلی یه کرم صد پای معمولی بود. یه روز، اون یه بطری پیدا کرد. خزید توش. گرم و جادویی بود. بطری تبدیل به خونه اش شد. وقتی پاییز رسید، کرم های صد پای دیگه آماده شدن. چون می دونستن با تغییر فصل، اونها هم تغییر می کنن. ولی چارلی همه ی زمستون رو اون تو موند و به حرف های دوستاش گوش نداد. وقتی بهار شد، همه ی کرم های صد پا تبدیل به پروانه شده بودن ولی چارلی تو تنهایی تو بطری مرد.

مِیزی و دوست هاش به لندن میرن. اونها به جاهای مشهور میرن. عکس می گیرن. کادو میخرن و کلی خوش می گذرونن.

روثی، سگ، گربه، یا برادر و خواهری نداشت. ولی یه جسیکای خیالی داشت که هر لحظه و همه جا همراهش بود. پدر و مادرش همیشه می گفتن جسیکایی وجود نداره. ولی تو اولین روز مهد کودک اون یه جسیکایِ واقعی پیدا کرد.

پادینگتون، جاناتان و جودی به باغ وحش رفتن. پادینگتون قبل از اینکه از خونه در بیان، شش تا ساندویچ برای خودش درست کرد. ولی هر کدوم از حیوون های باغ وحش، یه ساندویچ گرفتن. به جز پنگوئن ها. و چون پادینگتون براشون ناراحت شد، یکی از ساندویچ هاش رو داد بهشون. ولی اون بیشتر از همه، طوطی رو دوست داشت، چون حداقل موقع خوردن ساندویچش تشکر کرد.

یه روز شلوغ تو خانواده¬ی موش¬ها بود. اونها بازی کردن. نهار درست کردن و خوردن. بارون بارید. کار کردن. و بعد از یه حموم صابونی، خوابیدن.

شاید تمام گربه ها اسرارآمیز باشن، اما قطعاً مکاویتی یه گربه ی منحصر به فرده. یعنی چیه که اون رو به یه گربه ی اسرارآمیز تبدیل می کنه؟

وینی یه خرس کوچولو بود که در خلال جنگ توسط یه سرباز خریداری شد. اون یه دامپزشک بود و می تونست از وینی مراقبت کنه. وینی تمام مدت همراهش بود و سربازهای دیگه هم دوستش داشتن. ولی جنگ بود و ممکن بود زخمی بشه، پس هری یه تصمیم سخت گرفت و اون رو به باغ وحش برد تا اونجا نگهداری بشه. نگهبان های باغ وحش ازش به خوبی مراقبت کردن و اون اونجا خوشحال و مشهور بود.

جشن تولد برادر لولو بود. ولی لولو ناراحت بود چون می خواست تولد اون باشه. بنابراین هیچ کمکی نکرد و توپ برادرش رو هم قایم کرد. وقتی نتونست یویویِ خودش رو پیدا کنه، فهمید برادرش چه حسی داشته. پس توپش رو داد بهش و بهش تبریک گفت.

با این سگ پرمشغله که میخواد جایگاهش رو توی دنیا پیدا کنه همراه بشید.

کریسمس نزدیکه و پدینگتن پول هاش رو پس انداز کرده تا به مناسبت تعطیلات کل خونواده ی براون رو به فروشگاه بارکریجز ببره.

رنگ های زیادی هستن که همینجوری به تنهایی هم قشنگن، اما بعضیا از رنگ های ترکیبی بیشتر خوششون میاد.

یه روح کوچولو به اسم گیلبرت وجود داشت. اون با روح های دیگه فرق داشت. اون نمی تونست صدای بلند بووووو رو که لازمه ی یه روح ترسناک بودن بود رو دربیاره. مدیر اون رو تنبیه کرد و به برج متروکه فرستادش. اونجا با یه گربه ملاقات کرد و با هم دوست شدن. اونها برج رو تزئین کردن و اونجا زندگی کردن.

لولو تازه داشت به مدرسه جادوگری می رفت. اون یه هم کلاسی به اسم جادوگر سندی داشت. اون تو همه چیز بهترین بود. لولو ازش خوشش نمیومد. یه روز لولو آبله سوسماری گرفت. وقتی به مدرسه رفت دید که سندی هم آبله سوسماری گرفته. اونها لکه های روی صورت هم رو شمردن و خندیدن.

روی یه تپه ی پرشیب باد شدیدی شروع به وزیدن می کنه و زندگی مردی رو که اونجاست زیر و رو می کنه.

وینی یه جادوگره که یه گربه ی سیاه و یه کامپیوتر داره. یه روز اون تصمیم می گیره تمام طلسم ها رو بریزه تو کامپیوترش تا دیگه به کتاب طلسم ها و عصاش نیازی نداشته باشه. بنابراین اونها رو میندازه دور. ولی گربه اش خودش و کامپوتر رو وقتی داشت باهاش بازی می کرد، غیب می کنه. وینی کتابش رو از کامیون زباله با جادو پس می گیره و اونها رو برمی گردونه و تصمیم می گیره کتاب و عصاش رو نگه داره.

5 تا گربه بودن که تصمیم گرفتن برای خودشون ماهیگیری کنن و ماهی خودشون رو تهیه کنن. اونها یه قایق رو تعمیر کردن و حرکت کردن. ولی بعد از اینکه یه عالمه ماهی گرفتن، طوفان شد. اونها تقاضای کمک کردن و نهایتاً نجات داده شدن.

میزی و دوست هاش به سینما رفتن. اونها یه فیلم ماجراجویانه انتخاب کردن. بازیگر مورد علاقه شون توش بازی کرده بود. اونها فیلم رو به قدری دوست داشتن که تصمیم گرفتن دوباره ببیننش.

توی این قصه، جغد کوچولو اولین برف و اولین زمستون خودش رو تجربه می کنه.

جیکوب اورایلی یه حیوون خونگی می خواست. اون پیشنهادهای مختلفی از حیوون ها می داد، ولی پدر و مادرش هیچ کدوم رو به عنوان حیوون خانگی قبول نمی کردن. نهایتاً تصمیم گرفت پرستار حیوون های خانگی بشه. ولی بعد از دو هفته خسته شد و کارش رو تعطیل کرد. آخر سر یه حلزون قشنگ برای خودش پیدا کرد و اون رو حیوون خونگی خودش کرد.

فرقی نمیکنه که روزتون رو چطور شروع کنین، موقع بازی چی بپوشین، یا اهل یه جای دور باشین، اینجا از همه استقبال میشه.

پدینگتون و آقای گروبر به کاخ باکینگهام رفتن تا تعویض گارد رو تماشا کنن.

چارلی یه دندون لق داشت. اون همراه دوست هاش به دندون پزشک رفت. دکتر مهربون بود و اونها یاد گرفتن چطور باید دندون هاشون رو مسواک بزنن. اون شب، دندون لق چارلی افتاد.

وقتی سر و کله ی یه هیولا تو اتاق پیت پیدا میشه، پیت خیلی خوشحال میشه. چون حالا یه همبازی داره!

داستان سه تا جغده و اینکه چطور یک سالشون رو سپری می کنن. تخم میذارن، به جاهای دور پرواز می-کنن و آخر سر برمی گردن خونه.

هال و سگش بیرون بازی می کردن که یه دایناسورِ خیلی سریع نشست کنارشون. اون خواست باهاشون بازی کنه. اونها هم بازی کردن. ولی خیلی سریع، رو مادر هال آب پاشید و مامانش بهش گفت که بره. اونها عذرخواهی کردن و مامان هال، اون رو بخشید. بعد اونها بهترین بازی ای که یه دایناسور خیلی سریع می-تونه بازی کنه رو پیدا کردن. و اون پرواز کردن بود.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.